گفت وگو با قاسم قناعتگر نویسنده کتاب «یک به علاوه پنج»

گفت وگو با قاسم قناعتگر نویسنده کتاب «یک به علاوه پنج»

به مناسبت رونمایی از کتاب “یک  به علاوه پنج” به روایت گری آزاده گرانقدر قاسم قناعتگر و قلم رزمنده دفاع مقدس جلال توکلی که در مرکز پژوهش های موسسه پیام آزادگان برگزارشد، ما نیز برآن شدیم که گفت وگویی را با روای این کتاب ارزشمند داشته باشیم.

قاسم قناعتگر روستازاده ای از شهر هرات استان یزد در ۱۵سالگی  دانش آموز بوده که تصمیم می گیرد قلم را زمین بگذارد و اسلحه به دوش بگیرد.  چگونگی حضور او در جبهه خود حوادث بسیاری دارد که به حق خواندنی است و تقدیر الهی برآن قرار می گیرد که او در اوایل نوجوانی به دست دشمن اسیر می شود و او نیز  برگی بر برگ های  زرین  تاریخ پرافتخار کشورمان بیفزاید.

آزاده “قناعتگر” را در اولین دیدار انسانی به واقع خوش رو و بسیار با اخلاق یافتم که با وجود خستگی راه اما  بسیار متواضعانه گفت و گوی مان را پذیرفت تا از تب و تاب رفتن تا روزهای حضورش در جبهه و پس از آن از اسارت  برای مان بگوید. خاطرات آن روزهایش به قدری شیرین و قابل لمس است که دلم نمی آید به سادگی از کنار آن عبور کنم بنابراین دوستداران پیام آزادگان را با خود همراه می سازم تا مرور این خاطرات، کام دل خوانندگان مان را نیز شیرین نماید.

 آقای قناعتگر لطفا  خودتان را بیشتر برای خوانندگان معرفی بفرمایید.

 قاسم قناعتگر متولد ۱۳۴۸روستای سلیم آباد شهرستان هرات از استان یزد هستم.

چه انگیزه ای باعث حضور شما در نوجوانی در جبهه بود؟

دانش آموز بودم که جنگ شروع شده بود.گه گاهی با دیدن تصاویر شهدا آرزو می کردم جای این شهدا باشم و می توانم بگویم یکی از شهدایی که مرا بسیار تحت تاثیر خودش قرار داده بود شهید “فهمیده” بود. از سویی هم در کلاس پنجم ابتدایی معلمی داشتیم که اطلاعات بسیار خوبی نسبت به مقوله جنگ و جبهه و انقلاب داشتند و این موضوع در حقیقت کمک زیادی  برای من بود تا مسیر زندگی خود را آگاهانه انتخاب کنم و ایشان در انتخاب این مسیر کمک بسیاری به من کردند.  زمانی هم که به مقطع راهنمایی رسیدم، ایشان معلم راهنمایی ما هم شدند و مدیریت و معاونت مدرسه را برعهده داشتند.  در آن شرایط سنی، اقتضا نمی کرد که به جبهه بروم اما دیگر دانش آموزان و دوستان مان که به جبهه می رفتند و گاها مجروح و یا شهید می شدند روی من تاثیر زیادی می گذاشت.

چگونه به خاک جبهه ورود پیدا کردید؟

کلاس سوم راهنمایی بودم که تصمیم گرفتم به جبهه بروم. البته دوبار هم اقدام کردم اما پدرم متوجه شدند زیرا شرایط سنی کم از سویی و اینکه پسر بزرگ خانواده بودم و کمک حال پدر در کشاورزی و دامداری از سویی،  بنابراین مادر و پدر به شدت مخالف رفتن من به جبهه بودند.  پدرم انسان کم حرف بودند اما جذبه بسیاری داشتند.  بار اول که به سپاه برای ثبت نام رفتم یکی از بچه ها گفت پدرت آمده، دانستم که اگر بخواهم کمترین مقاومتی را داشته باشم کلاهم پس معرکه است بنابراین قبل از اینکه ایشان داخل بیاید خودم به استقبال رفتم. پدرم تا مرا دید گفت اینجا چه کار می کنی؟ گفتم: هیچ… او هم چیزی نگفت و گوش مرا گرفت و مرا با خودش برد.

یکبار هم سال ۱۳۶۴ کلاس اول دبیرستان را تازه تمام کرده بودم که تابستان همان سال، یکی از بچه ها پیشنهاد جبهه رفتن را داد. همان روزی که قرار بود برای ثبت نام جبه  برویم، پدرم متوجه شده بود. به من گفت امروز درو گندم داریم و باید به من کمک کنی تا گندم ها را درو کنیم. گفتم: چشم. 

خاطرم هست ۱۸/۹/۱۳۶۴ یک اعزام سراسری به جبهه ها انجام شد که  آن زمان بخش هرات که جزو شهرستان مهریز محسوب می شد این اعزام بزرگ را داشت. تمامی دوستان من ثبت نام کردند و اعزام شدند  من با شناختی که از پدرم داشتم می دانستم که اجازه این کار را نمی دهد و هرطوری هست مانع رفتن من می شود.واقعا بی قرار رفتن به جبهه بودم.  صبح دو روز بعد، زنگ اول را به کلاس رفتم و زنگ تفریح که شد با یکی از دوستان مدرسه ای  در این باره صحبت کردم  او گفت: دیروز همه اعزام شده اند! گفتم من هرطوری هست  من باید بروم. از دبیرستان ما تا مرکزشهر فاصله زیادی بود و پیاده هم نمی شد رفت.  دوستم موتوری داشت که به او گفتم مرا تا دم در سپاه ببر . بعدش خودم فکری می کنم. با هم رفتیم و مسوول سپاه هم گفت دیروز اعزام بود. گفتم حالا شما یه کاری بکنید. گفت نمی شود. بازهم به دوستم گفتم مرا به ترمینال برسان که با اتوبوس بروم. به آنجا هم که رفتم گفتند اتوبوس یک ساعت پیش حرکت کرد و رفت. ناامید درمسیر برگشت به مدرسه که جاده خاکی بود به دوستم گفتم همین جا نگهدار. من می خواهم بروم به جبهه. گفت بیا برویم مدرسه دیرمان می شود. خاطرم هست زنگ بعدی جبر داشتیم که درس مهمی هم بود. گفتم مرا پیاده کن و خودت برو. او هم مرا پیاده کرد و من حدود ۲یا۳کیلومتر از میان جاده خاکی  از شهر بیرون آمدم زیرا نمی دانستم کدام ماشین ها به سمت یزد می آید و از طرفی  اگر کسی از اهالی مرا می شناخت خبر به گوش پدرم می رسید دوباره برنامه به هم می خورد. بنابراین جاده خاکی را انتخاب کردم و تا ساعت۱۱ دیگر به محل بیابانی که درختان گز در آن جا روییده بود نشستم. با آن جثه کوچک هیچ ماشینی هم مرا سوار نمی کرد. تا ساعت۱۲ سرجاده نشستم. دیدم تراکتوری از دور می آید. دانستم متعلق به اهالی روستای نزدیک روستای خودمان است و او مرا می شناخت. سوارم کرد  و نزدیک ظهر به روستا برگشتم. پدرم گفت  کتاب هایت کو؟ گفتم:  مدرسه جا گذاشتم. باز هم درفکر بودم که چه بکنم. زیرا ما دوشیفت مدرسه می رفتیم. کتاب های بعدازظهر را برداشتم و نگاهی به خانواده کردم و  حتی در ذهنم هست که فکر کنم مقداری پول توجیبی هم از جیب پدرم برداشتم. پدرم گفت بعد ازظهر زود بیا  زیرا برای گوسفندانی که به تازگی بره هایشان به دنیا آمده می خواهیم آغل درست کنیم. گفتم: چشم. ناهارم را خوردم و ساعت یک ونیم بعدرازظ به سمت مدرسه رفتم. کمی از راه را که رفتم دوباره پشیمان شدم و حدود یک کیلومتری از مسیر منحرف شدم تا برسم به جاده اصلی. آمدم سر جاده ایستادم  و برای ماشین ها دست تکان دادم اما کسی نایستاد. لحظات آخر گفتم می روم مدرسه و کتاب هایم را برمی دارم. درمسیر برگشت یک لندور سفیدرنگ را دیدم. دست بالا کردم که نگهداشت سوار شدم و به سمت مهریز حرکت کردیم.  راننده گفت کجا می روی؟ گفتم: مهریز.گفت فرزندی کی هستی؟ گفتم: فلانی. دیدم مرا شناخته . البته من هم ایشان را شناخته بودم اما آشنایی نمی دادم. گفت: این موقع مهریز چه کار داری؟ ماندم چه بگویم. گفتم: یکی ازبچه اقوام رفته مهریز می خواهم بروم او را بیاورم! گفت: تو می خواهی او را بیاوری!!  خلاصه فهمید موضوع چیست. گفت تو را به یک شرط می برم. ماشین من بنزین کمی دارد به شهر بعدی (مروست) می رویم اگر آنجا بنزین بود که می زنیم اگر نبود من تو را درب خانه به پدرت تحویل می دهم. در شرایط سختی گیر افتاده بودم. وبه فاصله ۵۰ کیلومتری که بین شهر ما تا مهریز بود من فقط دعا می کردم.  خوشبختانه مروست بنزین بود. زدیم تا مهریز مرا رساند. از مهریز هم حدود ۲۰۰ کیلومتر مانده بود. در راه صحبت های متعددی شد و گفت: قناعتگر من که می دانم می خواهی به جبهه بروی. نرو. پدرت و مادرت گناه دارند. تو باید کمک حالشان باشی. گفت کجای مهریز می خواهی بروی. گفتم سپاه!  بنده خدا مرا تا سپاه هم رساند. حال مشکل اصلی برگه اعزام بود که من نداشتم. هرچه التماس کردم قبول نکردند. گفتم دوستان خود من فلانی و فلانی داخل هستند. خلاصه آن ها را صدا زدند و به خیر گذشت.  شب شده بود و دل توی دلم نبود زیرا من معمولا جایی که می رفتم پدر و مادرم به دنبالم می آمدند. زیرا مادرم شدیدا عاطفی است و پدرم هم همینطور. بنابراین و دل توی دلم نبود. شب را با  فکر و خیال بسیار گذراندم وصبح از سپاه تا مسجد جامع مهریز راهپیمایی کردیم و از آنجا به یزد و از یزد هم به جبهه اهواز اعزام شدم.

در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

مقر آموزشی تیپ الغدیر در اهواز ۷ الی ۸ کیلومتر در خاکی بود که پس از پادگان قرار داشت. مقر دیگری هم بود که  نیروهایی که در شوشتر آموزش دیده بودند را برای عملیات آماده می کردند. (والفجر۸). از من سوال کردند آموزش دیده اید؟ گفتم بله درحالی که هیچ آموزشی هم ندیده بودم. ما را به شوشتر بردند. تمام گردان ها از قبل آموزش دیده بودند و نیروها تکمیل بودند. دوسه جایی که مرا فرستادند قبول نمی کردند زیرا من آموزشی ندیده بودم. بالاخره گردانی مرا پذیرفت و حدود یک ماهی آن جا بودم و به همراه نیروهای آموزشی، من هم آموزش دیدم و آمادگی خوبی پیدا کردم.  منطقه عملیاتی هم  کاملا مشخص بود  بنابراین پیش از عملیات نیروها شبیه سازی انجام می دادند.

همه نیروهایی که آن جا بودند سه – چهار ماهی بود که به مرخصی نرفته بودند این بود که قرار شد بچه ها را برای مرخصی بفرستند.  به من هم گفتند شما هم بروید. شرایط سختی بود چون اگر به خانه برمی گشتم مجدد نمی توانستم به جبهه برگردم. به ناچار من هم به خانه آمدم.  صحبت هایی هم  شد و پدرم گفت: دیگر نباید بروی و باید به مدرسه برگردی. گفتم من برگ پایان خدمتم را نگرفته ام دو ماه است که مدرسه هم نرفته ام دیگر مرا قبول نمی کنند. پدرم گفت من خودم به مدرسه می آیم وبرایشان توضیح می دهم. با هم به مدرسه رفتیم. مدیرمدرسه مان گفت: تا حالا کجا بودی؟ گفتم: جبهه و برگه مرخصی ام را نشانشان دادم. گفتند: برگه پایانی ات کو؟ گفتم: نگرفته ام و خوشبختانه پدرم همان جا متقاعد شد که من باید به منطقه برگردم و برگه پایانی ام را بگیرم. به پدرم گفتم من می روم پایانی ام را می گیرم و خیلی زود برمی گردم. ساکم را برداشتم و با یک خداحافظی که همراه با گریه و اشک همراه بود خداحافظی کردم. آن زمان ماشین کم بود واتوبوس و مینی بوسی هم نبود منتظر ماندم تا این که یک تانکر نفتی آمد. راننده مرا سوار کرد و تا یزد مرا آورد و از آن جا به اهواز اعزام شدیم.

 در اهواز چندین مقر جا به جا شده بود. گردان را از یک سوی رودخانه به آن سوی رودخانه آورده بودند. دو مانور ایزایی انجام شد که آمادگی مان بیشتر شود و نهایتا از آن جا به خرمشهر اعزام شدیم که قرار بود عملیات والفجر۸ انجام شود.

از شهر خرمشهر بر اثر جنگ و خرابی، شهری باقی نمانده بود. از سویی بحث حفاظت بسیار مهم بود زیرا به خاطر نزدیکی به منطقه دشمن،  عملیات نباید لو می رفت. گردان ما داخل یک پاساژ مخروبه جای گرفت که بشدت محافظت می شد. چند روزی آن جا بودیم.  در عصر بیستم بهمن ماه از ما خواستند که برای عملیات آماده شویم. من چون سن کمی داشتم حتی اسلحه مستقلی هم به من نمی دادند و به عنوان کمک تیربارچی انتخاب شدم. شب عملیات بارندگی شدیدی بود. خیلی بی سرو صدا مسیر نسبتا طولانی را پیاده طی کردیم  تا به اسلکه رسیدیم. قایق هایی را هم از قبل به اسکله آورده بودند و کشتی هم زده بودند که جلوی دید عراقی ها را گرفته بود. در زیر اسکله یکی یکی قایق ها را سوار شدیم و به سمت جزیره” ام الرصاص” حرکت کردیم. نیروهای غواص و شناسایی  حدود یک روز قبل ازعملیات داخل منطقه نفوذ کرده بودند.

 آن شب ساعت ۱۲بود که ما به خط زدیم و عملیات شروع شد. غواص ها از قبل تمام موانع فیزیکی از جمله سیم های خاردار، مواد منفجره و موادشیمیایی، سنگرهای کمین  و حتی نیروهای کمین دشمن را هم خفه کرده و را از بین برده بودند و با چراغ قوه، مسیرعبوری را به نیروهای  خودی نشان می دادند.

شب واقعا سختی بود. گرچه ما بچه کشاورز بودیم و به سختی عادت داشتیم اما از طرفی باران شدیدی که باریده بود  و از طرفی دو نوار تیربارکه  به کمر بسته بودم واقعا مرا سنگین کرده بود. زمانی که از قایق پیاده شدیم تا به جزیره برویم آب تا سینه ام بالا می آمد. پوتین هایم پراز آب شده بود و لباس هایم که خیس شده بود سرمای بهمن ماه را بیشتر بروز می داد. زمانی که پیاده شدیم درآن شلوغی تیربارچی گم شد. زیرا عراقی هایی که در اطراف بودند تا قایقی می رسید آن را هدف می گرفتند بنابراین دور افتادن از همدیگر شاید طبیعی بود.

 تمام آسمان از آتش گلوله و تیربار دشمن سرخ بود. گرچه دوستان زیادی در حین پیاده شدن شهید شدند اما بسیاری هم به سلامت وارد جزیره شدیم.  اطراف پر از نیزار بود و درمسیر عبور اولین بار بود که پایم را روی جنازه عراقی ها می گذشتم  به قدری لیز و چندش آور بود که پشتم می لرزید.  یکی دونفر از غواصان خودی هم مجروح افتاده بودند که با آن حال به ما می گفتند شما جلو بروید. تا اینکه به یک نقطه ثباتی رسیدیم.  دوسه نفری از بچه ها با هم بودیم. قبل از عملیات به ما گفته بودند با احتیاط  کامل حرکت کنید تا مورد گلوله دشمن قرار نگیرد ودر زمان مناسب  سنگرهای دشمن را پاکسازی کنید. 

به سنگری رسیدیم. حدس زدیم خالی است.  بچه ها گفتند گلوله نارنجکی به داخل آن پرتاب کردیم تا به سنگر بعدی برسیم. من گفتم من نارنجک را می اندازم. سنگر را دور زدم و با یک نارنجک صوتی که داشتم آن را از درب سنگر به داخل پرتاب کردم و منتظر ماندم. نارنجک منفجر شد اما دیدیم نه عراقی بیرون آمد و نه سروصدای زیادی به پا شد. چند دقیقه ای فقط صدایی شبیه صدای شلیک گلوله از سنگر بیرون آمد اما چند لحظه بعد ناگهان انفجار شدیدی رخ داد که از شدت انفجار من چندمتری به هوا پرتاب شدم و بعد به زمین افتادم و بی هوش شدم.

 قبل از عملیات ماسک و جعبه کمک های اولیه ای را در ختیارمان گذاشته بودند و دوربین یاشیکایی که متعلق به تیربارچی مان بود همراه  من بود وقرار بود در جبهه با هم عکس بگیریم. چند لحظه بعد که به هوش آمدم گیج بودم گفتم خدایا شهادت به این راحتی است! واقعا فکر می کردم شهید شده ام. اما بعد دیدم دست و پاهایم سالم است و خبری از شهادت نیست. از جعبه کمک های اولیه و دوربین هم هیچ خبری نبود.زیرا موج انفجار همه را از تنم کنده بود و آن سنگر هم انبار مهمات عراقی ها بود.

کمی که به هوش آمدیم فرمانده مان گفت به جلو حرکت کنید. وارد جزیره که می شدیم دوطرف آن کانالی بود که با نیزارهای بلند پوشیده شده بود بنابراین باید تا انتهای جزیره می رفتیم و در انتها به یک سه راهی می رسیدیم و بعد به دوطرف جزیره پخش می شدیم و می توانستیم  آن را بگیریم. یک سری از سربازان عراقی هم متوجه عملیات شده و داخل نیزاز شده بودند و بچه ها را به گلوله و تیربار می بستند. به جزیره که رسیدیم ابتدا به سمت راست و سپس به سمت چپ حرکت کردیم تا به محلی که درنقشه برای مان ترسیم و تعیین کرده بودند برسیم.  دوشکای دشمن هم روبه روی مان بود که بسیار وحشتناک بچه ها را به رگبار بسته بود و اگر اصابت می کرد تکه و پاره می کرد. یکی از بچه هایی که تجربه بیشتری نسبت به بقیه داشت و درعملیات های قبلی شرکت کرده بودنارنجکی به داخل سنگر او انداخت  و کمی احساس امنیت کردیم. آن شب در جزیره ماندیم و  فردا صبح آن قسمتی را از جزیره را که برای ما ترسیم شده بود و باید می گرفتیم را گرفتیم.

 قرار بود یک گردان دیگر هم همان شب که از محلی که ما آن را تثبیت کرده بودیم از آنجا عبور کند و جزیره بعدی را بگیرد که به علت بارندگی و بالاآمدن آب نتوانسته بود آن را بگیرد. ما با دوستان مان  به آخرین نقطه جزیره رسیدیم که وصل به خلیج فارس می شد. دیدیم یکی از دوستان مان صدای گریه اش بلند شد و دیدیم که یکی از عراقی ها از داخل نیزار گلوله او به زده بود با هر مکافاتی بود او را به همراه خود بردیم. غروب بود که عراقی ها از سمت غرب پاتک خود را شروع کردند و به جلو می آمدند. برنامه ما هم این بود که گروه بعدی بیایند و جزیره بعدی را بگیرند. هوا تاریک شده بود. نمازمان را خواندیم. به ما گفتند منتظربمانید و مقاومت کنید. یک سری از بچه ها که جلو بودند متوجه شده بودند و عقب نشینی کردند ما چون انتهای جزیره بودیم متوجه نشدیم و کسی هم به ما اعلام نکرده بود. چهارنفر داخل  سنگری که ارتفاع خاکریز آن بسیار کم بود و از بس گلوله آرپی جی خورده بود سنگری باقی نمانده  بود و به ارتفاع کمرمان بود و زمانی هم که بلند می شدیم با گلوله دشمن مواجه می شدیم. شب تا ساعت ۱۱ گلوله باران از سوی دو طرف ادامه داشت و صدای الله اکبر و لااله الاالله بلند شد. ما خوشحال شدیم که نیروهای خودی هستند و آمده اند تا جزیره بعدی را بگیرند ساعت ۱۲ دیگر همه جا آرام شده بود و از تیراندازی و حملات قبلی خبری نبود.میان رفتن و مانده تردید داشتیم که از خستگی که ۴۸ساعت نخوابیده بودیم همه خوابمان برد. صبح زود که هوا روشن شد روز ۲۲بهمن بود که نمازمان را خواندیم و حرکت کردیم. من جلوتر حرکت کردم و سه نفر بعدی هم پشت سر من به راه افتادند. هرچهارنفر هم سن و سال هم بودیم. مسیری را در پیش گرفتیم و بیست قدمی بیشتر نرفته بودیم که دیدیم عراقی ها بالای خاکریز ریختند و رگبار را روی ما گرفتند.

 در آن لحظه چه حسی داشتید؟

گیج شده بودیم.نمی دانستیم چه باید بکنیم. تنها کاری که کردیم دستان مان را بالا بردیم .

در آن لحظه اندیشه تان به کجا کشیده شد؟

یک آن به همه چیز جلوی چشمانم ظاهر شد. پدر، مادر، خواهر، برادر.

 آیا تا قبل از اسارت به  آن اندیشیده بودید؟

خیر. من به همه چیز فکر کرده بودم جز اسارت. فکر شهادت و مجروح شدن ولی به اسارت فکر هم نکرده بودم و حتی به مغزم خطور نکرده بود. اما زمانی که فرد راهی را انتخاب می کند باید تمام توکلش به خدا باشد. من از روزی که با آن سن کم  به سوی جبهه حرکت کردم توکلم به خدا بود و سرنوشت من هم این گونه رقم خورده بود.

 در یک لحظه تمام بدنم یخ کرده بود. گویی آب جوشی را از بالا روی سرم ریخته باشند یکباره یخ کردم. برای یک لحظه یاد پدرم، مادرم، روستا ی مان افتادم.

در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

یکی از بچه ها به عقب فرار کرد که عراقی ها او را با گلوله زدند و شهید شد و ما سه نفر را هم گرفتند و با بند پوتینم که در جیب بادگیرم گذاشته بودم که اگر اسیر عراقی گرفتیم دستانش را با بند پوتین ببندم، عراقی ها آن را از جیبم درآوردند و دستم خودم را با آن بستند و با چفیه هایی که هرسه  به گردن داشتیم چشم های مان  را هم بستند.  داخل جیب های مان را هم که پر از کیک و تی تاپ و تنقلات بود و از روز قبل با خود داشتیم و قرار بود تا در جایی که شرایط بهتری بود مصرف کنیم همه  آن را هم خوردند  و دست آخر ساعت ۱۱ شب آن ها که حداقل ۳۰-۴۰نفری بودند یک طرف خاکریز و ما هم در طرف دیگر خاکریز خوابیدیم. صبح  با دیدن چهره عراقی ها که واقعا وحشتناک بود از خواب بیدارشدیم. سربازانی با دومتر قد، هیکل های درشت با پوتین های قرمز رنگی که من تا به آن روز پوتین قرمز به عمرم ندیده بودم.

در ادامه چه گذشت؟

از آن لحظه ای که دستان ما را بستند یک سری می زدند، یک سری هم آب دهان که واقعا حرکت زشتی بود روی ما می ریختند که برای مان  بسیار آزاردهنده بود.  نمی دانم به چه دلیلی، اما خوشبختانه آن ها فرماندهی داشتند که نمی گذاشت ما را زیاد اذیت کنند اما همین که غافل می شد سربازان با قنداق تفنگ وبا مشت و هرچه در توان داشتند ما را می زدند.

دو سه کیلومتری ما را حرکت دادند. در راه تعدادی از دوستان و هم رزمان ما که شهید شده بودند و تعدادی جنازه عراقی در مسیر بودند را می دیدیم.  گاهی با دیدن جنازه ها ی عراقی وحشت می کردیم زیرا به صورت وحشتناکی تکه و پاره شده بودند اما دوستان ما در نهایت با  تیری به پیشانی و یا قلبشان با معصومیتی زیبا، شهید شده بودند. پس از طی مسافتی ما را سوار قایق کردند  و تا جزیره بعدی و از آن جا هم به داخل پادگان بصره بردند  که تمام این اتفاقات حدود ۲ساعتی به درازا کشید.

با ورود ما به پادگان بصره عکاسان عراقی هم آمدند. پارچ آب و لیوانی هم آوردند  و خیلی تحویل مان گرفتند  و ما را نشاندند و از ما عکس گرفتند که عکس روی جلد کتاب “یک بعلاوه پنج” یکی از همان عکس هاست. بعد هم بازجویی ها شروع شد.

میانگین سنی  ۴-۵نفری ما ۱۵تا۱۶سال بود.  گویا یکی از دوستان را که برای بازجویی داخل اطاق بردند یک سری حرف ها را گفته بود. نوبت من که شد برای بازجویی بروم، یک سروان خلبان هلیکوپتری بود که بازجویی می کرد که: اسم گردانتان چیست؟ اسم فرمانده لشگرتان چیست؟ من هم گفتم من مدرسه بودم که مرا گرفتند و آوردند این جا. مسیر و راه ها را هم اصلا بلد نیستم و شروع کردم به طفره رفتن از جواب سوالات. سروان عراقی خیلی عصبانی شد و همان جا بلند شد و سه چهارتا  درگوشی مشت به گوش من نواخت و بعد هم مشت و لگدی بود که نثارم می شد. در اولین مرحله اولین کتک ها آغاز شد. از آن جا هم دوباره چشمان و دستان مان را بستند و ما را به سمت مقر بعدی فرستادند. مقر بعدی ساختمان ۲یا۳ طبقه ای بود و به طوری که حرکت روی پله با چشمان بسته برای مان سخت و ناخوشایند بود.

 داخل اطاق بازجویی سرهنگی بود که لباس نظامی مشکی و یا آبی تیره به تن داشت اما درجه نظامی بالایی داشت و تلویزیون کناری او تصاویری از عملیات آن روز را نشان می داد. بازجویی ما که تمام شد دیگر غروب شده بود. دستان مان را که از پشت به هم بسته بودند دیگر از بی حسی و بی حرکتی کاملا وروم کرده کرده بود. ما را داخل یک اطاق سیمانی انداختند  و با یک لیوان چای و یک نان ساندویچی کوچک و با دستان  بسته همان جا رهایمان کردند.

 باتوجه به ذیق وقت ادامه  روزهای اسارتتان را به عهده خوانندگان کتاب “یک به علاوه پنج” می سپاریم و گفت وگویمان را درخصوص نوشتن این کتاب ارزشمند پی می گیریم. جرقه نوشتن خاطراتتان از کجا شکل گرفت؟

پس از بازگشت از اسارت بسیار علاقمند به نوشتن خاطراتم بودم و البته دوستان زیادی هم در این خصوص مراجعه کرده بودند اما به علت مشغله های کار و زندگی وتحصیل این امر میسر نمی شد.  با تاکیدات مقام معظم رهبری مبنی بر نوشتن خاطرات آزادگان و جانبازان دفاع مقدس و همچنین مراجعه یکی ازآشنایان ما که دانشجو بود و استاد ایشان خواسته بود که خاطرات یکی از آزادگان را به عنوان تحقیق بنویسد و ایشان هم با مراجعه به من، من هم شروع به نوشتن کردم و درحین نوشتن متوجه شدم که خیلی بیشتر از یک تحقیق می توانم بنویسم. در ادامه برای خودم هم نسخه برداری می کردم و آن را به صورت کاملتر برای خودم تایپ می کردم که این دستنوشته ها سی وچندصفحه شد . پس از آن، موضوع نوشتن خاطراتم را به طور جدی پیگیری کردم و موضوع را با آقای توکلی که (از دوستان بنده و البته از رزمندگان دوران دفاع مقدس هم بودند و از طرفی درهمان عملیاتی که من اسیر شدم ایشان هم در همان عملیات حضور داشتند،  بنابراین همزمان در درک حال وهوای جبهه باهم اشتراک داشتیم)، بنده با نوع نگارششان  درحوزه دفاع مقدس آشنایی داشتم، و موضوع را درمیان گذاشتم و ایشان هم پس از مطالعه اولیه، استقبال کردند و با تایید مثبت ایشان، کار را آغاز کردیم.

سبک نوشتن و همکاری تان به چه صورت بود؟

از ابتدای نوشتن،  مراحل مختلف رفتن به جبهه، حضور و اسارت را تقریبا زمان بندی مناسبی داشتم و برای نوشتن هر بخش زمان تقریبی مناسبی در نظر می گرفتم و براساس همان زمان مطالب را می نوشتم و به آقای توکلی می دادم. ایشان هم مطالب را مطالعه و ویرایش می کردند و اگر ابهام و یا سوالی برایشان پیش می آمد مطرح می کردند و آن را مجدد به من بازمی گرداندند. البته با گذشت ۲۵سال از وقایع، طبیعی بود که بسیاری از مطالب فراموش شود.

برای این موضوع چه فکری کرده بودید؟ و از راستی آزمایی هم که در این کتاب شده قدری توضیح بفرمایید؟

مطالبی را که می نوشتم در نشست هایی که با دوستان هم اردوگاهی ام داشتم مطرح می کردم تا جایی که مطلبی خلاف واقع و یا فراموش شده، نماند. من برای راستی آزمایی مطالب  به دیدار هم اردوگاهی هایم به ۵ یا ۶  استان کشورسفر کردم تا خاطرات را با جزییات بیشتر با هم مرور می کردیم. و به دوستانی هم که دسترسی نداشتیم بیش از ۱۵۰ساعت گفت وگوی تلفنی داشتم.

خاطرم هست در گردهمایی های آزادگان رمادی کمپ ۱۰ که حدودا ۳۰۰ نفری بودند و هرساله هم  برگزار می شد،  از این فرصت ها استفاده می کردم و مطالب را با آن دوستان مرور می کردیم.  نهایتا با تکمیل مطالب و درآخرین مراحل نوشتن، بازهم با  پنج و یا شش نفر از لیدرهای اردوگاه که بیشترین فعالیت را در اردوگاه داشتند  و تسلط بیشتری بر اوضاع اردوگاه داشتند که اغلب یا روحانی و یا پاسدار بودند و سن و سال بیشتری از بنده داشتند، آنها هم این مطالب را به صورت جزوه مطالعه کردند تا اگرهم نظری داشتند بازهم سعی می کردم که نظراتشان را اعمال نمایم.

آقای قناعتگر چه مسیله ای باعث شد تا نوشتن کتاب خاطرات اسارت خود را به آقای جلال توکلی واگذار کنید؟

پس از اسارت دوستان بسیاری به من مراجعه کردند تا کتاب خاطراتم را بنویسند اما قسمت نشد تا چند سال پیش  که با تاکید مقام معظم رهبری مبنی بر نگارش خاطرات جنگ و  کلید اصلی نوشتن از این اتفاق شکل گرفت که یکی از دوستان برای نوشتن پایان نامه شان به بنده مراجعه کردند و سوالاتی را در آن مطرح کردند من هم پانزده صفحه ای مطلب نوشتم و همین موضوع باعث رقبت و اشتیاق من به نوشتن شد. از طرفی آقای جلال توکلی از نویسندگان بسیجی و یکی از  دوستان قدیمی بنده هستند  و اتفاقا در همان عملیات والفجر۸هم ایشان به عنوان رزمنده حضور داشتد و بنده با آثار و قلم ایشان آشنا بودم  و همواره از قلم ایشان لذت می بردم و با مطرح کردن این مسیله آقای توکلی هم بسیار مشتاقانه پذیرفتند.

سبک نوشتن کتاب به چه شکل اتفاق می افتاد؟

توافق مان با آقای توکلی این بود که من هرچه به ذهنم می رسید می نوشتم و کاری هم به اصول نویسندگی و ویرایش آن نداشتم. من مطالب را می نوشتم و به آقای توکلی می دادم ایشان هم آن را مطالب و ویرایش می کردند و بازهم مطالب را مرورمی کردم و با توافق هم اصطلاحاتی را که لازم بود را انجام می دادیم.

 کار نوشتن کتاب “یک بعلاوه پنج” چه مدت طول کشید و برای راستی آزمایی رخدادها، با چه مشکلاتی مواجه بودید؟

مدت سه سال نوشتن کتاب طول کشید و در این مدت من به دنبال این بودم تا یک کتاب واقعا مستندی نوشته شود و همه رویدادهای این کتاب واقعی باشد .  به طوری که برای راستی آزمایی وقایع این کتاب خود بنده حداقل به ۵ و یا۶استان کشور سفر کردم. زیرا ممکن بود بر اثر گذشت زمان خاطرات کمی فراموش شده باشد بنابراین با دوستانی که در اتفاقات این کتاب به نوعی سهیم بودند با هم خاطرات را مرور می کردیم تا نکته ابهامی نداشته باشد. حتی من بیش از ۱۵۰ ساعت با دوستان آزاده تلفنی صحبت کردم. از تمامی دوستانی که در کتاب نام و یا خاطره ای از آنان نقل شده قبلا اجازه گرفتم. حتی خاطرم هست یکی از دوستان اجازه نمی داد که نام ایشان در کتاب عنوان شود من سه بار به دیدار ایشان رفتم و سه  بار هم دوستان دیگر را به عنوان واسطه نزد ایشان فرستادم تا اینکه رضایت دادند.

البته باعث افتخار بنده است که کتاب “یک بعلاوه پنج” در موسسه فرهنگی پیام آزادگان به چاپ رسید و جای بسیار تشکر دارد که با استقبال و همکاری خانم قلعه قوند مسوول پژوهشکده موسسه این کتاب در موسسه پیام آزادگان به چاپ  و به چاپ دوم هم رسید.

 

علاقمندان به خرید این کتاب، چگونه می توانند آن را تهیه نمایند؟

کتاب بیشتر از طریق موسسه پیام آزادگان در سطح استان ها توزیع شده و در استان یزد هم  علاقمندان می توانند با مراجعه به  خانه کتاب یزد این کتاب را تهیه و مطالعه نمایند.

 توصیه شما به ایثارگران چیست؟

تنها توصیه من این است که تمامی ایثارگران اعم از رزمندگان، آزادگان و جانبازان  این جسارت را داشته باشد که دست به قلم ببرند و خاطراتشان را بنویسند زیرا این خاطرات مستندات پرافتخار دفاع مقدس ماست که باید برای آیندگان باقی بماند.

و حرف آخر

من تشکر می کنم از موسسه پیام آزادگان به خصوص خانم قلعه قوند که در این راستا کمک بزرگی برای ما بودند و همچنین آقای توکلی که بسیار محبت کردند.  یک تشکر هم از خانواده ام که در مدت سه سال حامی بزرگی برایم بودند و در آخر تشکر از دوستان آزاده ای که به هر نحو در یادآوری خاطرات ما را یاری دادند.

پیام آزادگان



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *