گفت وگوی با آزاده سرافراز سعید طایفه نوروز و حکایتی عجیب

گفت وگوی با آزاده سرافراز سعید طایفه نوروز

سعید طایفه نوروز فرمانده سپاه همدان متولد۱۳۳۰ و کارشناس ارشد رشته تربیت بدنی است. او که در  “اسارت”  به “حاج حمید” شناخته شده بود حکایت عجیبی دارد که خواندن  آن خالی از لطف نیست.

 

این گفت و گو البته با گفت وگوهای پیشین کمی متفاوت است چرا که این مرد بزرگ در پی فعالیت های پیش از انقلاب به عنوان زندانی سیاسی زندان های ستم شاهی را تجربه کرده و یکی از افرادی است که در خنثی سازی کودتای نوژه دست داشته است.  با شروع جنگ با حضور در مناطق عملیاتی، فرماندهی سپاه همدان را در اختیار می گیرد و در درگیری نابرابر در حلقه محاصره دشمن گرفتارمی شود و ۱۰سال از بهترین سالهای عمر خود را در اردوگاه های عراق سپری می کند.

وی در اسارت به عنوان مسوول آسایشگاه برنامه های خود را دنبال می کند تا اینکه درسال ۱۳۶۹ قدم به خاک مقدس ایران اسلامی می گذارد. در ابتدا برای شناخت بیشتراین مرد بزرگ، پیشینه فعالیتهای پیش از انقلاب و پس از آن جبهه و درنهایت اسارت ایشان را مرور می کنیم.

لطفا از فعالیت های سیاسی پیش از انقلاب نیز برایمان بگویید:

۱۶ آذر سال ۵۳و یا ۵۴ مسابقات  کشتی کاپ “آریامهر” که در ورزشگاه آریامهرسابق و آزادی فعلی از ۳۰-۴۰کشورجهان دراین مسابقات شرکت می کردند، آن زمان من دانشجوی  سال چهارم بودم.  با دیگر دانشجویان تظاهراتی را از سالن های بسکتبال و والیبال ورزشگاه شروع کردیم که گاردی ها درها را روی ما بستند.  ماهم زنجیرها را پارها کردیم و از میدان آزادی تا دهکده المپیک راهپیمایی کردیم و ظهر به محل برگزاری مسابقات رسیدیم که نمایندگان ورزشی تمام کشورها حضور داشتند. بالطبع میز کشور آمریکا بزرگترین میز و در بالاترین درجه جای گرفته بود. به سمت میزها رفتیم. به همه بچه ها یادآوری می کردیم که به خود ورزشکاران کاری نداشته باشند. ورزشکاران آمریکایی بلند شدند و به دیوار تکیه دادند. بچه از روی میزها  پرچم آمریکا را روی زمین انداختند و زیرپا له کردند و نهایتان آن را به آتش کشیدند. این اقدام شجاعانه نه تنها درسراسر ایران بلکه در تمام دنیا پیچید و به دنبال آن من و ۳۲تن از دانشجویان را دستگیر کردند که درمیان ما ۲ زن و دختر دانشجو هم بود.  یکی از آنها که همسرش هم دانشجوی همان دانشگاه بود نوزادی یکی دوماهه داشت که برای آخرین بار نوزادش را شیر داد و به همسرش تحویل داد و بعدهم روانه زندان شد. آن زمان فشار زیادی در زندان های سیاسی بود و حتی جرمی که زندانی متهم می شد به او تفهیم نمی شد. در زندان بندی بود به نام بند “ملی کیشها” که افرادی که ارق ملی داشتند و حتی ۲یا۳سال بود که زندان بودند و غالبا هم انگ ضد امنیت و ضد رژیم شاه  به آنان می زدند.  با مخالفت هایی که صورت گرفته بود قرار شده بود که برای زندانی در محاکمه اول با تفهیم اتهام قرار صادر شود که گذاشتن یک وثیقه بود. من هم جزو همان گروه اول بودم که پس از محاکمه در دادگستری و قرار، برای هرکدام  از ما ۶۰۰هزارتومان که واقعا آن زمان مبلغ زیادی بود برایمان قرار وثیقه گذاشتند . داماد ما هم این وثیقه را گرو گذاشتند و ما آزاد شدیم.

 خاطرم هست همان شبی که آزاد شدیم با “ناصر کاظمی” که همدوره دانشگاهی و هم بچه محل هم بودیم و که بعدها ایشان به شهادت رسید با هم آزاد شدیم.  پدر ایشان پیکانی داشت هردو ما را اززندان قصر آورد.

 در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

با پیروزی انقلاب مردم محل با شناختی که روی من داشتند وهمچنین پیش نماز روحانی بزرگوار حاج آقا گرگانی، شب ۲۲بهمن ما را به عنوان رییس کمیته محل انتخاب کردند بعد هم به دنبال آن مسوول عضوگیری منطقه ۸ سپاه شدم و بعد هم اطلاعات عملیات  سپاه را عهده دارشدم و بعد هم مرا به همدان فرستادند و فرمانده سپاه همدان شدم.

در خصوص فرماندهی سپاه همدان بیشتر توضیح بفرمایید؟

سپاه همدان پشتیبان سپاه غرب بود. یعنی هماهنگی نیروهای سپاه مناطق کرمانشاه،  قصرشیرین، سرپل ذهاب و… با سپاه همدان بود. و سه پاسگاه  سرپل و قصرشیرین دراختیار سپاه همدان بود. فرمانده عملیات ما در اردیبهشت سال ۵۸در کردستان به شهادت رسیده بود. سپاه همدان حصر سنندج را شکست و وارد سنندجی شد که در اختیار دموکرات قرارداشت و در حقیقت مرکز حکومت دمکرات ها بود. اغتشاشات مرزی هم شروع شده بود. ما به مرز اعزام شدیم و سه پاسگاه تحویل سپاه همدان شد و حفاظت از منطقه برعهده ما بود. آن زمان بنی صدر رییس جمهور بود که برای بازدید به منطقه آمده بود. به او گفتیم که به این شکل نمی شود از مرز دفاع کرد و نیاز به تجهیزات خاص و کارشناسی شده هست. او درک نمی کرد و البته هدفمند هم عمل می کرد. صبح  هم با یک هلیکوپتر که شهید صیاد شیرازی هم همراهشان بود گشتی در منطقه زد که هلی کوپترهم سقوط کرد …و مشکلاتی از این دست. گاها با کمبود نیرو مواجه بودیم بطوری که ۵ یا ۶ ماه مداوم در منطقه بودیم و حتی نگهبانی هم می دادیم.

بعد از شهادت فرمانده عملیات شهید شاه حسینی که فرمانده بسیار شجاع و با تدبیر که در چندمتری من به شهادت رسید کودتای نوژه همدان را داشتیم که پس از آن مسئله جنگ و دفاع مقدس پیش آمد.

