خاطراتی شنیدنی از جانباز آزاده مفید اسماعیلی سراجی

خاطراتی شنیدنی از جانباز آزاده مفید اسماعیلی سراجی

ثبت خاطرات روزهای اسارت هر یک از آزادگان همچون برگ زرینی است که هر روز بر تاریخ پر افتخار کشورمان افزوده می شود و رسالت ما را در حفظ این گنجینه های ناب دشوارتر می سازد بنابراین باید بدانیم و یادآور شویم که امنیت امروز جامعه ما مرهون جوانمردی و رشادت های دیروز آنان است.

مفید اسماعیلی سراجی رزمنده ای بود که از سال ۶۱ و در سن ۱۳ سالگی ، به قصد دفاع از سرزمین و ارزش های نظام مقدس جمهوری اسلامی، قدم در راه جهاد و مقاومت و جبهه های نبرد حق علیه باطل نهاد. وی که در سال ۱۳۴۷ و در شهرستان قائمشهر متولد شده بود از مقاطع ابتدایی جنگ به دفاع پرداخت تا در جزیره مجنون به اسارت نیروهای بعثی در آمد و حدود ۵ ماه بعد از به اسارت درآمدن در چنگال دشمن فرزند اولش متولد شد و از شیرین ترین اتفاق زندگی مشترکش بی خبر ماند.۴/۶/۶۹ بعد از ۲۶ ماه اسارت آزاد شد.وی پس از آزادی فعالیت های فراوانی در حوزه دفاع مقدس و جبهه فرهنگی انجام داده است.

در دوران جنگ فرمانده گروهان ۳ از گردان حمزه سیدالشهدا بوده است و بعد از اسارت نیز به شغل سابق خود و ادامه تحصیل و گرفتن مدرک دکتری تاریخ مشغول به فعالیت در زمینه های مختلفی بوده است.از جمله فعالیت های ایشان:

-فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا

-معاون فرهنگی سازمان حفظ آثار استان مازندران

-مدیر ادبیات بنیاد حفظ آثار استان مازندران

-مسئول روابط عمومی بنیاد حفظ آثار استان مازندران

-سردبیر نشریه سبز سرخ به مدت۱۰سال

-مسئول کنگره شهدای استان مازندران

-مسئول ستاد حفظ آثار سپاه و بعد از بازنشستگی مشاور فرهنگی بنیاد حفظ آثار استان مازندران

-مشاور فرهنگی فرمانده سپاه استان مازندران

-دبیر اجرایی ستاد تدوین تاریخ جنگ استان مازندران می باشد.

ایشان بار دیگر با همراهی رزمندگان لشکر عملیاتی ۲۵ کربلا در سوریه برای چندمین بار دل به عرصه جهاد و پیکار زد.

*با توجه به اینکه در زمان ورود به جبهه سن کمی داشتید،با مخالفت خانواده مواجه نشدید؟

بستر ورود به جبهه در خانواده ما کاملا مهیا بود، چراکه برادران من از فعالان این عرصه بودند.اما به خاطر اینکه در آن دوران سن کمی داشتم با مخالفت خانواده روبرو شدم.۱۳ سال داشتم ودر کلاس دوم راهنمایی به تحصیل مشغول بودم.اما حضور در جبهه ومبارزه با دشمن را برای خود وظیفه می دانستم.

نحوه جلب موافقت خانواده به این شکل بود که یکی از برادرانم در محلی برای جذب نیرو در حال سخنرانی بود و می گفت برای دفاع از کشور همه با هر شرایطی می توانند حضور داشته باشند،من هم با نکته سنجی از او پرسیدم من هم می توانم به منطقه اعزام شوم؟ برادرم آنجا موافقت خود را اعلام کرد ومن نیز با پیگیری های فراوان موفق شدم.

البته در مراحل بعدی به مشکلاتی برخوردیم.زیرا افراد زیر ۱۸ سال را به جبهه اعزام نمی کردند. مانع بعدی برای اعزام من در تهران ایجاد شد. آن زمان مسئول اعزام در تهران، آیت الله مهدوی کنی بود.با اعزام ما مخالفت شد وما نیز با مسئولان اعزام وارد بحث شده وخواستار دیدار با آیت الله مهدوی کنی شدیم.به هر ترتیب موفق شدیم از این مرحله نیز عبور کرده وبه جبهه اعزام شویم.

*به کدام منطقه اعزام شدید؟

منطقه عملیاتی گیلانغرب که مدت ۲ ماه طول کشید. برادرم، فرمانده گروه ما در این اعزام بود.

*مشکلی با شرایط سخت جبهه نداشتید؟

برای تحویل اسلحه مشکلات فراوانی بوجود آمد. وقتی ما را به مدرسه ای در شهر گیلانغرب بردند در آنجا اسلحه خانه ای وجود داشت که دریچه اش در ارتفاع بالایی قرار گرفته بود و افراد برای تحویل اسلحه باید از یک سکو بالا می رفتند تا راحت تر کارهایشان را انجام دهند.

وقتی مسئول اسلحه خانه به من گفت بیا بالای سکو و من در جواب گفتم بالای سکو ایستاده ام. سرش را از دریچه بیرون آورد و با تعجب گفت برو پائین. من که تا رسیدن به شهر گیلانغرب بارها به خاطر رفع موانع به سلاح اشک متوسل شده بودم آنجا هم زدم زیر گریه! برادرم که از دستم کلافه شده بود گفت: بازم که داری گریه می کنی؟! گفتم: به من اسلحه تحویل نمی دهند و می گویند قدت کوتاه است. برادرم عصبانی شد و برای اعتراض به اسلحه خانه آمد. مسئول اسلحه خانه گفت: قرار است به او کلاش بدهیم. چون زورش به ژ۳ نمی رسد و نهایتاً اسلحه را تحویل گرفتم .

*بعد از آن اعزام،چند بار به جبهه اعزام شدید؟

تا قبل از ۱۸ سالگی، ۶ بار به جبهه در مناطق مختلف عملیاتی اعزام شدم. در واقع مشکلات اعزام من در مرحله اول مرتفع شد وهر بار با بیان اینکه برای دفعه چندم به جبهه اعزام می شوم، تاییدیه مسئولان اعزام کننده را دریافت می کردم.

*اگر خاطره ای از دوران حضور در مناطق عملیاتی دارید، بیان کنید

محمد غلامی اهل گنبد از دوستانم بود که در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید. در این عملیات، بنا به تشخیص فرمانده گروهان من یک شب به خط دوم برگشتم و شهید غلامی جایگزین من شد. نیمه های شب شهید ید الله کلانتری با بی سیم به من اطلاع داد که به خط اول بروم.به محل استقرار دسته رفتم. وقتی خواستم وارد سنگر شوم با تن بی سر شهیدی مواجه شدم. به من گفتند شهید بی سر، محمد غلامی است، به نقطه ای که او نشسته بود توجه کردم. درست همان جایی بود که من تا چند ساعت قبل در آنجا نشسته بودم. در دستش خودکار بود و در حال نوشتن چیزی در دفترچه اش به شهادت رسیده بود. کنجکاو شدم تا ببینم چه نوشته است. خون را از روی صفحه پاک کردم، وقتی به جمله نگاه کردم گفتم: خوشا به سعادتت محمد که با چشمی باز راهت را پیدا کردی. نوشته بود: خدایا! مرگ مرا شهادت در راهت قرار بده. این خط را پر رنگ کرده بود. دفترش را از دستش در آوردم و برای خانواده اش فرستادم.

*در چه محور عملیاتی به اسارت نیروهای بعثی در آمدید؟نحوه اسارت خود را شرح دهید؟

اسارت من ، سال ۶۷ و در اواخر جنگ تحمیلی وهمزمان با اعلام عقب نشینی سراسری فاو، شلمچه و جزیره مجنون اتفاق افتاد.من در جزیره مجنون به اسارت نیروهای دشمن در آمدم.با توجه به اینکه از عملیات گسترده عراقی ها و پشتیبانی آمریکا اطلاع داشتیم برای شهادت در آن منطقه ماندیم. هدف اصلی ما این بود که نگذاریم به راحتی جزیره مجنون اشغال شود. تا آخرین لحظه مقاومت کردیم و در نهایت به محاصره نیروهای دشمن در آمدیم.

با یک خودرو در حال تغییر موضع بودیم که مورد اصابت موشک هلی کوپتر عراقی قرار گرفتیم.من در لحظه آخر از ماشین به بیرون پریدم،متاسفانه دوستانم در این حمله دشمن به شهادت رسیدند. من نیز در اثر بمباران شیمیایی صبحگاه نیروه های بعثی مجروح شده بودم.

*بعد از اسارت به کجا منتقل شدید؟

ابتدا ما را به بصره منتقل کردند. در آنجا بازجویی هایی از من انجام شد اما به خاطر اینکه در زمان اسارت فرمانده گروهان بودم به استخبارات بغداد منتقل شدم. به مدت ۱۶ روز بازجویی ها ادامه داشت تا در نهایت به کمپ ۱۳ رمادی منتقل شدم.مدت ۱ سال در این کمپ حضور داشتم،اما به خاطر اینکه مشکلات فراوانی برای بعثی ها ایجاد کرده بودیم و هر روز با آنها درگیر می شدیم، ما را به کمپ ۱۷ در تکریت بردند.

*از حضور در کمپ ۱۷ تکریت بیشتر بگوئید.

افرادی که به این کمپ فرستاده می شدند بیشتر بچه های حزب الهی، فرماندهان وکسانی بودند که بعثی ها را دچار مشکل کرده بودند. آنجا با حاج آقا ابوترابی آشنا شدیم.

*از خصوصیات اخلاقی حاج آقا ابوترابی ونقش وی در دوران اسارت برایمان بیشتر بگوئید

با وجود نگاه ها و تفکرات ایشان، نگرش ما نسبت به اسارت تغییر کرد. در واقع نگاه ما به اسارت منطقی تر شد.حاج آقا ابوترابی عقیده داشتند که اسرا سرمایه های انقلاب هستند و باید مراقب بود که در اسارت به شهادت نرسند و با این هدف باید از رفتارهای هیجانی پرهیز کرد.

ما جوان بودیم و برای مبارزه با بعثی ها ، درگیری و نزاع را در پیش گرفته بودیم اما ایشان استفاده از رفتار ومنش اخلاقی را بهترین راه برای برخورد با دشمن می دانستند و با این راه به دنبال تغییر رفتار دشمن بودند.

*اسارت شما چند ماه به طول انجامید؟

۲۶ ماه در اسارت نیروهای بعثی بودیم. البته به خاطر شرایط حساس وافراد حاضر در این کمپ قرار نبود آزاد شویم اما با پیگیری و فشارهای جمهوری اسلامی ما نیز جزء افراد آزاد شده قرار گرفتیم.

*بعد از آزادی وبازگشت، به چه فعالیتی پرداختید؟

در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فعالیت می کردم تا در نهایت بازنشسته شدم.در همین دوران در رشته مهندسی نقشه برداری به تحصیل پرداختم اما از آنجا که این رشته با روحیات وافکارم سازگار نبود، تصمیم گرفتم وارد رشته تاریخ شوم. اکنون نیز در مقطع دکترای تاریخ مشغول ادامه تحصیل می باشم.

تصمیم من در تغییر رشته ، بیشتر به این دلیل بود که می دیدم برخی جریانات لیبرالیسم به دنبال از بین بردن یا کمرنگ کردن فرهنگ دفاع مقدس می باشند. بنابراین شروع به فعالیت در حوزه نشر و تولید آثار حوزه ایثار وشهادت کردم.

ابتدا در نشریات محلی شروع به فعالیت پرداختم که در نهایت منجر به راه اندازی نشریه «سبز وسرخ » شد.این نشریه به طور تخصصی به حوزه دفاع مقدس می پرداخت. مغفول ماندن تاریخ دفاع مقدس باعث به مخاطره افتادن هویت اصلی آن می شود به همین دلیل شروع به ثبت تاریخ دفاع مقدس کردم وامروز به عنوان دبیر ستاد تدوین تاریخ جامع انقلاب اسلامی و دفاع مقدس به فعالیت می پردازم.

* کتابی در حوزه دفاع مقدس به چاپ رسانده اید؟

تاکنون به خاطر برخی شرایط، موفق به ارائه اثر نشدم، اما از سال ۸۳ ، سه عنوان کتاب آماده کرده ام که با فراهم شدن شرایط به چاپ خواهند رسید.اولین کتاب «هدیه چشمان زهرا» است که مجموعه خاطراتم از دوران دفاع مقدس می باشد.کتاب دوم مجموعه خاطرات «سبز وسرخ» است که به خاطرات بچه های رزمنده لشکر ۲۵ کربلا می پردازد.کتاب سوم نیز در حوزه طنز کودک ودفاع مقدس با عنوان « قصه من و قاطر فراری» می باشد.

*سخن پایانی

از همرزمان دوران جنگ و اسارتم عاجزانه می خواهم خاطرات خود را در اختیار نویسندگان و پژوهشگران قرار دهند و بدانند خاطرات آنان متعلق به ملت ایران، انقلاب اسلامی و تاریخ خونبارتشیع است . از دوستان و همرزمان جدیدم نیز تقاضا می کنم قدر موقعیت های ایجاد شده فعلی که در آن بسر می برند را بدانند. بی شک دفاع مقدس طلایی ترین مقطع تاریخی کشور ما است.

پیام آزادگان



دیدگاهها بسته شده است.