خاطرات اسارت/ عراق، شکست می خورد

در مسیر، مردمی که هلهله و شادی می کردند ، با توهین ها و فحاشی ها به ما خوش آمد می گفتند و به طرف ما کفش و سنگ پرت می کردند اما ما با توکل به خداوند ، روحیه ی خود را حفظ کردیم و خم به ابرو نیاوردیم بلکه انگشتان خود را به علامت پیروزی ایران بالا بردیم.
برخی از خبرنگارها هم به طرف مان می آمدند تا مصاحبه کنند اما ما حاضر به مصاحبه نمی شدیم و یا اگر با فشار نیروهای عراقی ، مجبور به مصاحبه می شدیم، مطالبی می گفتیم که آن ها جرأت پخش آن را نداشته باشند.
این روحیه و ایمان بچه ها باعث شد تا عراقی ها ما را کتک کاری و ضرب و شتم کنند و خشم خود را به اوج برسانند.
یکی از راننده های عراقی گفت:«من در گذشته هم به ایران و زیارت امام رضا (علیه السلام) آمده ام اما از این روحیات شما تعجب میکنم. مگر خمینی به شما چه داده که این قدر به او وفادارید؟» در جواب به او گفتیم:« امام خمینی در قلب ملت ایران جا دارد و حاضریم جان و هستی و خانواده ی خود را در راه او فدا کنیم». راننده گفت: «الله اکبر. سبحان الله.»
یکی از افسران عراقی با دیدن این وفاداری ما به خشم آمد و فریاد زد «شما ما را اسیر خودتان کرده اید. یک هفته تلاش کرده ایم که شما را شکست خورده نشان دهیم اما شما با این اعمال و رفتار خود ، ما را شکست داده اید.»

گوشه ای از خاطرات/ آزاده حاج حسین مروتی
برگرفته از کتاب/ رؤیای صادقه



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *