انس حاج آقا ابوترابی با امام خمینی(ره)

انس حاج آقا ابوترابی با امام خمینی(ره) به سال های قبل از قیام ۱۳۴۲

زمان آشنایی مرحوم ابوترابی با امام خمینی(قدس ره) به سال های قبل از قیام ۱۳۴۲برمی گردد.

 

انس با امام خمینی(ره)

زمان آشنایی مرحوم ابوترابی با امام خمینی(قدس ره) به سال های قبل از قیام ۱۳۴۲برمی گردد. آن گونه که ما از لابلای پرس و جوهامان فهمیدیم، مرحوم والد ایشان آشنایی قبلی با امام(ره) داشتند. فرزند ایشان به یاد می آورد که شاهد تشکیل جلسه ای در منزلشان بوده که حاج آقا روح الله نیز در آن حاضر بوده است. سیدعلی اکبر از همان دوران جذب امام(قدس ره)می شود. بنابراین، به هنگام وقوع حادثه غمبار و خونین پانزده خرداد، عاشقانه پی امام (ره) را می گیرد و در یاری او از بذل هیچ چیز دریغ نمی کند.

آتش شوق، سبب شاگردی با امام

وقتی رژیم طاغوت مرادش را به نجف تبعید می کند، آتش شوق در اندرونش شعله می کشد تا آنجا که او را به منزل معشوق می کشاند. او چند سالی را در نجف اقامت می کند و از محضر استاد خویش و دیگر علما خوشه علم و تقوا می چیند. او خودش در این باره می گوید:(چندسالی در نجف اشرف افتخار حضور در محضر ایشان (امام خمینی قدس سره) و استفاده از درس ایشان را داشتیم. یکی از درس های ایشان در مسجد بازار (قبیشی) بود. یک روز که طبق معمول برای تدریس، تشریف آوردند در ابتدای در فرمودند: (آقایان مطلع هستند که مزدوران رژیم، تیمور بختیار را در بغداد ترور کرده اند. البته، این تیمور بختیار خودش موسس ساواک بوده است، ولی چون سودای سلطنت و کنار زدن محمدرضا را در سر می پروراند مجبور به فرار به امریکا شد. از آنجا که به لحاظ توانایی امنیتی، فردی قوی محسوب می شد، حزب بعث در قبال قیمت کلانی از او دعوت به عمل آورد تا سازمان امنیت و اطلاعات عراق را پی ریزی کند). پس از آن، رژیم به امام(ره) پیام می دهد همان گونه که توانستیم بختیار را از پای درآوریم، شما را نیز ترور می کنیم، مگر اینکه دست از فعالیت سیاسی علیه رژیم بردارید. حزب بعث به همین بهانه افرادی را از بغداد فرستاد تا مثلا برای جان امام(ره) سیستم حفاظتی دایر کنند. امام(ره) فرمودند: من حتی به یکی از اینها هم اجازه ماندن در اطراف بیت را ندادم. سپس به رژیم شاه فرمود: مرا تهدید به مرگ می کنید؟ خدا می داند من از اینکه تا به امروز زنده ام و نتوانسته ام به مکتب و میهنم خدمت کنم رنج می برم؛ بنابراین، افتخارمی کنم خونم در این راه ریخته شود. آنگاه ایشان فرمود: امام (ره) در طول شبانه روز معمولاً سه بار از خانه خارج می شدند.

همراه و همگام با امام

یک بار برای درس که به همان مسجد بازار(قبیشی ) می آمدند؛ یک بار به مسجد شیخ انصاری که در همان جا اقامه نماز می کردند و فاصله نسبتاً زیادی هم با بیتشان داشت؛ یک بار هم پس از نماز مغرب و عشا به حرم مطهر حضرت امیر علیه السلام مشرف می شدند که درتمام این دفعات جز یک پیرمرد به نام شیخ عبدالعلی، که احیاناً نامه یا درخواست هایی را که افرادی برای امام (ره) داشتند جمع آوری می کرد، کسی همراه او نبود. ابوترابی رحمت الله نه تنها درس و بحث را از استاد خویش می آموخت، درس شجاعت و مجاهدت در راه خدا و اخلاق و اطمینان خاطر به سرنوشت مقدر از جانب حق را نیز از او تحصیل می کرد. یکی از بزرگان می گوید: روزی، او به محضر امام(ره) رفت و گفت: هر ماموریتی را که احساس می کنید از همه مشکل تراست و دیگران در انجام آن تامل و تانی دارند به من واگذار کنید. به راستی که او مرد ماموریت های سخت و دشوار بود. یکی از بستگانش می گوید: سالی فرا رسید که او به اتفاق خانواده، عزم تشرف به حرمین شریفین را داشت و فارغ از دغدغه های امنیتی، درآن شرایط حساس که چتر سیاه ارعاب و ترس ساواک بر همه جا گسترده شده بود، مقدار زیادی از اعلامیه ها و بیانات امام(ره) را به همراه برد و در میان زائران ایرانی توزیع کرد. وقتی حضرت امام از این ماجرا مطلع شدند، او را به خاطر همراه داشتن خانواده و خطراتی که ممکن بود از این بابت متوجه او شود، به مراقبت و دقت فرا خواندند. الیته، تو گویی او را عهدی با جانان بود که هیچ علاقه ای مانع وفایش نمی شد. همراهی و همرزمی آن عزیز سفر کرده باشهید سید علی اندرزگو بهترین گواه برای سعی و تلاش مجاهدت پیگیر او در تحقق انقلاب ملت ایران و دستیابی به آرمان های بلندش است. یکبار، دستگیری او توسط مزدوران رژیم و محکومیتش به زندان به لحاظ ارتباطش با آن شهید والامقام بود و بار دیگر به دلیل، کشف اعلامیه های امام قدس سره در محموله همراهش که قصد رساندن آن را از نجف به ایران را داشت.

آشنایی با مقام معظم رهبری

خالی از لطف نیست اگر بدانیم آشنایی ایشان با رهبر معظم انقلاب نیز به اواخر دهه۴۰ و اوایل دهه ۵۰ بر می گردد. زمانی که همراه شهید اندرزگو به منزل ایشان در مشهد رفت و آمد می کرده است. پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا شروع جنگ تحمیلی در شهریور۱۳۵۹، حاج سیدعلی اکبر ابوترابی مسئولیت های متعددی داشته است؛ ازجمله، حفاظت از کاخ سعد آباد، مسئولیت کمیته انقلاب اسلامی قزوین، کمیته امداد امام(ره) قزوین، عضویت در شورای شهر قزوین و… با شروع تجاوز ناجوانمردانه ارتش بعث عراق، به سنگرهای دفاع از مرز و بوم و شرف می شتابد و بی آنکه وقتی را تلف کند، از طریق فردی معتمد رضایت و اذن امام قدس سره را برای رفتن به جبهه تحصیل می کند. عجیب آن است که این مرد خدایی، در آغارین روزهای جنگ تحمیلی، بی نام و نشان و ناشناخته راهی اهواز می شود، در آن جا، مثل یک روحانی ساده، امام جماعت جمعی از رزمندگان را که در ستاد جنگ های نامنظم گرد آمده بودند بر عهده می گیرد؛ گویی هرگز سابقه جهاد و همرزمی با شهید اندرزگو را نداشته و از فنون نظامی هیچ نمی داند. لذا چون رزمنده ایی تازه وارد به فرمان فرماندهان، دوره آموزشی را طی می کند.

یار دیرین شهید چمران

یک بار که شهید رجایی برای بازدید به جبهه ها رفته بود، به طور اتفاقی سید را می بیند و اصرار می کند به پشت جبهه برگردد، اما سید علی اکبر نمی پذیرد، آن گاه شهید رجایی به طور اکید به شهید چمران درباره او سفارش می کند. این جاست که شهید چمران به عظمت او پی می برد و متوجه می شود که چه رفیق شفیق و مونس و انیسی در کنار اوست، آری، درک شخصیت ابوترابی رحمت الله را باید در لابلای بیان شیوا و دل انگیز چمران جست. چه خوش است وصف قهرمانی را از قهرمانی شنیدن و مقام عرفانی اش را ازجام بیان عارفی واصل چشیدن. آن روز که خبر شهادت سید علی اکبر منتشر شد و والد ماجدش، آیت الله سید عباس ابوترابی رحمت الله به اتفاق خانواده به محضر امام راحل رسید، امام قدس سره فرمودند: «سید علی اکبر مثل فرزند من بود و در این حادثه، در واقع من عزادارشدم» چنین تعبیری از عمق شناخت و محبت و ارادت آن بزرگوار به ایشان نشان دارد و به راستی که سید علی اکبر شایسته چنین تعبیری بود.

 

پیام آزادگان



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *