خاطره ای طنز از اسارت/ ناخن دردسر‌ساز

خاطره ای طنز از اسارت/ ناخن دردسر‌ساز

سلطانی یکی از بچه‌های ساده و خوش اخلاق بود. برخوردهای گرم و صمیمانه‌اش را همه می‌شناختند و چهره‌ای بشاش داشت. معروف بود که به مستحبات خیلی پایبند است. شنیده بود مستحب است ناخن را بعد از گرفتن خاکش کنند. گشت و گشت تا یک ناخنگیر پیدا کرد و نشست و با دقت ناخن‌هایش را گرفت و لای یک تکه پارچه جمع کرد و برد بیرون در نقطه‌ای از اردوگاه جایی را کند و ناخن‌ها را خاک کرد.

از بدشانسی سلطانی یکی از سربازهای عراقی گوشه‌ای ایستاده بود و نگاهش می‌کرد. همین‌که روی ناخن‌ها را با خاک پوشاند، سرباز عراقی رسید و مچش را گرفت و گیر داد که چی داشتی خاک می‌کردی؟ جواب‌های سلطانی مورد قبول سرباز واقع نشد. وقتی او را پیش فرمانده اردوگاه بردند، هرچه قسم خورد و در مورد استحباب ناخن خاک کردن برایش توضیح داد فایده‌ای نداشت. خلاصه از آن‌ها اصرار و از سلطانی انکار؛ بالاخره با دستور فرمانده اردوگاه سلطانی و همان سرباز برگشتند همان‌جا و زمین را کندند، تکه پارچه را بیرون کشیدند و با دقت وارسی کردند مطمئن شدند که دسیسه‌ای در کار نبوده و آخر کار تنبیهش کردند که چرا کارهای مستحبی انجام می‌دهد!!

 

 

 



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *