وقتی شیطنت حسین خرازی و احمد کاظمی تبدیل به یک تاکتیک جنگی ویژه می‌شود!

وقتی شیطنت حسین خرازی و احمد کاظمی تبدیل به یک تاکتیک جنگی ویژه می‌شود!

(از خلال یک گفتگو: روایت محسن رخصت طلب راوی و تاریخ‌نگار جنگ)

در عملیات بیت‌المقدس نیروها از رودخانه کارون عبور کردند و بر جاده اهواز خرمشهر مستقر شدند و من راوی آقا رشید (غلامعلی رشید) هستم در قرارگاه فتح.

قرارگاه نیز در یک مکان جدید به طور موقت مستقر شده بود. از مرز رودخانه تا ابتدای جاده حدود ۱۲ کیلومتر فاصله است. حوالی ظهر بود که احمد کاظمی به رشید بی‌سیم زد که من خط خودم را پوشانده‌ام ولی این سمت حسین خرازی نیامده است و من دارم تهدید می‌شوم، به حسین بگویید، خودش را به خط من الحاق کند؛ البته او در بی‌سیم خیلی با هیجان و عصبانیت و با یک نوع جوسازی خاصی این مطالب را می‌گفت! هنوز یک دقیقه نشده بود که حسین بی‌سیم زد که من تا نقطه خودم آمده‌ام و احمد خودش را به ما نرسانده است و بین ما فاصله افتاده است و اگر او نیاید، دشمن همه را دور می‌زند و همگی ما را اسیر می‌کند.

رشید هم که متعجب مانده بود و گفت احمد که می‌گوید من تا نقطه خودم آمده‌ام، پس چه کسی تا نقطه خودش پیش نرفته است. رشید گفت به سمت هم حرکت کنید تا به هم الحاق شوید ولی حسین اعلام کرد من تکان نمی‌خورم و به احمد بگویید خودش را به ما برساند. احمد هم بی‌سیم زد و گفت من تکان نمی‌خورم و دقیقاً سر نقطه خودم هستم. این جدل همچنان ادامه داشت و هر چه رشید می‌گفت که یک نفر را بفرستید تا مطمئن شوید که راه را درست رفته‌اید، هیچ‌کدام کوتاه نمی‌آمدند و مطمئن بودند که راه را درست رفته‌اند.

بعدها در عملیات رمضان که همراه احمد کاظمی و چند نفر دیگر به‌عنوان راوی حاضر بودم و با هم رفتیم منطقه را گشت زدیم تا خاطرات زنده شود، احمد آنجا تعریف کرد که من و حسین خرازی کنار هم در یک جیپ و با یک بی‌سیم داشتیم با رشید صحبت می‌کردیم!

اما در سمت دیگر، عراقی‌ها این مکالمات را شنود می‌کنند. فریب این مکالمه را می‌خورند. به تصور این که یک نقطه خلأ فرضی را پیدا کرده‌اند، یک گردان سوار زرهی را که حدود صد تانک و نفربر می‌شود، به این سمت فرستادند.

وقتی این گردان زرهی حرکت کرد، آن‌ها یک راهرو برای عبور نیروی دشمن باز می‌کنند. به سمت جاده و در چپ و راست آن رفتند و در خاکریزها پنهان شدند. عراقی‌ها وقتی کمی نزدیک شدند شروع به آتش ریختن کردند ولی احمد و حسین دستور داده بودند که هیچ‌کدام از بچه‌ها شلیک نکنند. عراقی‌ها وقتی دیدند هیچ کس نیست، نزدیک‌تر شدند تا به ۵۰ متری جاده رسیدند. باز هم کسی تیراندازی نکرد. وقتی به این فاصله رسیدند، به خیال این‌که دیگر هیچ ایرانی اینجا نیست شروع به پیشروی سریع کردند که در آن لحظه حسین و احمد دستور دادند هر کسی با هر چه دارد، به سمت عراقی‌ها شلیک کند؛ اول از همه آرپی جی زن‌ها شلیک کردند و تعداد زیادی از تانک‌ها و نفربرها را زدند. عراقی‌ها که ترسیده بودند آنجا را رها و فرار کردند ولی از آنجایی که هیچ جان پناهی نداشتند نیروهای ایرانی آن‌ها را به راحتی مورد هدف قرار دادند. در آن درگیری تنها چهار نفر از ایرانی‌ها مجروح شدند ولی عراقی‌ها تلفات بسیار زیادی دادند، ضمن اینکه تعداد زیادی نفربر و تانک به غنیمت گرفتیم و همه این‌ها به این دلیل بود که احمد و حسین در بی‌سیم گفته بودند اینجا خلأ است و کسی حضور ندارد و عراقی‌ها هم به خیال این‌که اینجا مستقر شوند تا فاصله این دو را پر کنند، به این سمت آمده بودند. در این پاتک بیش از صد اسیر گرفتند. در اسناد نیز از این موضوع به‌عنوان پاتک عراق به سه راه حسینیه یاد شده ولی اصل قصه چیز دیگری است. بعدها این موضوع را به رشید گفتم.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *