علیرضای کوچک و سوغاتیش برای تمام اسیران

علیرضای کوچک و سوغاتیش برای تمام اسیران

حسین آقا و پسر دوازده ساله اش علیرضا در جاده اهواز گیر عراقی ها افتاده بودند ، حسین آقا از اهواز یخ و شکر و خاکشیر پشت ماشین نیسانش گذاشته بود و می آمد که برای بچه ها توی خط شربت درست کند ولی سرنوشت برای او و پسرش چیز دیگری رقم زده بود و آن خاکشیرها هیچ وقت به خط نرسید ولی توی اردوگاه به گردان شربت معروف شده بودند.

فرمانده عراقی اردوگاه ما از آن نظامی های مغرور و ازخود متشکر بود،یکبار که ما توی محوطه بودیم دیدم فرمانده با دو سرباز در حال قدم زدن توی اردوگاه است و با دیدن علیرضا به سراغ او آمد و دستی به شانه علیرضا زد و گفت:”میخواهم تو را به حانوت(فروشگاه) ببرم تا هر چه می خواهی برایت بخرم ”

علیرضا و جناب فرمانده به حانوت رفتند و فرمانده گفت:تو فقط بگو هر چه بخواهی برایت می خرم.

علیرضا نگاهی به تنقلات رنگارنگ توی حانوت انداخت و سرش را به طرف فرمانده برگرداند و گفت: قرآن!یک قرآن میخواهم.

فرمانده وارفت و با تعجب به این پسر بچه دوازده ساله نگاه کرد،پسری با سن و سال علیرضا و با آن محدودیت هایی که اسارت برای پسربچه ای به سن او دارد؟! چطور از آن همه گذشته بود و فقط قرآنی خواسته بود .

فرمانده یک قرآن بزرگ با حاشیه نویسی و کشف الایات برای ما آورد که هر شب مهمان یک آسایشگاه بود. تا قبل از آن ما قرآن نداشتیم و از محفوظات بچه ها استفاده می کردیم.

خاطره ای از آزاده عباس برهانی اردوگاه موصل ۱ و ۲ از اصفهان



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *