جزای گفتن اذان

جزای گفتن اذان

در اوایل اسارت من و برادر آزاده آقای شعبان صادقی از بابل مسئولیت گفتن اذان اتاق را به عهده داشتیم. یک روز ایشان اذان می گفت و یک روز من .
بعثیها تصمیم گرفته بودند جلو اذان گفتن بچه ها را در داخل اتاق ها بگیرند و اذان را ممنوع کنند. اتفاقاً همان روزی که آنها می خواستند تصمیم خود را برای تنبیه موذنین اتاقها عملی کنند . نوبت به من رسیده بود که باید اذان می گفتم.

غروب، هنگام نماز، من شروع کردم به بلند گفتن اذان. به محض تمام شدن اذان دیدم نگهبان بعثی از پشت پنجره مرا صدا زد و گفت بیا پای پنجره ( چون درها قفل بود )، رفتم پای پنجره. از من سئوال کرد. ( اَنتَ موذّن ) تو موذن هستی؟ گفتم بلی، گفت ارشد اتاق کجاست؟ من ارشد را صدا زدم. آقای بنی هاشمی از شیراز ارشد ما بود. آمد و به او گفت، چرا اجازه می دهی داخل اتاق اذان بگویند؟ من گفتم ما مسلمانیم اذان چه اشکالی دارد؟ سرباز بعثی گفت نه شما اسیر هستید نباید اذان بگویید. صدای اذان شما فرمانده اردوگاه را اذیت می کند. من گفتم ما که بلندگو نداریم و تازه صبح ها هم اذان نمی گوییم. چطور صدای اذان شما را اذیت می کند. گفت بهرحال فرمانده دستور داده که فردا شما را تنبیه کنیم .
می دانستم که آنها تهدید خود را عملی می کنند. تا صبح اضطراب داشتم و صبح چند دست لباس فرم از بچه ها گرفتم و روی هم پوشیدم تا کمتر احساس درد کنم .
صبح هنگام با بازگشایی دربها بعثی ها با افسر استخبارات و تعدادی سرباز از اتاق شماره هفت شروع کردند تک تک دربهای اتاقها را باز کردند و موذن ها را به طرز شدیدی تنبیه نمودند که سر و صدای آنها را ما می شنیدیم، تا اینکه به اتاق ما رسیدند.
وقتی درب اتاق ما را باز کردند حدود ده نفر استخباراتی و سربازان بعثی مثل گرگ داخل اتاق ریختند. استخباراتی با عصبانیت گفت ( وَنِ موَذِن ) موذن کجاست؟ ما که همه سر پا ایستاده بودیم ( که یک وظیفه بود و به محض دیدن بعثیها می باست خبردار می ایستادیم ) من دست بلند کردم گفتم انا سیّدی. استخباراتی گفت تو چطور با این قد کوتاه و جسم نحیف، اذان با آن صدای بلند می گویی. مگر نمی دانی اذان گفتن ممنوع است و فرمانده اردوگاه ناراحت می شود.
گفتم سیّدی من بی موقع اذان نگفتم موقع نماز مغرب اذان گفتم. گفت چه با موقع و چه بی موقع اذان ممنوع است و تو باید تنبیه شوی.

مرا با لگد از صف بیرون انداخت و سربازان بعثی با شلاق و کابل مرا بردند بیرون و شروع کردند به سر و صورت من زدن. چند لحظه مرا بلند می کردند و به تمسخر و شوخی به همدیگر می گفتند، این پسر ضعیف و لاغری است تحمل کتک را ندارد. یکی از بعثی ها که خیلی قوی هیکل بود مرا از کمربند گرفت و بلند کرد و گذاشت روی شانه هایش و می کوبید به دیوار و بقیه قاه قاه می خندیدند.
افسر مافوق آنها در داخل اتاق در حال تهدید بچه ها بود و داد و فریاد می کرد. یکی از بچه ها به نام جمال قیاسی از نهاوند که خیلی زیرک بود جلو آمد و گفت من این دفعه به شما تعهّد می دهم که سید ابوالحسن دیگر اذان نگوید. اگر اذان گفت شما مرا و او را با هم تنبیه کنید. بعثی که منتظر همین تعهّد بود قبول کرد و مرا از دست آن ها آزاد کرد و فرمانده با چشم غره به من توپید و گفت به خاطر تعهّد دوستت، تو رها کردم. دفعه دیگر تنبیه ما شدیدتر خواهد بود .

بعثیها در حالی که به عربی می گفتند ( ماکو لَحم و دَم فی بَدَنهِ ) گوشت و خون در بدنش نیست و می خندیدند و مرا رها کردند و درب را محکم بستند . بعد از نیم ساعت دربها را باز کردند و بچه ها و من با بدن زخمی و درد گرفته توی حیاط رفتیم و با بچه ها در اتاق های دیگر صحبت کردیم و متوجه شدیم در آن روز بعثی ها هفت نفر از موذنین را به شدت تنبیه کردند و دیگر اجازه ندادند ما بطور علنی اذان بگوییم .

 

سید ابوالحسن یوسف نژاد
از فریدونکنار



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *