گفتگو با آزاده سرافراز محمد شادمان

گفتگو با آزاده سرافراز محمد شادمان

گفت وگو با آزاده سرافراز محمد شادمان که اصالتا جنوبی و از اهالی شهرستان فراشبندفارس است. وی درحال حاضر کارشناس ارشد مدیریت است. ایشان با پیروزی انقلاب اسلامی و بلافاصله با تشکیل بسیج مستضعفین وارد بسیج می شود و یک سال پس از ان یعنی در سن ۱۶سالکی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در می آید. یک سال پس از جنگ او نیز عازم جبهه می شود و در عملیات های مختلف حضور می یابد و در عملیات خیبر به اسارت نیروهای عراقی در می آید. اسارت او ۶سال و نیم به درازا می کشد اما او به حق مبارزی است که پس از بازگشت از اسارت نیز حجت را بر خود تمام شده نمی بیند و در جنگی فراملیتی و در نبرد با دشمن تکفیری به سوریه می شتابد. با این مقدمه کوتاه به سراغ ایشان می رویم تا بیشتر با این آزاده بزرگوار آشنا شویم.

آقای شادمان لطفا خودتان را برای خوانندگان سایت معرفی بفرمایید.

محمدشادمان هستم. از ابتدای تشکیل بسیج در سال ۱۳۵۸ به عنوان بسیجی فعالیت می کردم و ازسال  ۱۳۶۰وارد جبهه شدم یک سال بعد هم درسن۱۶ سالگی تحصیل درمدرسه را رها کردم و از سال ۱۳۶۱ هم به عضویت سپاه در آمدم. از سال ۱۳۶۰ درجبهه حضور داشتم و البته همزمان هم در جبهه هم درس می خواندم.

در مدت حضورتان در جبهه، در چه عملیات هایی حضور داشتید؟

درعملیات ثامن الایمه، طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، والفجرکه در عملیات خیبر بود که به اسارت درآمدم.

ابتدا شمه ای از عملیات خیبر و در خاتمه به چگونگی به اسارت درآمدن خود را توضیح بفرمایید

عملیات خیبر اولین عملیات آبی – خاکی بود  که درزمان  جنگ انجام میشد تازه سپاه پاسداران یگان دریایی  خود را تشکیل داده بود که ما هم بعد از آموزش های لازم دربندر انزلی بند رعاس وبوشهر برای انجام عملیات خیبربه منطقه هوراتعظیم منتقل شدیم  این عملیات، عملیات بسیار سری بود که با وضعیت بسیار خاصی در آن حضور پیداکردیم  که همراه با شناسایی جبهه مقابل بود اما  عمده کار ما رساندن نیروهای خودی به پشت نیروهای دشمن بود. تلاش اصلی در محور مجنون بود و در محورشمالی که ما حضور داشتیم عملیات ایزایی انجام می شد. ما کار خود را انجام دادیم تقریبا همه بازگشته بودند و  ماهم جزو آخرین نفراتی بودیم و در موقع بازگشت به سمت جبهه خودی بودیم  که به عراقی ها برخورد کردیم. البته خود را در نیزارها مخفی کردیم تا اینکه در حوالی ظهر ما را دستگیر کردند.

از لحظه اسارت تان برایمان بگویید؟

۴ اسفندماه بود و از صبح داخل آب بودیم به طوری که از سرما یخ زده بودیم و نمی دانستیم کجا هستیم  و واقعیت این بود که تا رسیدن به پادگان الاماره هم  اصلا اسارت را متوجه نشده بودیم بنابراین حسی هم از آن لحظه نداشتیم.

 در ادامه چه گذشت؟

در جایی که عملیات ما آغاز شده بود حدود ۳۵کیلومتر پشت جبهه دشمن بود و اصلا ارتش عراقی حضور نداشت و  در حقیقت مردم عراق ما را به اسارت گرفتند و تحویل نیروهای ارتش عراق دادند.

برخورد مردم عراق با شما چگونه بود؟

زمانی که  ارتش عراق  ما را  در منطقه الاماره  از مردم تحویل گرفت ارتش  تونلی از میان مردم بازکرد تا به مقر آنان که داخل مدرسه ای بود برسیم. و مردم هم با هرآنچه که دستشان بود از چوب و سنگ ما را می زدند. زمانی که وارد آن مدرسه شدیم افسری داخل شد و با چوبی که در دست داشت  نفر اول از اسرای ما  را  مورد ضرب و شتم قرار داد  و با چوب به  سر و صورت او کوبید و دست آخر چوب شکسته را در گلوی او فرو برد  به طوری که شریانش پاره شد وخون گلویش همچون فواره به سقف پاشید.  سربازان عراقی او را بردند و ما دیگر او را ندیدیم.

 بعدها که عکس آن افسر عراقی را در روزنامه های عراقی دیدیم دانستیم که آن افسر همان “ماهر عبدالرشید”  معروف عراقی است. که انموقع فرمانده منطقه شرق دجله بود او با ما بسیار وحشیانه رفتار می کرد زیرا باور نمی کرد که ما در ۳۵کیلومتری پشت سر او و نیروهایش ظاهر شویم و این باعث شود که راه بصره بغداد بسته شود و جزایر مجنون سقوط کند و این کار برای او بسیار گران تمام شد حتی احتمال اعدام این فرمانده شکست خورده میرفت به همین دلیل بسیار عصبی و وحشت زده بود

ما را از منظقه  “الکساره” به پادگان الاماره بردند و یکسری بازجویی کردند. البته بازجویی هایشان بسیار مسخره بود زیرا به هیکل افراد نگاه می کردند. برای مثال یکی از اسرا را که جوانی بسیار تنومند و محاسن زیبایی داشت عراقی ها او را بسیار شکنجه می کردند ومیگفتند تو فرمانده لشگرهستی در حالی که اون بنده خدا یک چوپان بود وسواد هم نداشت  و  عراقی ها گمان می کردند او با این قد و هیکل حتما فرمانده لشگر است و یا اینکه پیرمرد بسیار خوش سیمایی از اهالی نیشابور بود. فرمانده عراقی به او گفت تو سرهنگی؟! او هم  خندید و  گفت نمردیم و سرهنگ هم شدیم!! البته آن فرمانده عراقی چنان با لگد روی سر او کوبید که آن بنده خدا از هوش رفت.

بیشتر عراقی ها هدفشان تنبیه و آسیب زدن بچه ها بود و شیوه بازجویی هایشان مبنای درست و حسابی نداشت. بچه ها هم الحمدالله همه اهل مقاومت بودند. از آنجا ما را به اداره پنجم استخبارات بردند و بازهم یک سری بازجویی های معمولی در آنجا هم انجام می شد که با کتک همراه بود. خاطرم هست اطاق بسیار کوچکی بود که فکر نمی کنم بیست متر بیشتر بود درحالی که ۱۲۰ نفر را در آن جای داده بودند. جایی برای نشستن نبود بعضی ها ایستاده و بعضی نیم خیز بودیم و تعدادی هم هم که مجروح بودند نمی توانستند بایستند با زحمت نشسته بودند. برای نماز خواندن هم از بس جا تنگ بود پشت کمر هم نماز می خواندیم. سرباز می گفت اینجا نجس است است و نماز ندارد. یکی از دوستان مان به نام آقای ایروانی گفت ما اگر تا خرخره هم در نجس باشیم باید نمازمان را بخوانیم. چند لحظه بعد برای اینکه روحیه بچه ها را به هم بریزد گفت: خمینی هم مرد! هیچکدام از بچه ها کمترین عکس العملی از خود نشان ندادند و زمانی که  آن سرباز دید هیچ واکنشی از سوی بچه ها به حرف هایش داده نمی شود، رفت. از آن جا ما را به پادگان الرشید و بعد هم با اتوبوس به اردوگاه  موصل انتقال دادند.

