خاطرات اسارت/ هدیه ای از شهید رجایی

 

نماز اولم که تمام شد،عزیز بابایی به من گفت: بیا قرآن بخوان.سپس یک جلد قرآن کریم به من داد و اضافه کرد:این قرآن هدیه ی آقای محمد علی رجایی است که من چند سال است مانند چشمانم از آن مراقبت میکنم.

قرآن را در آغوش گرفتم آن را بر روی چشمم گذاشتم و تمام غم و غصه هایم را فراموش کردم .آن را بوسه باران کردم و به سرو روی خود کشیدم.آن را باز کردم،اشک می ریختم و قرآن میخواندم .

کم کم حلقه ای از اسرا در اطراف من تشکیل شد .من هم شروع کردم به تفسیر و ترجمه ی آیات قرآن کریم. پس از چند دقیقه، شخصی نسبتا مسن کنارم آمد و به آرامی در گوشم گفت: آماده باشید . بچه ها وسایلتان را می آورند.آن شخص رفت و چیزی نگذشت که چند نفر آمدند و ما را به آسایشگاه خود بردند . البته بابایی بسیار ناراحت شد اما چاره ای نداشتیم جز رفتن به آسایشگاه نه.

 

گوشه ای از خاطرات/ آزاده حاج حسین مروتی

برگرفته از کتاب/ رؤیای صادقه

اردوگاه/ موصل



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *