خاطرات اسارت/ عجب چای دلچسبی!

در هنگام ورود به اردوگاه موصل، بعد از تهدیدات فرمانده اردوگاه ، که قصد ترساندن ما و جلب همکاری مان با حزب بعث را داشت، مقداری نان عراقی و چای به ما دادند. چای در یک قوطی به ما داده می شد. زیاد هم شیرین نبود اما چون برای ما جنبه حیاتی داشت، خوردیم.
آقایی که به ما چای می داد،نزد من آمد و گفت:«شما روحانی هستی؟» پرسیدم:«چطور مگه؟» او با لهجه ی شمالی گفت:«ما اینجا از همه چیز اطلاع داریم. حالا چایت را بخور».گفتم:«اجازه دارم دو تا بخورم؟» پاسخ مثبت داد و من چای دوم را هم با کمی نان خوردم.
پس از آن همه شکنجه و آزار و اذیت و آن سفر مشکل، نوشیدن چای با نان، جای سجده ی شکر داشت و دوست داشتم موقعیتی بود تا بتوانم با سجده، خداوند متعال را شکر کنم.
سپس آن فرد پرسید«شما رادیو دارید؟» تا می خواستم پاسخش را بدهم خودش ادامه داد«می دانم؛ ولی باید خیلی مراقب باشید. در ضمن اصلاً نگویی که روحانی و طلبه ای و گرنه سرت را به باد خواهی داد.» دوست داشتم بیشتر توضیح بدهد که ناگهان یکی از نگهبانان عراقی، با خشم او را از کنارم برد.

 

گوشه ای از خاطرات/ روحانی  آزاده حاج حسین مروتی

برگرفته از کتاب/ رؤیای صادقه

اردوگاه/ موصل



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *