مرگی غم انگیز و خاموش در اسارت

مرگی غم انگیز و خاموش در اسارت

به هر حال روز سوم اسفند بود که شنیدیم هوشنگ دوباره صحبت می کند. بچه های زیادی دورش حلقه زده بودند تا شاهد صحبت کردنش باشند. همه خوشحال بودیم که حال هوشنگ رو به بهبود است…

 در محیط محدود و بسته زندان که برنامه هایی یکنواخت و تکراری داشت، کمتر چیز تازه و متنوعی به چشم می خورد و مشکلات اسفبار بسیاری را در خود نهفته داشت که قلم از بیان آن شرم دارد و زبان از عمق جانکاه آن واقعیات تلخ عاجز است.

وقتی فشارهای روحی و جسمی به نهایت درجه خود رسید و به کسی حمله ور می شد و او تاب تحملش را از دست می داد، دست به اقدامات و اعمالی می زد که بیان آن هر دل سالمی را می آزارد.

مثلاً یکی از بچه ها چندین ماه متوالی از تمام افراد مجموعه قطع رابطه کرده، دائماً سرش به کار خودش گرم بودو اصلاً با کسی صحبت نمی کرد. هوشنگ الهی یکی از برادران مسجد سلیمانی بود که دچار این فشارهای روحی شده، بعد از مدتی چشم از جهان فرو بست و به رحمت الهی پیوست.

هوشنگ ده ماه آخر عمر خود را با کسی حرف نزد؛ حتی یک کلمه.

این حالت هوشنگ، همه را ناراحت و اندهگین کرده بود؛ حتی از ده پانزده نفر از برادران اردوگاه فراری و گریزان بود. وارد آسایشگاه که می شد، از یک جا به جای دیگر می رفت. فقط به چند نفر نگاه می کرد و همین که یکی از آن افراد برای کاری از جایش حرکت می کرد، هوشنگ در جهت مخالف او فرار می کرد و از نقطه ی دیگری به آنها خیره می شد. از روی کسانی که دراز کشیده بودند یا خوابیده بودند، می پرید و رد می شد و…

این برنامه های خسته کننده و دردآور ده ماه طول کشید، تا اینکه سرانجام حالش رو به بهبود نهاد. به این ترتیب که هر چند روزی با اشاره – بدون اینکه حرفی بزند – مقصودها و منظورش را به دیگران تفهیم می کرد. به هر حال روز سوم اسفند بود که شنیدیم هوشنگ دوباره صحبت می کند. بچه های زیادی دورش حلقه زده بودند تا شاهد صحبت کردنش باشند. همه خوشحال بودیم که حال هوشنگ رو به بهبود است. کم کم صحبت می کرد، اما همچنان ناراحتی های روحی او را می آزرد و زجرش می داد تا اینکه بعد از مدتی، برای وصال با یار، بار سفر بست و در دیار غربت – به دور از پدر و مادرش- جان به جان آفرین تسلیم کرد.

راوی: آزاده جواد محمدپور



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *