گفتگو با همسر آزاده شهید محمدفرخی راد

همسر شهید محمد فرخی راد در باره همسرش می گوید:محمد در خانواده متدیین و مذهبی در سال۱۳۳۱در دزفول به بدنیا آمده بود. محمد پسرعمه ام بود و یک قلب مهربان داشت . ادب و اخلاق محمد موجب شد تا وقتی عمه از من خواستگاری کرد پاسخم مثبت باشه . ازدواجمون یک ازدواج ساده بود و با ابتدایی ترین وسایل ، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم . محمد معتقد بود که باید در حد توانمون حرکت کنیم مخصوصا در آغاز زندگی مشترک و هیچ گاه کاری نکردیم که زیر بار قرض و وام برویم و زندگی ما یک زندگی ساده و بی آلایش بود.

محمد آن زمان کارگری و بنایی می کرد اما علاقه اش به کسب علم و دانش مثال زدنی بود و زمانی که خسته از کار روزانه باز می گشت ، شب را به رسیدگی به امورات خانواده و کسب تحصیل می پرداخت و تا دیپلم اینگونه پیش رفت . محمد آنقدر بر روی مسائل دقت نظر داشت و شب آنقدر خوب به امورات خانواده و تحصیل می پرداخت که من هیچ گاه احساس کمبود نکردم و محمد از نظر من یک معلم فداکار و مهربان بود .

محمد که یک معلم فداکار بود در ابتدای خدمت ، در آموزش پرورش دهلران مشغول فعالیت بود و او تنها یک معلم نبود بلکه به مشکلات مردم و کارهای فرهنگی در مسجد و آموزش قرآن و احکام می پرداخت . بخاطر دارم آن زمان وسعت شهرهای ما اینگونه نبود و شهری مثل دهلران بسیار محروم و کم برخوردار بودند. آن زمان در دهلران مردم غسالخانه نداشتن و ناچار بودن اموات خود را بگونه ای که شاید در شانشان نباشد غسل بدهند ، این معلم فداکار که بنایی را هم خوب بلد بود ، دست به کار شد و با کمک مردم غسالخانه ای را در دهلران ساخت ، خوب بدلیل بافت سنتی آن شهر برای بعضی از اهالی سخت بود که اموات خود را به غسالخانه ببرند اما محمد نوزاد ۲۰ روزه ی خود را به آنجا برد و گفت اولی فرزند خودم را به آنجا می برم و سرانجام این غسالخانه راه اندازی شد .

بعضی وقتها محمد از مدرسه تماس میگرفت که ظهر می روم بنایی ، برای بعدظهر پذیرایی آماده داشته باش که مهمان داریم و بعدظهر به همراه دانش آموزانی که سطحشان از سایر دانش آموزان کلاس پایین تر بود به منزل می آمد و سعی می کرد آن ها را به سطح کلاس برساند و در ازای این کار نیز هیچ هزینه ای از آن ها نمی گرفت و زندگی خود را وقف خدمت به مردم کرده بود .

محمد میگفت که آدم باید از ثانیه های زندگیش درست استفاده کند و روزهای تعطیل و جمعه ها محمد درس خداشناسی را برگزار می کرد و به همراه دانش آموزان آن ها را به طبیعت می برد و با استفاده از طبیعت و پدیده های طبیعی عظمت خداوند را به بچه های نشان می داد و هم تعلیم می کرد و هم تربیت و بچه ها را تشویق می کرد به حضور در مساجد و شرکت در جلسات قرآن و احکام و ….

لحظه لحظه ی زندگی با محمد برای من درس بود ، درس اینکه وابسته به دنیا نباشی ، بخاطر دارم یک روز محمد بدون لباس و با یک زیر پیراهنی به منزل اومد و وقتی پیگیر شدم متوجه شدم که قصاب محله دعوایش میشود و در جریان زد و خورد لباسش پاره میشود و محمد لباس خودش را به او می دهد و میگوید من خونه ام نزدیک است شما این را بپوش که به کسب و کارت برسی برای خانواده ات .

جوان ها باید قدر این ایام را بدانند که در رفاه زندگی می کنند . یک روز من وعمه صبح زود بیدار شدیم و رفتیم در صف تهیه استکان قرار گرفتیم و به هر کداممان ۴ عدد استکان رسید ، خیلی ها آن زمان استکان نداشتن و توی شیشه های جای مربا چای میخوردن . محمد وقتی که می آمد خانه دعوا و التماس های یک خانم را برای۴ تا استکان میبیند ، وقتی امد خانه و ۴ تا استکان را دید با مهربانی ازم خواست که ما که استکان داریم بزار این استکان ها رو به اون خانم بدهیم ، خلاصه من که پای درس اخلاق محمد بود قبول کردم و محمد استکان ها رو برد و به اون خانم داد .

محمد زندگیش وقف خدمت به اسلام بود و وقتی که جنگ تحمیلی آغاز شد ، حضور او در جبهه برای دور از انتظار نبود و خودم ساک ایشان را بستم و اون روز که میخواست برود رضا پسر بزرگم که ۳ سال داشت بابا رو با گریه بدرقه کرد . یک ماه از حضورش در جبهه نگذشته بود که زنگ خانه به صدا در آمد و یک جوان بسیجی ساک آشنایی بدست داشت ، آری ! ساک محمد بود . ازش پرسیدم پس خود آقای فرخی کجاست اما جوابی نشنیدم و ساک را تحویلم داد و رفت .

سریع به مسجد جامع رفتم و پرسجو کردم و از مسئولین پایگاه خواستم که هر اتفاقی افتاده بگویند و بی خبر سخت است . یک آقای مسن جلو اومد و با مهربانی گفت : دخترم ، محمد در جریان عملیات رمضان در غرب خرمشهر مفقود شده و هیچ خبری از اسارت و یا شهادتش نداریم این قضیه که محمد به اسرات رفته بود ۶۱٫۴٫۲۶ بود.

چند روز بعد یک صدای آشنا را از رادیو دزفول شنیدم که چشمه های امید در وجودم روشن شد : من محمد فرخی راد اعزامی از دزفول اسیر هستم . اونجا بود که متوجه شدیم محمد به اسارت نیروهای بعثی در آمده ، هرچند اسارت هم سخت بود اما صدای محمد آرامش را به من برگرداند .

من ماندم و مسئولیت سنگین تربیت فرزندان رضا ، سکینه ، راضیه . من ماندم و دلتنگی ها سکنیه بابا ، سکینه که دلتنگی می کرد یاد روز تولدش افتادم زمانی که سکینه به دنیا آمده بود محمد زیر لب زمزمه می کرد : سکینه دخترشاه شهیدان . من بخاطر ارادت به اهلبیت که داشتم اسم سکینه را انتخاب کرده بود .

راضیه که در دوران اسارت بابا به دنیا آمد ، اسمش را گذاشتم راضیه بعد که نامه ای از محمد بدستم رسید محمد نوشته بود، خواب دیده ام بی بی فاطمه زهرا نوزادی روی پایم گذاشته است ولی نمی دانم دختر یا پسر بود ، اگر دختر بود فاطمه بگذار و اگر پسر بود علی … بعد من هم در جواب نامه محمد نوشتم محمد جان اسمش را گذاشته ام راضیه (فاطمه) محمد هروقت نامه می نوشت اسم راضیه را می نوشت فاطمه(راضیه).

محمد وقتی در اردوگاه موصل بوده، در اسارت هم پرکار بود و به دیگر اسراء گفته بود که اینجا نباید فقط با اسارت بگذره ، هرچند این فعالیت زیاد توام بود با شکنجه های زیاد اما او شروع کرده بود به نهضت سواد آموزی اسراء و افراد بی سواد را در حالی که نه دفتر و قلمی داشتند علم یاد می داد .

یکی از اسرا تعریف می کرد که محمد با آب حروف را بر روی زمین می کشید تا به ما درس بدهد و بعدا که پیشرفت کردیم کاغذ پاکت سیگار افسران عراقی و کارتن ها پودر لباسشویی که خیس می کردن بعد لایه های مقوار را از هم جدا می کردن وبه صورت دفترچه استفاده می کردند. و در کنار آن شب ها کلاس قرآن و احکام برای ما برگزار می کرد . افسران عراقی که اینکار محمد را می دیدند او را بشدت شکنجه می کردند و حتی یکساعت او شکنجه می دادند اما وقتی محمد وارد سالن می شد اجازه نمی داد که روحیه بچه ها خراب شود و درد شکنجه را مخفی می کرد و با روحیه بالا به کار خود ادامه می داد .

یک روز خانم خورشیدی ( همسر همرزم شهید فرخی ) را در خیابان دیدم ، بعد از احوالپرسی پرسیدم که از آزادگان چه خبر که ایشان گفتند : همسرم نامه داده اند و گفته اند چند نفری از اسرا زیر شکنجه ها شهید شده اند . فکرش هم در ذهنم نگذشت که یکی از این اسرا شهید محمد من باشد .

وقتی به خانه رسیدم ، حس وحال عجیبی داشتم و به یکباره عرق سردی وجودم را گرفت ، سریع به سمت منزل خانم خورشیدی رفتم و گفتم تا نامه را نبینم نخواهم رفت . ایشان خیلی سعی کردن که من را متقاعد کنن که نامه را نبینم اما در نامه نام محمد من ذکر شده بود که نوشته بودند به خانواده ی شهید فرخی راد تبریک و تسلیت بگویید، وقتی آزادگان به کشور بازگشتن من هنوز امیدوار بودم که شایدی یکی از آن ها محمد من باشد اما … .

محمد در سال ۱۷/۵/۱۳۶۳ در زیر شکنجه های افسران بعثی بیهوش می شود و اسراء هرچه درخواست می کنند که محمد را به درمانگاه ببرند به دلیل فعالیت های انقلابیش افسران نمی پذیرند و حتی می گویند :” بگذارید فرخی به حال خودش بمیرد ” و سرانجام به آرزوی دیرینه اش که شهادت در راه اسلام بود می رسد و رژیم بعث برای مخفی کردن این جنایت او را در پشت اردوگاه عنبر دفن می کنند .

بعداز۱۷ سال انتظار از تلویزیون متوجه شدیم که پیکر محمد رو میخواهند به کشور برگردونن و همون زمان بنیاد شهید تماس گرفت که پیکر شهید محمد فرخی راد همراه پیکر های دیگر شهدا وارد کشور می شود .

اما محمد خبر آمدنش رو جلوتر به من داده بود . یک شب در عالم خواب دیدم که محمد با لباس نظامی در حیاط منزلمان نشسته است و بوسه زد بر دست من زد، بهش گفتم محمد جان تو از کربلا آمده ای و من باید بر دست تو بوسه بزنم و بهش گفتم دلتنگتیم من و بچه ها . محمد گفت نگران نباش من تابستان میام پیشتون ، که در تاریخ ۱۳/۵/۱۳۸۱ در گلزار شهدای دزفول پیکیر محمد رو به خاک سپاردیم.

باید بگوییم بعضی مسئولین نه تنها به راه و وصیت شهدا پایبند نبودن اگر هم عمل کرده اند به خوبی عمل نکردن اما مردم ولایت مدار و پایبند و پاسدار خون شهدا وامام شهدا هستند.

نامه های شهید:

در نامه ای که شهید فرخی راد برای خانواده خود نوشته است برای اینکه عراقی ها متوجه نشوند با گویش دزفولی نوشته است :

چنانچه جویایی حال اینجانب بوده باشی نعمت سلامتی با کال برقرار است و بیشتر وقتها لارمان را کلون کنند(بیشتروقت ها بدن مان را کمبود می کنند)

سفارش همیشگی شهید فرخی راد به نماز، قرآن،دعا ، نیاش، نیکی به پدر ومادر را مدام تذکر می داد و خانواده خود را به صبر و شکیبایی سفارش میکرد.

مهم نیست که ما باشیم یا نه، اسلام مهم است، همانطور که گفته ام از شما می خواهم بچه های مرا بطور کلی خانواده ام با اسلام و احکام آن آشنا شوند و احکام قرآن را بکار گیرند و پیام مرا به پول پرستان و مال پرستان برسانی که به خدا قسم تمام دنیا به یک رکعت نماز که از روی اخلاص باشد ارزش ندارد.

از خیار درازهایی که منجا دوپل افتید و خرمنجا دورس کورده سیم نویس.

(ازخیارهای بزرگی که بین دوپل می افتند و خرمن درست میکنند برایم بنویس)

منظور از خیار دراز موشک هایی که ۹و۱۲متری عراق در شهرستان دزفول میزدند .



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *