شهيد دقايقي از دريچه خاطرات دو تن از فرماندهان ارشد يگان هاي تيپ ۹ بدر

دقايقي در شب عمليات خيبر به همرزمان خود توصيه كرد:«برادران! هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد، رحمتش شامل حال ما مى گرداند. اگراز گردان300 نفرى يك نفر زنده بماند، بايد مقاومت كند.نگوييد چون فرمانده نداريم نجنگيم. فرماندهان اصلى ما خدا و امام زمان هستند.»

خداوند مهربان در قرآن کریم فرموده است: « بسم الله الرحمن الرحیم: والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین». شکی نیست که این آیه کریمه در وصف بزرگ مردانی همچون شهید اسماعیل دقایقی نازل شده که عمر پر برکت و جان شیرین خود را در راه تعالی اسلام و سرافرازی میهن اسلامی فدا کردند. به روشنی می دانیم که با ادراک مادی و زبان الکنی که ما داریم هرگز نمی توانیم بخشی از برکات وجودی و فضیلت های مجاهدان فی سبیل الله، به ویژه شهیدان گرانقدر هشت سال دفاع مقدس را بیان کنیم.  آنچه می خوانید بیان گوشه ای از خصلت ها و فضیلت های این شهید بزرگ از زبان همرزم شهیدش ابوعلی البصری می باشد.

57555_441

روایت مجاهد شهید ابو میثم الصادقی
فرمانده گردان شهید صدر

روزی یکی از مجاهدین عراقی در آستانه یکی از عملیات ها سرگذشت خود را به گونه ای بازگو کرد که بچه ها از فرط خنده روده برُ شدند. او گفت که چند روز پیش همسرش از او تقاضا کرده به نانوایی برود و برای او نان تهیه کند. ولی او به خانه برنگشته و یکراست به جبهه آمده و همسرش همچنان چشم انتظار اوست تا با چند قرص نان به خانه برگردد. این حکایت چند روزی نُقل و نبات بچه های تیپ شده بود و هر رزمنده ای آن را برای دیگری تعریف می کرد و می خندید. وقتی خبر به سردار اسماعیل دقایقی رسید و بیدرنگ او را احضار کرد و به او گفت: شما با چه حقی به چنین کاری اقدام کرده اید؟ درست است که به جبهه آمده اید، ولی مگر همسرتان حقی به گردن شما ندارد؟ شما کار درستی نکرده اید و باعث بدبینی او شده اید. باید در امور خانواده و جبهه انصاف را رعایت می کردید. امیدوارم چنین کارهایی از شما تکرار نشود.

شهید اسماعیل دقایقی هر مجاهدی را با کنیه و با نام مستعار صدا می زد. چون آ نها هویت اصلی خود را از ترس گرفتار شدن خانواده های خود در عراق توسط مأموران صدام فاش نمی کردند. به طور مثال بچه ها خود را ابو محمد النجفی، ابو علی البغدادی، ابو حسن البصری یا ابو زهراء الواسطی می نامیدند.

شبی یکی از رزمندگان از شدت سرما پتویی را دور خود پیچیده بود که ناخود آگاه آقا اسماعیل از راه رسید و به او گفت: سلام ابو پتو!.. شهید دقایقی گاهی برای انبساط خاطر یارانش به آ نها تیکه میپراند، و لبخند شادی بر لب های آنان می نشاند. او صمیمیت و قاطعیت را با هم آمیخته بود. تعدادی از مجاهدین عراقی تیپ ۹ بدر از عشایر ساکن منطقه هور الهویزه به جمهوری اسلامی پناه آورده بودند. هرچند سواد خوبی نداشتند، ولی آدم های غیور و با صفا و با معرفت بودند. وقتی رادیو تهران و اهواز با آهنگ هیجان انگیز اخبار دستاوردهای عملیات را پخش می کردند، آ نها پای رادیو می نشستند و اخبار روند جنگ را پیگیری می کردند. وقتی گوینده رادیو می گفت: دقایقی پیش در منطقه جنوب هواپیمای عراقی هدف قرار گرفت، یا دقایقی پیش رزمندگان اسلام به فلان نقطه دست یافتند، یا دقایقی پیش چند صد نفر از نیروهای دشمن به اسارت رزمندگان در آمدند، مجاهدین عشایر گمان می کردند که رادیو از حماسه های شهید اسماعیل دقایقی خبر می دهد. آ نها شگفت زده شده بودند که این «دقایقی » کیست که همیشه و در همه جا حضور دارد؟ بارک الله به این دقایقی!.

وقتی متوجه شدم که آن برادران عشایر به خاطر آشنا نبودن به زبان فارسی ، جمع دقیقه را با نام سردار دقایقی اشتباه گرفته اند، به دیدار فرمانده تیپ رفتم و این داستان را برای او بازگو کردم و او بسیار خندید.

مجاهدین عراقی در سال ۱۳۶۴ در محور بانه سرگرم نبرد با نظامیان رژیم حزب بعث در خطوط پدافندی بودند. همراه اسماعیل دقایقی و تعدادی از فرماندهان یگان های تیپ بدر در اتاق طرح و عملیات جلسه تشکیل داده بودیم تا نقشه منطقه و موقعیت ارتش عراق و گروه های ضد انقلاب را مورد بررسی قرار دهیم. در ضمن بحث ابراهیم فرزند خردسال آقا اسماعیل گاهی به این سو و آن سو می دوید یا بر دوش پدر می نشست و مزاحمت ایجاد می کرد. در آن لحظه فکر کردم که آقای دقایقی فرزندش را آرام خواهد کرد. اما وقتی که نقشه را کنار گذاشت و به بازی با ابراهیم پرداخت خیلی شگفت زده شدم. دو تن از فرماندهان با اعتراض به او گفتند: «ابو ابراهیم ما کجا و شما کجا؟ لطفا فرزندتان را کنار بگذارید .» ولی آقا اسماعیل زبان به ذکر حقوق خانواده و فرزندان و رعایت نکات اخلاقی و تربیتی گشود که ما ناگزیر سخنان او را پذیرفتیم و کارمان را بعد از گذشت چند دقیقه از سر گرفتیم.

در آذر ماه سال ۱۳۶۵ که مجاهدین عراقی گردان شهید بهشتی در منطقه مریوان مستقر بودند، مأموریت یافتن د از طریق منطقه سید صادق در محور بیزلى دست به عملیات بزنند و دشمن را غافلگیر کنند. این رزمندگان با تحمل مشقت فراوان کوه هاى پوشیده از برف و ناهموارى هاى منطقه را در نوردیدند و آماده نبرد با متجاوزین عراقی شدند.

ولی چند روز بعد از سوى فرماندهان رده بالا بنا به مصالحى دستور لغو عملیات داده شد. رزمندگان از این تصمیم آگاهی نداشتند، ولازم بود این خبر را اسماعیل دقایقی به آنان ابلاغ می کرد. او که از شرایط روحى رزمندگان شناخت کامل داشت خود را براى ابلاغ دستور لغو عملیات به ارتفاعات منطقه صعود کرد. وقتى به جمع رزمندگان رسید، به آ نها گفت که شما به وظیفه خویش عمل کرده اید، و از پروردگار مزد خویش را گرفته اید. ولى با ابلاغ این دستور شور و شوق رزمندگان فرو خفت و از این سلب توفیق زانوى غم در بغل گرفتند.

وقتى سردار دقایقی به میان ما مى آمد، چنان صمیمانه و خودمانی برخورد می کرد که هیچ فاصله اى با او احساس نمى کردیم. ولى در مدیریت و فرماندهی تیپ بدر از هیبت قابل توجهى برخوردار بود. گاهی براى دلجویى از همرزمان حرکتى فراتر از موقعیت فرماندهی از خود نشان می داد. طوری که پوتین و جوراب رزمندگان را از پا بیرون مى آورد و با ماساژ دادن پاهاى آنان، نوازششان مى داد. اسماعیل دقایقی با این شیوه کم نظیر میزان خلوص، تواضع و مهربانى خویش را نسبت به رزمندگان به شکل شایسته اى نمایان مى ساخت. پاسخ رزمندگان به فروتنى و ابراز محبت سردار جز اشک شوق چیز دیگری نبود.

57554_233شهید قاسم حمزه الدراجی (ابو مثیم الصادقی)فرمانده تیپ محمد رسول الله همراه تعدادی از مجاهدین تیپ

روایت مجاهد شهید ابوعلی البصری

آقا اسماعیل دقایقی شبی در هورالهویزه در جمع ما خوابید. صبح برای صرف صبحانه او را از خواب بیدار کردم. سرش را از زیر پتو بیرون آورد و به شوخی پرسید: صبحانه ایرانی است یا عراقی؟ اگر عراقی است بلند می شوم و گرنه صبحانه نمی خورم.

هرگاه در جمع مجاهدین عراقی حضور می یافت و با چای پر رنگ از او پذیرایی می کردند، طبق رسم عراقی ها چای شیرین می نوشید. شهید دقایقی با آشنایی با زبان، فرهنگ و آداب و رسوم عراقی ها

از یک طرف موجب تألیف قلوب مجاهدین با یکدیگر و از طرف دیگر موجب ایجاد همدلی و صمیمیت آنها با رزمندگان ایرانی شده بود. مسئله زبان، قومیت، مذهب و سایر فاصله ها را با شخصیت معنوی و برخوردهای سنجیده و مدیریت صحیح و حسن تدبیر حل می کرد.

در اولین روزهای پیوستن به تیپ ۹ بدر اسماعیل دقایقی را نمی شناختم. گاهی می دیدم شبانه کسی می آید چادرها و آبگیرها را تمیز می کند و می رود.

فکر می کردم که شاید این شخص فقط چنین وظیفه ای دارد. یک شب هر چه منتظر ماندم تا او بیاید و به وظایفش بپردازد، اما دریغ که نیامد.

احساس کردم که او از زیر کار شانه خالی می کند. لذا تصمیم گرفتم به سراغ او بروم و او را یافتم. از او پرسیدم چرا چند روزی است نمی آیید؟

او در پاسخ گفت: چشم… الآن می آیم.

تعدادی از رزمندگان که صحنه حضور داشتند، به شدت ناراحت شده و با پرخاش گفتند که آیا می دانید با چه کسی این جوری صحبت می کنید؟

او اسماعیل دقایقی فرمانده تیپ است!. در آن لحظه احساس شرمندگی سراسر وجودم را فرا گرفت و در صدد عذر خواهی برآمدم. اما او با فروتنی و با متانت گفت اشکالی ندارد و با خنده مرا بخشید.

خاطره دیگری که از این شهید ناشناخته دارم این است که روزی در نزدیکى اهواز همراه با تنى چند از مجاهدین مشغول انتقال مقادیرى لباس و مهمات نظامی به درون یک دستگاه وانت بودیم ناگهان آقایی به کمک ما شتافت و تعدادی از آن گونى لباس ها را بر دوش گرفت و در درون وانت نهاد. از بچه ها پرسیدیم این آقا کیست؟

گفتند: او برادر اسماعیل دقایقی، فرمانده تیپ است.

آقا اسماعیل علاقمند بود مجاهدین عراقی ازدواج کرده و خانواده تشکیل دهند و برای عمل به این سنت الهی امکاناتی را برای این امر فراهم آورده بود.

گاهی در فاصله ای که بین عملیات ها اتفاق می افتاد، رزمندگان مجرد را در کار خواستگاری همراهی می کرد، و با خانواده های ایرانی و عراقی مورد نظر به گفت و گو و بررسی شرط و شروط خانواده ها می پرداخت. به تدارکات تیپ دستور داده بود به هر رزمنده ای که ازدواج می کند، یک کیسه برنج، یک حلب روغن، چند کیلو شکر و چند عدد پتو و سایر امکانات و وسایل ابتدایی زندگی تحویل او دهد.

آقا اسماعیل همواره به معاون خود که از برادران پاسدار بود تأکید می کرد که مجاهدان عراقی مهمان ما هستند و مهمان حبیب خداست و باید به آ نها به چشم مهمان نگاه کنیم و برخوردمان با این برادران برخاسته از فرهنگ اسلامی و ایرانی باشد.

بعد از عملیات کربلای ۲ مدتی در منطقه حاج عمران در شمال عراق ماندیم تا از دستاوردهای عملیات حفاظت کنیم. فصل زمستان بود و منطقه پوشیده از برف، و زمین لغزنده. اما مجاهدین با این همه مشکلات دست و پاگیر به نگهبانی از مواضع پر خطر خود ادامه می دادند. با چشمان خود دیدم وقتی رزمندگان شب ها به خواب می رفتند آقا اسماعیل به آرامی نزدیک استراحتگاه آنان می شد و یکسره به سراغ پوتین های آنان می رفت و گل ولاى چسبیده به پوتین ها را بر طرف می کرد. مجاهدین که از این کار شگفت زده شده بودند، پُرسان پُرسان ماجرا را پیگیری کردند. یکی از مجاهدین با حس کنجکاوی خود فهمید که این اسماعیل دقایقی است که پوتین رزمندگان را تمییز می کند.

در روزهای نخست جنگ تحمیلی یکى از افسران ارتش عراق که درجه سرهنگی داشت به نیروهای اسلام پیوست و سرانجام به تیپ ۹ بدر معرفی شد. او به قدری شیفته رفتار و معرفت شهید دقایقی شده بود که مى گفت: « اگر آقا اسماعیل به من بگوید دستت را به سیم برق بزن بدون تردید این کار را می کنم. من نه به خاطر اجرای دستورات فرماندهی این کار را می کنم، بلکه به خاطر عشق و محبتى که نسبت به او دارم ». به دلیل همین محبت ها بود که یکى از مجاهدان عراقی پس از بازگشت از مأموریت در داخل عراق، ماشین مرسیدس بنز خود را همراه آورد و به شهید دقایقی اهداء کرد. اما او نپذیرفت و با اصرار آن ماشین را براى استفاده تیپ قبول کرد.

نشانه های تحول و تکامل آقا اسماعیل در روزهاى آخر عمر به روشنی نمایان شده بود. شیوه رفتار وکردار او بکلی دگرگون شده بود. روزی در آخرین روزهای حیات، گوسفندى را از شهر به پادگان آورد و از بچه ها خواست آن را به عنوان عقیقه برای او قربانى کنند. از لحن کلام او آشکار بود و همه مى دانستند که این قربانى «ولیمه شهادت » اوست. این عاشق دلباخته و به خدا پیوسته چند روز بعد به وصال محبوب رسید.

در عملیات خیبر و نبرد شجاعانه رزم آوران اسلام با دشمن بعثی، شهید اسماعیل دقایقی یکى از گردان های عمل کننده مجاهدین عراقی را فرماندهی می کرد، و در برابر حملات و پاتکهای مستمر نیروهاى عراق ى مقاومتى به یاد ماندنى داشت. ویژگى فرماندهی که اسماعیل دقایقى داشت شبیه آن ویژگی هایی بود که فرماندهان بزرگ و فارغ التحصیلان دانشکده هاى نظامى از آن برخوردارند. لحظاتی قبل از آغاز عملیات توضیحات کامل را درباره زمان و مکان و اهداف عملیات برای رزمندگان تشریح مى کرد. و سپس نظر فرماندهان یگانها را نیز در مورد طرح عملیات جویا می شد.

در شب عملیات خیبر به همرزمان سلحشور خود چنین توصیه کرد: «برادران! هرگاه خداوند مقاومت ما را دید، رحمتش را شامل حال ما مى گرداند. اگر از یک گردان ۳۰۰ نفرى یک نفر زنده بماند، باید مقاومت کند. حتى اگر فرمانده شما شهید شد، نگویید نجنگیم، چون فرمانده نداریم. این وسوسه شیطان است. فرماندهان اصلى ما خدا و امام زمان(عج) هستند. اصل آن ها هستند، و ما موقت هستیم. با هر رگبار مسلسل الله اکبر وسبحان الله بگویید .»

57553_564



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *