داستان شهادت مظلومانه شهید اسفندیار کُرد

داستان شهادت مظلومانه شهيد اسفنديار کُرد

یکی از کسانی که در این مدت توفیق خدمت به او نصیبم شد، مجروحی بود نوشهری،که در سالن بستری بود. نامش اسفندیار بود. او از ناحیه کمر و پا به شدت زخمی شده بود و به علت قطع نخاع، از کمر به پایین فلج بود.

به همین خاطر از کنترل بول و مدفوع عاجز بود. این مطلب به علاوه چرک روی زخم هایش باعث شده بود که همیشه بوی بسیار بدی همراهش باشد و کسی به وی نزدیک نشود. او خیلی کم غذا می خورد و بسیار پژمرده و لاغر شده بود. بعثی ها هر روز صبح تُشک پلاستیکی اش را که پر از چرک و خون شده بود، روی زمین کشان کشان بیرون می بردند و در هوای سرد با فشار آب سرد او را می شستند.

وقتی او را بازمی گرداندند، تمام وجودش از سرما می لرزید و با همان حالت خیس و مرطوب، پتویی رویش می انداختند. این وضع باعث ناراحتی ما شده بود، ولی نمی توانستیم کاری کنیم. من نمی دانم در نزد آن هایی که این کار را می کردند اصلاً انسانیت معنایی داشت یا نه.

هیچ انسانی که فقط بویی از انسانیت برده باشد حاضر نبود این رفتار را بایک حیوان داشته باشد، چه رسد به انسان. اما وقتی یاد رفتار وحشیانه اجداد این ظالمان با مولایمان حضرت حسین ابن علی (ع) و خانواده اش می افتم، کمی تحمل این مصیبت برایم امکان پذیرتر می شود. به هرحال به اعتقاد بنده، اینان دست پروردگانِ به حق صدام بودند، با همان سبوعیت و شقاوت.

گاهی نیز ما اسفندیار را بیرون می بردیم و بعثی ها او را می شستند و دوباره او را برمی گرداندیم و رویش پتو می انداختیم. گاهی بالای سرش می رفتم و با او دردِ دل می کردم. کم کم با هم انس می گرفتیم. او نیز همواره مانند سایر بچه هائی که توان حرکت نداشتند چشمش دنبالم بود.

وقتی با نگاهش مسیر حرکتم را دنبال می کرد، نوعی درخواست و تمنا را در نگاهش احساس می کردم و به تبع نوعی شرمندگی در اعماق وجودم احساس می کردم. شرمندگی از این که نمی توانم برایش کاری انجام دهم. به همین خاطر نگاهش عذابم می داد. همه می دانستیم با این وضعیت شهادتش حتمی است. حقیقتا نظاره گر شهادت عزیزی بودن یکی از سخت ترین آزمایش های الهی است…

اسفندیار هرروز صبح که می شد گریه می کرد و می گفت:«شما را به خدا مرا بیرون نبرید.» وقتی بی توجه به او لخت بیرونش می بردند می گفت:«حداقل شما را به خدا مرا با آب گرم بشویید.» چند بار با اصرار او و بچه ها،بعثی ها با آب گرم او را شستند، ولی بعدها دیگر توجه نکردند تا اینکه یک روز حالش خیلی بد شد.

مرتب استفراغ می کرد و غذا نمی خورد، حتی آب هم که می خورد بالا می آورد. دو روز بدین منوال گذشت و ما هر روز به بعثی ها می گفتیم بابا این دارد از دست می رود؛ بیایید حداقل به او یک سُرُم بزنید… که هر بار با جواب سربالا مواجه می شدیم. روز سوم یکی از پرستارهای مهربان عراقی که فکر می کنم نامش حمید بود و درجه دار هم به حساب می آمد، یک سُرُم آورد. با زحمت توانست رگ اسفندیار را پیدا کند و یک سُرُم به وی تزریق کند.

وقتی سُرُم آوردند، خیلی خوشحال شدم و با شادمانی به اسفندیار گفتم حالا دیگر بهت سُرُم زدند و حالت خوب می شود. اما مثل اینکه او می دانست این کارها فایده ای ندارد.

 

اسارت در کربلای۴ احمد چلداوی



دیدگاهها بسته شده است.