نبرد روزانه با مگس ها و بی خوابی شب ها

نبرد روزانه با مگس ها و بی خوابی شب ها

اتاقی که ما اسرای مجروح در آن بستری بودیم، پر از مگس بود. خصوصاً روزها از دست مگس ها در امان نبودیم و علاوه بر مشکلات بهداشتی، نمی توانستیم استراحت کنیم. اکثر شب ها هم به شدت تب می کردم و اصلاً خواب نداشتم.
بارها حامد، همان پرستار خوش رفتار که اهل بصره و احتمالاً شیعه بود، نوعی آمپول تب بُر برایم تزریق می کرد که به گفته خودش حتی به سربازان خودشان هم کم تر تزریق می کرد. با تزریق آمپول اندکی می توانستم بخوابم. شب های اسارت در بیمارستان بسیار سخت بود. از طرفی تب امانم را بریده بود و نمی توانستم بخوابم .
از طرفی ناله بچه ها و پرخاش دشمن و از همه بدتر احساس غریب غربت از شب های اسارت، کابوسی می ساخت که شب ها را برایم بسیار طولانی تر و دردناک تر از روزها می ساخت. با آمدن شب، عزای من شروع می شد. تمام ساعاتی که در طول روز اندکی حالم بهتر می شد، تلافی اش شب سرم درمی آمد.
آنقدر درد می کشیدم و تب داشتم که لحظه شماری می کردم برای طلوع سپیده صبح. آن وقت اندکی چشمانم گرم می شد و می توانستم کمی بخوابم.

عمل جراحی بدون بی هوشی در غرفه عملیات کبری
یک روز که دکتر برای ویزیت بالای سرم آمد و آن وضع فجیع بطری و شیلنگ را دید، سری تکان داد و دستور داد مرا آماده کنند تا دوباره تحت عمل جراحی قرار دهد؛ زیرا شیلنگ ابداً خون ریه را بیرون نمی آورد و اندکی هم برعکس شده بود و خون از بطری گاهی وارد ریه ام می شد.
آن روز مرا روی صندلی چرخ دار قرار دادند و به غرفه عملیات کبری بردند. در آنجا روی تخت مخصوص عمل جراحی خواباندند و دکتر بدون بی هوشی یا بی حسی، با یک تیغ شروع به بریدن قفسه سینه ام کرد. خیلی تعجب کردم.
مثل این بود که دارد زنده زنده پوستم را می کند. آن روز با اینکه از بی حالی به مرده ای شبیه بودم، از شدت درد فریاد کشیدم و با دست دکتر را از خودم دور کردم.
پرستارها هر چه کردند مرا مهار کنند نگذاشتم. دکتر نیز نتوانست کاری کند و مجدداً شیلنگ را با وضعی بدتر از حالت اول نصب کرد. این در حالی بود که می توانستند مرا بی هوش کنند و عمل را ادامه دهند،اما نمیدانم چرا این کار را نکردند و مرا به اتاقم برگرداندند.
پس از چند روز،با اینکه خون ریزی داخلی به شدت ادامه داشت و شیلنگ نمی توانست خون را از ریه به طور کامل خارج کند، توانستم سوار بر صندلی چرخ دار به دست شویی بروم. کم کم احساس گرسنگی نیز به من دست می داد و تازه فهمیدم این احساس گرسنگی چه نعمت بزرگی است که اگر نباشد انسان سه روزه می میرد.
معمولاً از غذای آن ها فقط می توانستم چند لقمه صبحانه بخورم. ظهرها نوعی خورش شلغم می آوردند که از بویش حالم به هم می خورد. شب ها هم بعضی مواقع شوربا (نوعی آش) می آوردند که اصلاً نمی توانستم بخورم. تا آن موقع با چند نگهبان رفیق شده بودیم و بعضی مواقع شیر یا بیسکویت برای صبحانه برایم می آوردند که کمی جان می گرفتم.
ادامه دارد

اسارت در کربلای۴
احمد چلداوی



دیدگاهها بسته شده است.