از خاطرات جنگ و اوایل انقلاب برایمان بگویید؟

خاطرم هست در جبهه یک سربازی ترکش توپی به او اصابت کرد و زخمی شد و افتاد. یکی از بچه ها گفت: ترکش خورده.  دیگری می گفت ترکش چیه؟ یعنی بچه های ما حتی ترکش را نمی دانستند و تنها به فرمان حضرت امام مبنی بر حضور که علیرغم حکومت نظامی در خیابانها شروع شد این شور و شعور انقلابی سرلوحه بود و حالا این حضور بچه ها را به مقابله با کردستان و بعد هم سرکوبی غایله کردستان کشانده بود.  این شور و شعور و فرماندهی حضرت امام رمز پیروزی انقلاب بود . در اینجا بهتر است گزیزی بزنم به کودتاین نوژه. کودتای نوژه همدان با کمتر از ۵۰ نفر خنثی شد. در پادگان نوزه ساعت ۱۰صبح به من اطلاع دادند که یک نفر آمده  و با شما کار دارد.  ما اطاقی داشتیم که اطاق فرماندهی و شورای فرماندهی همه یک جا بود و اطاق جدایی نداشتیم. بچه ها همگی بیرون رفتند. آن فرد گفت: “امشب قرار است پایگاه نوژه تصرف شود و فردا ۳۰۰ سورتی پرواز انجام می شود که ۳۰۰ نقطه را می کوبند و ۳بار هم جماران را که حضرت امام(ره) در آن حضور دارد و  بلافاصله لشگر ۹۲ اهواز با تمام توان حرکت می کند و تهران را تصرف خواهدکرد و مجوز کشتن ۲میلیون نفر را هم دارد.”  صحبتهای او که تمام شد من فقط نگاهش کردم و بعداز ۳۰ ثانیه گفتم. خب این چه ربطی به من دارد! او از پاسخ من تعجب کرد. گفت یعنی که چه ربطی به من دارد؟ گفتم به همین بی ربطی که قرار است بیایند و تهران را بگیرند! بعد هم فهمیدیم که دیشب یک مادری پسرش که عصر به خانه می آید و می بیند که مضطرب و ناراحت است علت را که جویا می شود پسرش می گوید ما قرار است فردا کودتایی انجام دهیم و مادر می گوید من شیرم را حلالت نمی کنم اگرهمین الان موضوع را  اطلاع ندهی. و آن مرد آمد بود که این موضوع  را بگوید. آن مرد به پادگان ولی عصر می رود و به اتفاق یکی دونفر از بچه ها خدمت حضرت آقا خامنه ای می رسند و تا ساعت ۱۲یا یک نیمه شب که حضرت آقا به ایشان وقت ملاقات می دهند و به اتفاق به جماران می روند و موضوع را با امام(ره)درمیان می گذارند که خانواده حضرت امام را از جماران ببرند. امام عنوان می کنند بچه ها را ببرید من خودم همینجا هستم که البته کودتا لو می رود و خوشبختانه اتفاقی هم نمی افتد.

چگونه به وادی جنگ و دفاع مقدس کشیده شدید؟

ما درمنطقه بودیم که فرمانده نظامی منطقه سرپل ذهاب به نام سرهنگ عطاریان بود.  پشت بی سیم به ایشان اعلام کردیم پشت خاکریزهای ما سروصدایی به گوش می رسد  که ایشان با آن اصلاحات نظامی که ما چیز زیادی از آن متوجه نمی شدیم توانست ما را مجاب نماید که چیز مهمی نیست و همین که صبح آفتاب زده دیدیم تمام خط در محاصره دشمن است و کل نیروهای ما پشت نیروهای عراق مانده بودند. البته سرهنگ عطاریان بعدها به جرم خیانت اعدام شد  و ما هم به دلیل همین خیانت به اسارت درآمدیم.

از حس اسارت برایمان بگویید؟

البته من زندان سیاسی بودم اما اسیر نبودم.  حس اسارت مقوله دیگری است.

“حاج حمید” از کجا مطرح شد؟

من از همان ابتدا خودم را حاج حمید معرفی کردم.  البته پس از اسارت تعدادی از هموطنان بی وطن که مرا می شناختند موضوع فرماندهی مرا به دشمن لو داده بودند. این شد که مرا از بقیه جدا کردند. همه اسرا را به بغداد و من را هم به خانقین بردند. در آنجا دیدند که من لباس ساده ای بدون سردوشی و درجه هستم. بعد از چند روز ما بچه های سپاه همدان را در زندان ابوغریب ملاقات کردیم. البته ترکشی به چشمم اسارت کرده بود و چشمم بسته بود. پس از مدتی قرار شد که مرا به استخبارات عراق ببرند که خواست خدا بود که یک افسر ترک عراقی مرا به جای استخبارات بغداد میان بچه های اردوگاه برد. مدت یک سال و نیم در اردوگاه “الرمادیه” بودم و بعد هم در اردگاه “الانبار” که در آنجا خدمت حاج آقا ابوترابی بودیم و چندین اردوگاه را با ایشان جابجا  می شدیم.

به نظر خودتان چه چیزی شما را در مدت این ۱۰ سال مقاوم و سرپا نگه داشته بود؟

حال و هوای انقلاب و شور و شعور انقلابی که میان بچه ها حاکم بود.  حضرت علی(ع) حدیثی دارند به این مضمون که می فرمایند:  خداوند  به اندازه مصیبتی که به بندگانش می دهد صبر هم می دهد.  اسارت یک امتحان الهی بود. تدبیر خداوند با فرستادن ما به کره خاکی امتحان الهی بود  که خداوند هیچگاه بندگان خود را فراموش نمی کند. ما آزادگان باورهایی داریم زیرا آب را از سرچشمه نوشیده ایم.  خنثی کردن کودتای به آن عظمت که پشت سر آن آمریکا قرار داشت کار کمی نبود. البته ما وسیله بودیم. من حتی زمان جنگ یک دوره آموزش نظامی ساده را هم ندیده بودم و بازهم خواست خدا بود که من توانستم با کمترین امکانات در اسارت دستخطی را به ایران  بفرستم!!

در این باره بیشتر توضیح بدهید؟

به خواست خدا من در اسارت از ادامه کودتایی که قرار بود اتفاق بیفتد اطلاع یافتم. به این صورت که یکی از اسرا به من اطلاع داد که  قرار است ارتش خارج از کشور (ارتشیان فراری زمان شاه) قرار است با تعدادی از اسرای ارتشی که درعراق هستند قرار است با هم جمع شوند و طی یک کودتا ارتش عراق خوزستان را بگیرد و تحویل آنها بدهد.

ما دوهزار اسیر بودیم که بعدازظهر در اردوگاه قدم می زدیم که دیدیم که حدود ده بنز آخرین سیستم وارد اردوگاه و داخل مقر فرماندهی عراق شدند. ژنرالهای ایرانی که هرکدام تعداد زیادی تاج و  ستاره… با تمام تجهیزات رسمی ارتش شاه از بنزها پیاده و وارد مقر فرماندهی شدند. همه متعجب بودند. سوت زدند و ما به داخل آسایشگاهها برگشتیم. وقتی به داخل برگشتیم یک سری اسامی را خواندند و ما همه دیدیم از لشگر۹۲ بودند. یکی از آنها از آسایشگاه ما بود که می گفت فرمانده تانک بوده وقتی اسیر شده بود گفته بود من راننده آمبولانس هستم. او را هم صدا زدند و با خود بردند. او که رفت و برگشت بچه ها پرسیدند موضوع چه بود؟  شروع کرد به توضیح دادن. من  سرهنگی که فرمانده لشگر و جانشین فرمانده لشگری که در کودتای نوژه دست داشتند و  آنجا بودند را فورا شناختم.  همه بچه ها موضوع را مطلع شده بودند اما هیچ وسیله ای نبود که بتوانیم این خبر را به ایران برسانیم. در همین اثنا صلیب سرخ برای بازدید آمد. من دو نامه نوشتم و یکی را با این مضمون که: به محمد نوری بگویید که آن ماشینی را که آن شب زدیم و شیشه عقب آن را شکستیم حالا صاحبش آمده و تقاضای  غرامت دارد!!

حالا داستان این بود که ما در نوژه درگیر شدیم و من با کلت شیشه عقب را نشانه گرفتم که تیر بر کتف راننده نشسته بود. بعد هم شروع کردم نامه را کاملا  با غلط املایی  نوشتن و نوشتم: “آریانا” تشکلی را ایجاد کرده که قراراست اینچنین اتفاقی بیفتد.

صلیب نامه را به ایران می آورد و به دست خانواده ام می رسد. آنها وقتی کلمه محمد نوری را می بینند می فهمند که نامه برای آنان نیست. محمد نوری در واحد اطلاعات سپاه همدان بود نامه را به ایشان می رسانند و ایشان نامه را به کرمانشاه می برد و آنها نامه را که می خوانند از موضوع اطلاع پیدا می کنند. البته در اسارت نامه ها توسط منافقین خوانده می شد. وقتی این نامه نوشته شد همه  بچه ها بروی آن “آیه الکرسی” خواندند که نامه بدون مشکل  به ایران برسد و خوشبختانه این کودتا هم در نطفه خفه می شود.

می توانید اسارت را برای ما معنی کنید؟

  تعریف اسارت در قالب کلمات دشوار است. به قولی احساس سوختن به تماشا نمی شود  آتش بگیر تا بدانی چه می کشم.

بسیاری از کارگردانان فیلم هایی از اسارت ساخته اند. حتی یک کارگردانی که ادعا می کرد در جشنواره سیمرغ گرفته است من به ایشان گفتم من ده سال حسرت دیدن شب را داشته ام شما چطور می توانی همین مورد کوچک را به تصویر بکشی؟

چند بار که تکرار کردم هنوز متوجه عمق این جمله  نشده بود.  خاطرم هست ما در اواخر اسارت در اردوگاه موصل بودیم. فرمانده اردوگاه که انسان مسلمانی بود می گفت هر کسی که بخواهد روزه مستحبی بگیرد  نیمه شب ها دو سه ساعت مانده به اینکه آفتاب بزند، بیاید و سحری اش را تحویل بگیرد. بچه ها برای اینکه شب را، ماه و ستاره ها را ببینند سر و دست می شکستند. یک روز یکی از بچه ها وقتی برگشت سرو صورتش خونین بود ترسیدیم. گفتیم چه بلایی سرت آمده، گفت: کسی مرا نزده. همچنان که به ماه و ستاره ها نگاه می کردم به ستون دیواری برخوردم و سرم شکست.

از فعالیتهای اردوگاهی هم برایمان بگویید؟

من مسوول ورزش اردوگاه بودم. البته من وسیله بودم. بچه هایی که در اردوگاه تعلیم می دیدند به صورت پنهانی و به دور از چشم عراقی ها ورزش و تمرین می کردند.  برای تمرین کشی، تشکها را در آسایشگاهها می انداختیم، پتوها را به هم می دوختیم و روی تشکها می انداختیم وبچه ها تمرین می کردند. هر آسایشگاه یک تیم ۸ نفری داشت زیرا بچه ها وزن بالایی نداشتند. داور وسط داشتیم، پرچم داشتیم. زمانی که وضعیت قرمز اعلام می شد و عراقی ها سر می رسیدند باید کمتر از ۳۰ ثانیه تشکها را جمع می کردیم.  برای مسابقات نیز مدالهایی درست می کردیم با نخهای رنگی روی پارچه ها می دوختیم و به برندگان مدالهای طلا و نقره و برنز، که بند آن هم با پارچه های سبز و سفید و سرخ با آرم جمهوری اسلامی به برندگان اهدا می شد.

به نظر شما نوشتن خاطرات آزادگان در اسارت چه میزان درادامه  فرهنگ ایثار و مقاومت موثر است؟

 بیان خاطرات خوب است اما بنابه فرمایش حضرت آقا بیان خاطرات خوب است اما حق مطلب را بجا نمی آورد.  حضرت آقا فرمودند شما صفر تاصد اسرای ایرانی و صفرتا صد اسرای عراقی را بنا به قرآن، احادیث و کتب و به صورت یک منشور اسارت بنویسید این یعنی تعریف حضرت آقا.  خاطرم هست من در زمان دکتر دهقان و البته به دعوت ایشان،  یکسالی را در ستاد آزادگان فعالیت داشتم. از تعدادی از آزادگان فرهنگی خواستم که “اسیر” را تعریف کنند هیچکس نتوانست. در حاضر هم چیزی حدود ۱۳ سال از بازگشت بچه های آزاده گذشته است  اما تاکنون تعریف درستی از  “اسیر” نداریم.  کسی نبود که دوفرهنگنامه  از فرهنگ اسارت بنویسد. همه پروپوزال های خود را آوردند. آقای ده نمکی هم آن زمان با ما فعالیت می کرد. ایشان  پروپوزال بهتری نوشته بودند. ایشان درحال حاضر ۸۶جلد از فرهنگ اسارت نوشته اند که به عنوان کتاب مرجع در کتابخانه ملی کشور موجود است که  یکی از فرازهای آن این که ما از منظر اسلام ۱۰۲ نوع اسیر داریم.چه خونهای بسیاری در اسارت ریخته شد، اسرا شکنجه های زیادی را در اسارت متحمل شدند و… که امیدواریم از همه اینها به درستی به کار گرفته شود.

پیام آزدگان



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *