برای مادر «حسن‌جان» که مشتاقانه به دیدار پسر شهیدش آمد

برای مادر «حسن‌جان» که مشتاقانه به دیدار پسر شهیدش آمد

مادر حسن جان دست می کند در کیسه و چند شکلات به من می دهد و در میانه صحبت با او می‌فهمی تکه کلامش «پسرم» است، و چه ذوقی دارد مادر شهید پس از ۳۷ سال از شهادت پسرش تو را مانند دیگران پسرم خطاب کند.

 

ماشین جلوی درب توقف می کند، مادری سالخورده به سختی پیاده می شود و بر روی ویلچر مینشیند، هنوز خستگی راه مازندران تا اهواز را از تن به در نکرده است، می گوید مرا به سمت یادمان ببرید، جلوی درب اصلی می رسد، اشاره می کند که کفش هایش را بیاورند و از ویلچر پیاده می شود. پای مادر با اینکه بسیار ضعیف است، اما جانی دوباره گرفته است.

آرام آرام و عصا زنان به سمت حیاط می رود، او را که نظاره میکنم یاد سخنی از شهید سیدمرتضی آوینی میافتم که:« اینجا حرم شهیدان هویزه است. باغی از باغ های بهشت؛ چشم بگشا؛ خیمه هایی از یاقوت سرخ در اینجا بر پا شده است بر مزار شهیدان؛ شهدای مظلومی که در محاصره دشمن قرار گرفتند اما شائبه تردید، یقین شان را آلوده نکرد تا آنگاه که خطاب «اِرجعی» را به حق الیقین دریافتند و در بهشت خاص خدا مسکن گزیدند و همنشین شهدای کربلا شدند.حماسه هویزه، حماسه جاودان عاشوراست که گویی بار دیگر بر عرصه تاریخ، جلوه گر شده است. این حقیقت را حسین علم الهدی در آن سنگر کنار کرخه، چنین باز نوشته است: «شاید طبیعت، جای دجله و فرات را با کرخه و کارون، تعویض کرده است.»

 

مادر به اولین مزار رسیده است، با سختی‌ای که در گام هایش نمایان است، خم می شود و دستی بر سنگ قبور می کشد، مادر تمام قبور شهدا را دست کشید و در آخر به سنگی رسید که روی آن نوشته بود:«آرامگاه شهید حسن‌جان امینی، فرزند محمد، متولد ۱۳۳۸، شهادت ۱۶/۱/۱۳۵۹، محل شهادت: کربلای هویزه»

از مادر اجازه میگیرم و کمی وقتش را میگیرم، میگویم از حسن‌جان برایم، بگو، چقدر اسمش قشنگ است، «حسن‌جان»؛ مادر می گوید:«اسم تمام فرزندانم را از میان اسماء اهل بیت (علیه السلام) گذاشتم، بعضی ها از وقتی متولد می شوند خداوند اسمشان را عزیز و بزرگ می کند، حسن جان هم از همان ابتدا فرزندی بود که عزیز همه بود و با اینکه فرزند سوم خانواده بود، حرف اول و آخر را در خانه او می زد. واقعا حسن جان، حسن جان همه بود.»

 

مادر وقتی از حسن جان می گوید، چشمنانش برق می زند، در طول ۳۷ سال گذشته هر سال در سالگرد حماسه هویزه از بهشهر مازندران به اینجا آمده است، البته در این میان دو سال گذشته را به دلیل بیماری غیبت کرده و امسال با شوری مضاعف آمده است، مادر ادامه میدهد:«همیشه میگفت من مفت کشته نمی شوم، حسن‌جان خیلی زحمت کشید برای انقلاب، تمام نمرات مدرسه اش بالا بود، اما چون فعال انقلابی بود در مدرسه انضباطش را صفر میدادند؛ حسن جان جامعه شناسی در گرگان قبول شده بود، اما به خاطر جنگ رها کرد به اینجا آمد و توفیقش این بود که با اینکه هنوز به دانشگاه نرفته، در میان شهدای پیرو خط امام خمینی (ره) قرار بگیرد و به شهادت برسد.»

مادر حسن جان را زیاد اذیت نمیکنم و بلند می شوم، هنوز در فکر اویم که عکاس تازه به ما می رسد، اول گفتم عکس دیگر نمی خواهد، همان عکس های صبح کافی است، اما رضا ملکی راضی نمی شود و در راهروی ورودی زیارتگاه از مادر می خواهد لبخندی بزند تا او عکس اش را ثبت کند.

و من به مادر حسن جان فکر می کردم که بعد از نماز ظهر کفش های زائران زیارتگاه هویزه را جفت میکرد و اجازه نمی داد هیچکس هم کمکش کند و پایان بند این دیدار را شهید آوینی خوب به پایان می رساند:« فرزند قلب پدر و مادر است، اما قلبی زنده است که با یاد خدا بتپد. حسین بن علی(ع) نیز قلب امامت بود و وقتی هنوز صدای هل من ناصر او از صحرای کربلا به گوش می رسد، ماندن، صد بار از مردن بدتر است. و امت ما چه خوب این حقیقت را دریافته اند.»

 

تسنیم



دیدگاهها بسته شده است.