گفتگو با آزاده سرافراز سیدصمد سجادی/ ناگفته هایی از رنج

گفتگو با آزاده سرافراز سیدصمد سجادی/ ناگفته هایی از رنج

در روز مبارک ولایت عهدی امام زمان(عج) توفیق یارمان می شود و با یکی از آزادگان عزیز هم کلام می شوم و همین باب آشنایی کوتاه زمینه یک گفت وگوی شنیدنی و زیبا را برایمان مهیا می سازد.

آزاده سرافراز سیدصمد سجادی از آزادگان استان مرکزی است که دوسالی است برای زندگی به تهران آمده است. وی متولد ۱۳۴۰ در اراک است و در حالی که متاهل و دارای سه فرزند خردسال بوده به عنوان سرباز سپاه وارد جبهه های نبرد حق علیه باطل می شود که درتاریخ ۳۱/۴/۱۳۶۷درمنطقه شلمچه به دست نیروهای دشمن گرفتار و اسارت ۲۶ماهه او آغاز می شود.

با این مقدمه کوتاه گوش جان به سخنان این آزاده بزرگوار می سپاریم.

 آقای سجادی درچه عملیاتی و چگونه به اسارت دشمن درآمدید؟

البته عملیاتی که ما در آن به اسارت درآمدیم نام های مختلفی داشت. عراقی ها می گفتند عملیات “توکلت الی الله” و ایرانی ها می گفتند عملیات “مرصاد”.  البته عملیات “مرصاد” در غرب کشور بود. ما در شلمچه و در منطقه نعل اسبی امام رضا(ع)  بودیم که با “تکی” که دشمن زد آتش شدیدی بارید. من به عنوان مسئول دسته مسئولیت چهار سنگر را به عهده داشتم. از سنگربیرون آمدم که داخل کانال شوم و سنگرهای بعدی را به داخل کانال هدایت کنم که  ترکشی به بالای قلبم اصابت کرد و مجروح شدم و دیگرچیزی متوجه نشدم.  خاطرم هست حدود ۲ یا ۳نیمه شب بود که مجروح شدم  و تا لحظه ای که چشمانم را باز کردم و دوتا از عراقی ها را بالای سرخودم دیدم چیزی حدود ساعت ۹صبح بود. آن لحظه هیچ حس و حرکتی نداشتم و با اصابت ترکش به بالای قلبم اگر اسیر نمی شدم قطعا از بین می رفتم. عراقی ها بدن مرا که به رو افتاده بودم برگرداندند و بلافاصله خون هایی که در گلویم جمع شده بود را برگرداندم. آن دوعراقی هم با قمقمه آبی  که داشتند دهانم را شستند و مرا با خودشان بردند.

آیا تا آن زمان به اسارت اندیشیده بودید؟

جنگ غیرقابل پیش بینی است. رزمنده ای که به جبهه می رود در مورد خودش چیزی را نمی تواند پیش بینی کند زیرا  درمواجه با خمپاره و گلوله است بنابراین شهادت، مجروحیت و یا اسارت او دست خودش نیست. خاطرم هست در سال ۱۳۶۵ که اوایل خدمتم در گروه مهندسی بودم شب  در شلمچه روبه روی منطقه پتروشیمی عراق آهن آلاتی آنجا بود که ما برای لشگر خودمان می آوردیم. سه شب پشت سرهم رفتیم گویا شب آخر دشمن گرای ما را گرفته بود. من داخل آب شدم به فرمانده مان گفتم طناب جرثقیل را بینداز که من آن قطعه آهن را هم ببندم ایشان گفت این آهن کج است و به درد نمی خورد. شاید از این سخن ۵ دقیقه نگذشته بود که من از آب بیرون آمدم وحرکت کردیم که همان لحظه ۴گلوله توپ در همان نقطه فرود آمد که اگر من آن جا بودم یقینا چیزی از من باقی نمی ماند، پس همه اتفاقات در دست خداوند است.

اسارت شما در چه اردوگاه هایی گذشت؟

کمپ ۱۶ و ۱۹ تکریت در استان صلاح الدین که ۲۸ کیلومتر دورتر ازشهر تکریت (زادگاه صدام حسین) و در مرز اردن  قرارداشت.

 در ادامه اسارت چه اتفاقی افتاد؟

من قبل از اینکه به جبهه بروم یک دوستی در درمانگاه سپاه  داشتم که به من گفت بیا برایت یک واکسن ممنژیت بزنم چون محیط جبهه آلوده است مریض نشوی. با تزریق این واکسن ۴۰ روز در جبهه بودم و بعد هم که اسیر شدم و با وجودی که بهداشت در اردوگاه زیر صفر بود من بیمار نشدم. 

ابتدا به  دژبان مرکز بغداد منتقل شدیم.  شرایط بسیار بدی در آنجا بود بطوری که ۴ ماه آبی نبود که حتی دست و صورتمان را بشوییم حتی سرویس بهداشتی که استفاده می کردیم قطره آبی نداشت. با آن همه کثیفی و میکروب  بدن هایمان را می خاراندیم و  با همان دستهای آلوده که قاشقی هم نبود غذا می خوردیم. من در آن محیط آلوده چون واکسن زده بودم توانستم مقاومت کنم و مریض نشوم. درحالی که ۹۰ درصد دوستان مان دچار اسهال خونی شده بودند. ما  ۳۰نفر مجروح بودیم که در یک اطاق ۱۲متری به پهلو می خوابیدیم وحداقل سقف و سایه ای بالای سرمان بود اما ۵۰۰ نفر دیگر دراوج گرمای ۵۰ درجه به بالا، برهنه و درحالی که فقط یک لباس زیر به تن داشتند روز تا شب که در حیاط سر پا نگهداری می شدند و شب هم روی آسفالت داغ  و از تنگی جا، روی یک شانه می خوابیدند بطوری که تمام بدن هایشان پوست انداخته بود.

سپس به اردوگاه تکریت منتقل شدیم. در اردوگاه هم ۹۰درصد بچه ها بیماری “گال” گرفته بودند. بیماری گال هم همان طور که می دانید از میکروب و کثیقی به عمل می آید. دارویی هم که نبود و تنها داروی در دسترس “آفتاب” بود و آفتاب درمانی می کردیم. حمام هم به این شکل بود که  در میان گل، یک تانکر آب می آوردند  همه برهنه می شدیم و با شیلنگ آبی که روی مان می پاشیدند خودمان را می شستیم این می شد حمام ما که آن هم به ندرت و یکی دوماه یک بار  اتفاق می افتاد.

شرایط من هم که چون سرباز سپاه بودم  عراقی ها ما را به دید یک پاسدار “حرس خمینی” می نگریستند بدتر بود. هر فرمانده عراقی  هم که به اردوگاه می آمد ما و بچه های بسیجی را به همین عنوان معرفی می کردند تا بیشتر مواظب رفتار ما باشند.

البته یکسال آخر درکمپ ۱۹ اوضاع بهتر بود زیرا می دانستند آزادی مان نزدیک است و ازطرفی امکانات هم بیشتر بود. برای مثال اینجا اگر یک روز درمیان حمام نمی کردیم تنبیه مان می کردند.

 علت این رفتار  متفاوت چه می توانست باشد؟

این بستگی به فرمانده اردوگاه داشت. در اردوگاه کمپ ۱۶ فرمانده عراقی”نقیب خلیل” تنها افسری بود که قبول کرده بود ۵۰۰۰ اسیر را در اردوگاه نگهداری کند درحالی که هیچ افسر دیگری قبول نمی کرد که ۱۰۰۰ اسیر بیشتر را نگهداری کند، زیرا احتمال شورش زندانیان  و حتی فرار آنان بود و “نقیب خلیل” این کار را قبول کرده بود.

او فردی بود که به قدری جذبه و قدرت داشت که سربازان عراقی اردوگاه هم  از او واهمه داشتند. او دور تا دور اردوگاه را تانک با تیربارهای آماده چیده بود که با کوچکترین حرکتی اردوگاه را به تیربار می بست.  بعد هم دستور داده بود دورتا دور اردوگاه راسیم خاردارهای  حلقوی و چادری کشیده بودند بطوری که ما از این سوی اردوگاه که به آن طرف نگاه می کردیم سرگیجه می گرفتیم. از ساعت ۴بعدازظهر تا ۸صبح فردا هم کسی اجازه بیرون رفتن نداشت.

اما اردوگاه ۱۹  تمام افراد اردوگاه ۱۳۰۰ نفر بودند که به دو دسته ۷۰۰و۶۰۰ نفری  تقسیم شده بودند.  ما ۶۰۰ نفر هم به ۶ اطاق ۱۰۰نفری تقسیم شده بودیم. داخل هر اطاق حوضچه کوچکی با یک شیر آبی وجود داشت زمانی که درب اطاقها بسته می شد  در صورت نیاز، نیمه شب می توانستیم از آن استفاده کنیم. البته ۲ منبع آب  هم بود که در زمان قطعی آب،  از آب این ۲منبع استفاده می کردیم.