شما در اردوگاه موصل با حاج آقا ابوترابی هم دیداری داشتید؟

خیر متاسفانه توفیق نشد ازوجود ایشان فیض ببریم

 از فعالیت های اردوگاهی خود نیز برایمان بگویید؟

شاید به لحاظ اینکه  در طول جنگ همواره هماهنگی   و اسنجام نیروها را حفظ می کردیم در اسارت هم خیلی زود توانستیم خود را جمع و جور کنیم. بنابراین  خیلی سریع سازماندهی شدیم ونیروهای استانی و گردانی تحت پوشش هم قرار گرفتند و خیلی زود انسجام یافتیم و خیلی زود هم برنامه ریزی ها شروع شد. من خودم به شخصه  در اسارت خیلی بیشتر از زمانی که در ایران بودم فعالیت می کردم. علاوه بر کلاس های قرآن ونهج البلاغه هفته ای یک بار برنامه اخبار را داشتیم، برنامه های دعای کمیل، ندبه و توسل، زیات عاشورا و نماز شب که دایم بود و شاید به ندرت پیش می آمد که نمازشب نخوانده باشیم. البته اجرا و به تحقق رسیدن این برنامه ها همراه با آزار و اذیت عراقی ها همراه بود. سیستم برگزاری مراسم سیستم خاصی بود. برای نمونه باید عنوان کنم سیستم آسایشگاه هایی که روبروی هم قرار داشتند بسیار مناسب بود و یک پارچ قرمزی داخل پنجره اسایشگاه مقابل بود  زمانی که سرباز عراقی به آسایشگاه نزدیک می شد نگهبانی از خود بچه ها، پارچ را بالا می گذاشت به این معنا که وضعیت قرمز است بنابراین برنامه به هم می خورد. اما آسایشگاه ۱۳ که در آخر اردوگاه قرار داشت بچه ها یک تکه آینه را به پشت مسواک چسبانده بودند و از پنجره آن را بیرون می دادند، سرباز عراقی که نزدیک می شد بچه ها اعلام می کردند و برنامه به هم می خورد. البته بعد که آسایشگاه ها چرخشی شد وضعیت بهتر شد.  اما کلیات برنامه ها خوب بود. ۳۰۰ بی سواد هم در اردوگاه داشتیم و برای آن ها ۳۹۰نفر معلم هم داشتیم که این ۳۹۰ نفر آن ۳۰۰نفر تدریس می کردند. البته درس خواندن در آن شرایط بسیار سخت بود زیرا گاهی مواقع دفتر و قلم نبود و بچه ها با دمپایی به سقف آسایشگاه می زدند و با خرده های کچ دیوار و سقف  که بر کف آسایشگاه می ریخت، می نوشتند. به هرحال با این شرایط همه بی سوادها باسواد شدند. برای مثال فردی بود که حدود ۴۰سال داشت فقط چند روز به او حروف الفبا را آموزش می دادیم که “الف” آن است که ایستاده و آن حرف که خوابیده “ب” است  سخن به گزاف نگفته ام اما اواخر طوری شده بود که همان فرد در طی یک ماه چندین بار قرآن را ختم می کرد. البته پشتکاربچه ها هم واقعا خوب بود.

رمز استقامت وسلامت روح و جسم اسرا در اسارت چه عاملی می توانست باشد؟

در جمع مطلق ما دو ویژگی مهم وجود داشت: توسل به اهل بیت (ع) و دیگری توکل برخدا. افرادی که این دو مقوله را داشتند به هیچ عنوان دچار مشکل نمی شدند. زیرا اسارت سخت است ولی این دو ستون، و اتکای به این دو ستون امنیت خاطری را برای آنان بوجود آورده بود. من فکر می کنم بعضی از افرادی که در اسارت دچار مشکل می شدند از این دوناحیه ضعیف بودند و ضعیف عمل می کردند. یعنی زمانی که توکل فرد به خدا قطع شود و توسلی هم به اهل بیت (ع) نباشد فرد دچار مشکل روانی می شود زیرا انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارد. یاد  خدا و یاد ایمه (ع) باعث آرامش قلب است. زیرا در اسارت  نبود تغذیه مناسبی و کافی،  کمبود تفریح  و ازسویی آزار و شکنجه ودوری از خانواده  دست آخر انگیزه ای هم که برای ادامه حیات نباشد، فرد تبدیل به یک فرد روانی می شود. اما قاطبه اسرا حال خوبی داشتند و حال خوبشان هم به این دو نکته بود. ما از سرصبح که بیدار می شدیم وقت کم می آوردیم. تمام تلاش بچه ها این بود که روحیه افراد حفظ شود و بر سر عقیده خود ثابت قدم بمانند.

 برخورد سربازان عراقی با اسرا چگونه بود؟

حدود ۴۰ ماه از طول جنگ می گذشت که ما اسیر شدیم.  سربازان عراقی هم غربال شده و تقریبا یکدست شده بودند. اکثر آنان برادران و یا پدرانشان را در جنگ از دست داده بودند بنابراین کینه زیادی نسبت به اسرای ایرانی در دل داشتند. البته شاید دراین میان افرادی هم بودند که به نسبت رفتار خوبی با اسرا داشتند اما می توان بیشتر سربازان کینه توز نصیب ما شده بود.

 ما در اسارت با تاسی از امام موسی بن جعفر(ع) می کردیم صبر می کردیم. البته در اسارت آزار و اذیت بی شماری بود و گاها آن قدر کتک می خوردیم که حقیقتا پوست می انداختیم. برخورد کابل روی زخمی که قبلا کابل خورده واقعا دردناک بود. در اسارت، محرومیت و شکنجه سخت است  عراقی ها به بهانه های واهی  به آسایشگاه می ریختند و بچه ها را کتک می زدند به طوری که هیچکدام نمی توانستیم راه برویم اما همین که درب آسایشگاه را می بستند و می رفتند روحیه خودمان را پیدا می کردیم. ما که جوان تر بودیم می خندیدیم و بقیه را هم می خنداندیم به طوری که  کتکی که خورده بودیم یادمان می رفت. اما زمانی که به یاد  اسارت اهل بیت(ع) می افتادیم گریه هم می کردیم. البته در همین جا اشاره می کنم به نبرد در سوریه که  داعش یک نصف روز را در یک روستایی بود خاطرم هست پدر خانواده را که با داعش جنگیده و به شهادت رسانده بود، داعش به روی طفل دوساله او رگبار بسته بود و اعتقاد داشت که باید نسلی از این انسان ها باقی نماند.  این عمل به این معناست  زمانی که افراد از دایره انسانیت خارج می شوند و به یک حیوان تبدیل می شودواز هیچ جنایتی ابا ندارند

با توجه به اینکه در آستانه دهه فجر انقلاب اسلامی قرار داریم، آیا در اسارت نیز به مناسبت این ایام، برنامه ای داشتید؟

در اسارت برای همه کارها  برنامه ریزی وجود داشت. انسان زمانی که در دریاست قدر آب را نمی داند. درحال حاضر در جمهوری اسلامی ایران به مناسبت های مختلف مساجد، هییت ها، صدا وسیما همه برنامه دارند اما در جایی که در سیطره دشمن است وجود این برنامه ها بیشتر احساس می شود. ما هم در دهه فجر برنامه تاتر، برپایی نمایشگاه های مختلف، سرود، خاطره گویی و مباحث سیاسی انقلاب را داشتیم و می توان گفت تمام برنامه های ما حتی کاملتر از آنچه در ایران بود، در اسارت پررنگ تر انجام می شد. زیرا این برنامه ها از طرفی سرگرمی بود و از سویی  نیاز روحی بچه ها بود.

یک شب بچه ها برای دهه فجر با کمی خمیرنان و اندکی شکر و شیر  می خواستند شیرینی درست کنند. یک بنده خدایی از دوستان بود که خودش ناراحتی معده داشت وحتما باید شیر می خورد. یک قوطی شیر که یک چهارم و یا یک پنجم در آن شیر بود را اورد می گفت از این قوطی شیر من هم در شیرینی تان استفاده کنید. به او گفتم عمو خودت که بیشتر نیاز داری، اشکش در آمد و گفت یعنی نمی خواهید مرا در جشن انقلاب شریک کنید.

 در این زمینه خاطره ای هم  دارید؟

بله یک شب سرباز عراقی به پشت پنجره آسایشگاه آمده بود و نمایشی اجرا می شد که در آن یکی از بچه ها سوار الاغی شده بود. سرباز عراقی ایستاده بود و می خندید. آن فردی که نمایش را اجرا می کرد سرباز عراقی را می دید و بلند بلند می گفت: “نگهبان پشت پنجره است و نگاه می کند” و همه بلند بلند می خندیدند و متوجه اوضاع نبودند. و حتی  یکی از نیروهای خودی که  وظیفه نگهبانی را برعهده داشت پشت به پنجره ایستاده و مشغول دیدن نمایش بود. نگهبان  سرباز عراقی فریاد  زد: آن الاغ را بیاورید. بعد هم بچه ها گفتند الاغی وجود ندارد. با کارتون گوش و دمی درست کرده بودند.

یک شب هم یکی از دوستان، نقش صدام را بازی می کرد که با قاشق برای او مدال درست کرده بودند. سربازان عراقی او را با خود بردند اما شانسی که آورد این بود  که یک هییت بازدیدکننده ای قرار بود به اردوگاه بیاید با این معاوضه که شما وضعیت اردوگاه را مناسب کنید ما هم این فرد را آزاد می کنیم او از یک تنبیه بزرگ نجات پیدا کرد.

ما یک دانشجوی پزشکی داشتیم به نام دکتر جواد که مسیول درمانگاه بود وزحمات زیادی برای سلامت ازادگان کشید والان هم از چشم پزشکان حاذق مملکت است بعد ایشان از هر آسایشگاه یک نفر را آموزش می داد که کلمه “دکتر” به او اطلاق می شد. “دکتر” یعنی آرامش بخش. در طول شبانه روز  که ۱۸ساعت در داخل آسایشگاه بودیم و بالطبع مجروح و دست و پا شکسته و مریض هم در اردوگاه زیاد داشتیم همین افراد که به آنان لفظ دکتر به کار می رفت وقتی بالای سرشان می آمد آن مجروح آرامش پیدا می کرد. البته خاطره ای هم از آمپول های آسایشگاه دارم. من جزو سارقین دارو بودم. زیرا دارو که از درب اردوگاه وارد می شد نظارت می کردیم تا دارو وارد داروخانه شود. آمار داروها را هم داشتیم. بعضی از افراد مجروح را در آسایشگاه داشتیم که از شدت درد بدن و پا درد و کمردرد تا امپول نمیزدند خوابشان نمی برد یکبار پس از بازگشت به ایران از دکتر جواد سوال کردم آقای دکتر آمار آمپولی که در آسایشگاه تزریق می شد گاهی بیشتر از دارویی بود که به داروخانه وارد می شد دکتر جواد می گفت بیشتر آب مقطر می زدیم و جالب این که با زدن این آمپول ها آن فرد تا صبح آرام می خوابید!! و این تلقینی بود که افراد داشتند.

روحیه ایثارگری در افراد بسیار بالا بود. ما حسابی داشتیم به نام حساب صد امام، که از یک دینارو نیم حقوقی که در اسارت می گرفتیم باآن خمیردندان و مسواک وخرما و شیری تهیه می کردیم. البته این پول آن قدر ناچیز بود که کفاف مخارج را نمی داد اما نصف همین مقدار را هم بچه ها جمع می کردند و به ما می دادند ما هم با آن دوکیلو خرما و یا چند بسته شیر می خریدیم و به افرادی که سالمند و یا ضعیف بودند رسیدگی بیشتری می کردیم و یا برای افراد سیگاری سیگاری می خریدیم.

ازخبر آزادی خود چگونه مطلع شدید؟

یک روز در حال قدم زدن در اردوگاه بودیم که برنامه های رادیو قطع شد و صدام اطلاعیه داد که همه خواسته های ایران پذیرفته شده و خیلی زود مبادله اسرا آغاز شد و ما سومین گروهی بودیم که به ایران بازگشتیم.

 حس آن روزتان را می توانید بیان کنید؟

البته حس من خیلی تغییر نکرد. زمانی بود که عراق به کویت حمله کرده بود همین بهانه آزادی ما را فراهم آورد.  آیت الله مشکینی هم فرمودند همانطور که امام ره فرمودند خدا خرمشهر را آغاز کرد اسرا را هم خدا آزاد کرد و این جمله بسیار درستی بود. به جرات می توانم بگویم رفتار ما نسبت به رفتار مردم طبیعی تر بود. ما سومین گروه بودیم که به ایران بازگشتیم. زمانی که از طریق مرز خسروی به کرمانشاه می آمدیم در راه مردم استقبال باشکوهی از آزادگان می کردند و بعد هم ما را به تهران آوردند در فرودگاه تهران مرحوم هاشمی به اتفاق دیگر وزرا به استقبال ما آمده بودند و خاطرم هست افرادی که مارش نظامی می زدند گاها سازهایشان را پایین می آوردند و گریه می کردند. البته ما از استقبال طولانی مدت حقیقتا خسته شده بودیم بنابراین در فرودگاه فرمانده پادگان جی آمد و گفت دیگر کسی مزاحمتان نمیشود ما را سوار اتوبوس کرند. در میدان آزادی مردم فوق العاده احساساتی شده بودند به طوری که ما که سوار اتوبوس شده بودیم یکنفر نوزادش را جلوی لاستیک اتوبوس  گذاشته بود و می گفت: می خواهم فرزندم را قربانی کنم. در پادگان جی آقای قرایتی و ایت الله  موحدی کرمانی برای ما صحبت کردند.  شادی مردم توام با اشک از لحظاتی بود که هیچگاه فراموش نمی کنیم. البته ایت الله موحدی کرمانی در صحبت هاشان گفتند شاید شما از این که مردم این همه شادی می کنند تعجب کنید اما کشور ما ۸ سال جنگ  را به خود دیده، ۸سال مجلس ختم و تشییع جنازه فرزندانش را برگزار کرده و ۸ سال مصیبت کشیده و الان ناباورانه بازگشت شما را می بیند زیرا باورمان نمی شد یکباره صدام شما را آزاد کند و مردم از این بازگشت شما بسیار خوشحال شده اند.

آقای قرایتی هم در صحبتهای خود فرمودند: گروه های مختلفی به دیدار و ملاقات شما خواهند آمد یکی ابراز دلتنگی می کند، یکی ابراز شادی می کند و یکی هم نیش به جانتان می زند. اگر گفتند برای چه رفتید و مسیر و راهی را که برای آن رفته و به اسارت درآمده اید را زیرسوال بردند آن وقت جواب بدهید.

مشکلات امروز آزادگان چیست؟

مرحوم حاج آقا ابوترابی  هم در اسارت و هم پس از بازگشت از اسارت  زحمات زیادی برای آزادگان کشیدند اما بسیاری از مسوولان امروز  هیچ اراده  و همتی برای کمک به آزادگان  نداشته و ندارند. مسوولین اگر به فکر سلامت مملکت هستند باید در کمک به ایثارگران اهتمام بورزند. اگر به فکر بقای انقلاب هستند باید به ارزش های انقلاب ارزش گذاری نمایند.  آنچه نظام و کشور را سرپا نگه داشته است حفظ روحیه ایثار و شهادت طلبی است که متاسفانه بعضی ها آن را درک نمی کنند و بعضی ها هم کمتر به آن توجه می نمایند.

پیام آزادگان



دیدگاهها بسته شده است.