مسوولیت شما در اردوگاه چه بود؟

من در یک مقطع مسئول اطاقی بودم که  صد نفر در یک اطاق بودند و بعد از آن هم مسئول فرهنگی آسایشگاه بودم. در مدت ۲۶ماه اسارات هرماه یک دینار و نیم به ما فلوس می دادند ما هم ۵۰۰فلوس ا برای مایحتاج خودمان برمی داشتیم و مابقی را در یک صندوق قرض الحسنه ای که تشکیل داده بودیم ذخیره می کردیم که این صندوق ۴۰نفرعضو داشت. ماهیانه  ۴۰ دینارکه جمع می شد آن را سیگار که می خریدیم و میان بچه هایی که سیگاری بودند و گاهی از سرنیاز به سوی عراقی ها گرایش می کردند  می دادیم و به اصطلاح آن ها را ساماندهی می کردیم. 

از آزار و اذیتی که عراقی ها نسبت به اسرا داشتند هم به اختصار توضیح بفرمایید؟

 خاطرم هست در تابستان گاهی در حین گرفتن آمار ۲ساعت در آن گرما روی زمین می نشستیم تا عراقی ها آمار بگیرند. زمانی که بلند می شدیم از شدت عرق آسفالت خیس می شد یا اینکه به عمد زمین  آسفالت را خیس می کردند که بچه ها اذیت شوند. یا اینکه در ۲۶ماه اسارت ما اصلا چیزی به اسم شب را ندیدیم زیرا عراقی ها در شب هم مانند روز ۵۰ لامپ قوی در آسایشگاه روشن می کردند که سرباز نگهبان به راحتی بتواند ته سوله را ببیند.

از افراد بعث عراق هم مطلبی دارید که بگویید؟

  اعضای بعث عراق حدود ۵میلیون نفر بودند که وابسته به حزب بعث عراق بودند. رفاه و امکانات کشور تنها برای این ۵ میلیون نفر بود و ۱۸میلیون نفر بعدی مردم عراق در فقر زندگی می کردند. زن و مرد نظامی بودند و همگی لباس نظامی می پوشیدند. من خود شاهد بودم زمانی که ما را از بصره به بغداد و یا تا بیمارستان می بردند با وجودی که پرده ماشین ها را کشیده بودند اما من گوشه پرده را کمی کنار زده و می دیدم در داخل شهر همه نظامی هستند. زنان با لباس نظامی، شهرو اتومبیل ها را کنترل می کردند و مردان شان هم که در جبهه ها با نیروهای می جنگیدند. خاطرم هست در بیمارستان که بودم افسرنگهبان آنجا می گفت من مهندس راه و ساختمان هستم اما ۱۲سال است  که  اسلحه به دوش دارم و مجبورم که نگهبانی بدهم و همه اینها از ترس و واهمه صدام بود.

بعثی ها افراد متفاوتی بودند. من خودم با چشمانم دیدم سرباز عراقی پشت سیم خاردار خوابش برده بود افسرنگهبان پشت سیم خاردار می چرخید یک دفعه متوجه شد که سرباز خواب است بدون این که او را بیدار کند کلت را کشید و تیری در پیشانی او خالی کرد و بعد هم دستور داد جنازه او را ببرند. آن ها حتی به خودشان هم رحم نمی کردند.

یا اینکه دراردوگاه کمپ ۱۶ یک سرباز عراقی بود به نام “سامی” بچه کربلا بود که با یکی از بچه های تبریز رفیق شده بود. او از سامی خواسته بود که کمی تربت کربلا برای بچه ها بیاورد. او هم زمانی که به کربلا رفته بود ۱۸مهر کربلا را مخفیانه برای بچه ها آورده بود. یک ساعت بعد این خبر به گوش فرمانده عراقی رسیده بود، ناگهان عراقی ها به آسایشگاه ریختند  و تمامی ۱۸ مهر را جمع کردند و “سامی” را هم تنبیه کردند و او را پشت سیم خاردار انداختند که دیگر با بچه های ما رفاقتی نکند.

آیا شما در اردوگاه موفق به دیدار حاج آقا ابوترابی شده بودید؟

خیر توفیق دیدار ایشان را در اردوگاه نداشتم اما پس از آزادی از سال ۷۳ در پیاده روی ها همراه ایشان بودم و در پیاده روی مشهد در سال ۱۳۷۶هم مسئول تدارکات ایشان بودم. در پیاده روی تهران – قم ۷بار و در پیاده روی های  تنگه مرصاد تا خسروی هم هرسال  توفیق همراهی ایشان را داشتم.

 دراین مدت ایشان را چگونه شخصیتی دیدید؟

حاج آقا سمبلی از تقوا بود که اگربخواهم از ایشان بگویم شاید ساعتها بشود از ایشان صحبت کرد. در پیاده روی مشهد ایشان ۱۷-۱۸ کیلومتر از راه را فقط می دویدند و یا اینکه درمسیر پیاده روی به هر شهری که می رسیدیم استخر آن   شهر را ایشان برای بچه ها تدارک می دیدند.  گاهی بچه ها از روی شیطنت قرار می گذاشتند  چند نفری حاج آقا را در آب اذیت کنند اما حاج آقا با قدرت بدنی بالایی که داشتند حریف بچه ها می شدند. یا اینکه در پیاده روی تهران – قم   تعدادی از اسرای لبنانی  پس از آزادی از اسارت، زن و مرد با یک اتوبوس به ایران آمده و عازم مشهد بودند که در بین راه ایستادند تا با سید آزادگان دیدار کنند. زیرا  معتقد بودند حاج آقا ابوترابی بزرگ آن ها هم هست. مردم جنوب لبنان به خوبی حاج آقا را می شناختند و مبارزات حاج آقا ابوترابی را در لبنان به خوبی در خاطر داشتند. ایشان در لبنان همرزم شهید مصطفی چمران در جنگ های نامنظم  واز فرماندهان بودند برای همین هم اسرای لبنانی به ایشان تاسی می جستند.

از آزادی خود چگونه آگاه شدید؟

اسرای اردوگاه تکریت همگی جزو مفقودین بودند و من مسوول فرهنگی اردوگاه بودم. بنابراین هر روز که روزنامه های انگلیسی و عربی  به اردوگاه می آمد روزنامه ها را که تحویل می گرفتم ابتدا خبرهای عربی آن را خودم می خواندم. یک روز در اولین خبر به دیدار وزیران امورخارجه ایران و عراق بطورمستقیم اشاره شده بود و من دانستم که حتما خبرهایی قرار است درخصوص آزادی اسرای دوطرف صورت بگیرد. بنابراین امید تازه ای در قلب ما رویید از طرفی رفتار سربازان عراقی هم نرمش پیدا کرده بود . البته من در سن ۱۷سالگی ازدواج کرده بودم و سه فرزند کوچک داشتم و به همراه سه برادر دیگرم در خانه پدری که خانه بزرگی هم بود زندگی می کردیم. جالب است بدانید که همه سر یک سرسفره می نشستیم و غذا می خوردیم  بنابراین در اسارت گرچه دلتنگ آنهابودم اما از سویی خیالم راحت بود که پدر و برادرانم درکنار خانواده ام هستند.

درمیان سربازان عراقی هم خوب و بد وجود داشت. یک سربازی بود به نام “علی” بود که سرباز خوبی بود. یک روز آمد و گفت هرچه بود گذشت شما هم ما را حلال کنید .بعد از چند روز هم صلیب سرخ ساعت ۴ بعدازظهر به اردوگاه ما آمد. ۱۰۰۰نفر را با خود برد و ۳۰۰ نفربه همراه ما ۶۰نفر که از بچه های سپاه بودیم نگه داشتند. چند روز بعد ما را به بعقوبه آوردند و به همراه یک گروه ۷۰۰نفری که از تکریت ۱۸آورده بودند  را همگی با هم آزاد کردند. البته آرزوی پدرم هم این بود که من به ایران بازگردم و مسوولیت خانواده و فرزندانم را به دوش بگیرم آنوقت با خیالی آسوده به دیدار خداوند برود و همینطورهم شد و ایشان ۲۸روز پس از بازگشت من به ایران  از دنیا رفتند.

در لحظه آزادی چه حسی داشتید؟

البته تا زمانی که سرمرز نیامده بودیم و تا زمانی که دژبان های ایرانی سوار اتوبوس های ما نشده بودند هنوز آزادی را نمی توانستیم باور کنیم. زمانی که دژبان ایرانی داخل اتوبوس ما شد خدا را شکر کردیم که آزاد شده ایم و از آنجا به سوی قصرشیرین  حرکت کردیم. شب آزادی در قصر شیرین در پادگان شهید محمد منتظری که بودیم من به همراه یکی از دوستان تا نماز صبح راه می رفتیم و آسمان و ماه وستارگان را تماشا می کردیم. بعدهم به سوی مرز خسروی حرکت کردیم. در مرز هم سریع اسامی ما نوشته می شد بعد هم در رادیو و تلویزیون اسامی اعلام می شد و خانواده ها مطلع می شدند.

 یکی دوتا از بچه های محل ما که روستای شان نزدیک به روستای ما بود و دو روز جلوتر از ما آزاد شده بودند به محض رسیدن به روستای شان یک نفر را با موتور روانه روستای ما کرده بودند و خبر بازگشت مرا به خانواده ام رسانده بودند. زمانی که  به کرمانشاه رسیدیم من واقعا لحظه شماری می کردم که به خانه مان برسم. بعد از کارهای قرنطینه درکرمانشاه به ما اعلام شد که آماده باشید که ۷صبح باید حرکت کنیم و اولین اتوبوس هم به سوی اراک می رود. صبح دیدم یک ماشینی را از راه آهن آورده اند که هیچ نوشته و یا پلاکاردی نداشت. من چون از قبل در تبلیغات سپاه بودم فورا از پارچه هایی که در کرمانشاه روی آن ورود آزادگان را تبریک گفته بودند را با چاقو بریدم و جلوی اتوبوس نصب کردم.  زمانی که به روستای مان رسیدم دیدم یکی از اهالی روستا داخل اتوبوس آمد و گفت دو روز است که خانواده ات در جلوی استانداری منتظر شما هستند.  از آن جا ما را به سپاه بردند که دیدم برادرم هم جلوی درب سپاه منتظرم ایستاده که بعد از نماز و ناهار  ما به دیدار خانواده رفتیم.

برخورد خانواده در اولین دیدار چگونه بود؟

زمانی که من اسیر شدم پسر کوچکم یکسال بوده و زمانی که او را دیدم با من بسیار غریبی می کرد اما دخترم  اول و دومم  بزرگتر بودند و چهره من برایشان کاملا آشنا بود.

آقای سجادی درخصوص فعالیت های تان  پس از بازگشت به ایران هم برایمان بگویید؟

چندسالی است که دربسیج فعالیت دارم.  از سال۱۳۷۴ که حاج آقا ابوترابی در هییت آزادگان اراک هم حضور پیدا می کردند بنده به عنوان مسوول هییت در جلسات آن فعالیت می کردم تا سال ۱۳۹۰  که در کنار فعالیت فرهنگی کار ساخت  مسجد امام حسین (ع) اراک را در برنامه هایم داشتم که بحمدالله درحال حاضر این مسجد به عنوان یک قطب فرهنگی با کمک نیروهای سپاه وبسیج  در اراک مشغول فعالیت است. همچنین  توفیق آن را داشتیم که با برپایی یک موکب در نجف اشرف به نام حضرت رقیه(ع) به زیران خدمت رسانی کنیم. بعد از نجف هم که حادثه زلزله کرمانشاه روی داد ۱۰ روزی است که همین موکب درقصرشیرین مشغول خدمت رسانی  است و با غذای گرم از زلزله زدگان پذیرایی می  کند. از دیگر فعالیت های بنده اینکه به عنوان نماینده وزارت کشور در استان اراک مشغول خدمتگذاری هستم و در زمان انتخابات هم به عنوان نماینده فرماندار در شورای نگهبان فعالیت می کنم.

 آقای سجادی به عنوان سوال پایانی، خواسته شما از مسوولان نظام چیست؟

توقع من این است که به درد مردم برسند. ملت ما مردمی هستند که هرجا نیازی احساس شده با اعلام رهبری، دریغ نکرده اند. پس باید قدر این مردم را دانست همچنان که حماسه آفرینی مردم در ۹ دی هیچگاه از ذهن ها پاک نخواهدشد. خیلی صریح می گویم هروجب از خاک سرزمین ما طلاست اما مسوول دلسوزی نداریم. اگر ده نفر دلسوز مانند حاج آقا ابوترابی در نظام داشتیم کشور ما گلستان می شد.

 

پیام آزادگان



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *