داغ نگاه مظلومی که بر دل ماند/ محب خمینی مستحق انواع شکنجه هاست

داغ نگاه مظلومی که بر دل ماند/ محب خمينی مستحق انواع شکنجه هاست

اصلاً یادم نمی آید که اسفندیاراز آمدن سُرُم و وصل کردن آن به رگش اظهار خوشحالی کرده باشد. چند ساعت بعد از وصل کردن سُرُم، باز همان عراقی آمد و این بار یک پرتقال همراه داشت. گفت پوست پرتقال را بکن. پوست پرتقال را کَندم. پرتقال را از من گرفت و شروع کرد یکی یکی در دهان اسفندیار گذاشتن.

اسفندیار چند بار سعی کرد با چرخاندن سرش از خوردن پرتقال ها امتناع ورزد. می گفت:«نمی توانم، استفراغ می کنم.» ولی حمید، پرستار عراقی، شاید از سر رحمت، چند قاچ پرتقال در دهانش گذاشت و به او می گفت که بجود. اسفندیار با اکراه شروع به جویدن کرد. ولی جویدن پرتقال آنهم به صورت خوابیده بسیار مشکل است. اسفندیار چند بار سعی کرد پرتقال های نیمه جویده را قورت دهد، ولی نتوانست.

من بسیار ترسیده بودم. احساس می کردم اتفاقی در شُرُف رخ دادن است. اسفندیار باز هم سعی کرد ولی نتوانست. پرستار هول شده بود و نمی دانست چه کار کند. اسفندیار دیگر نفس نمی کشید و بی حرکت چشمانش باز مانده بود.

پرستار دکتر را خبر کرد. دکتر بعد از مدتی لنگان لنگان آمد. حالت طلبکارانه ای داشت. نگاهی به پیکر نحیف اسفندیار انداخت و چشمان باز وی را برانداز کرد و با حالت معترضانه ای گفت:«این که مرده، چرا مزاحم من شدید و مرا به اینجا کشانده اید؟!»حمید که ترسیده بود و احساس می کرد تنبیه سختی انتظارش را می کشد، با دستپاچگی گفت: «قربان همین الآن زنده بود»و مرا شاهد گرفت. من نیز تایید کردم.

در همین موقع اسفندیار آخرین نفسش را با صدای بلندی کشید. شاید می خواست آن پرستار بدبخت را از تنبیه نجات دهد، یا شاید هم… حمید خوشحال شد. من هم خوشحال شدم؛ حمید از اینکه دیگر تنبیه نمی شود و من از اینکه شاید اسفندیار زنده بماند. دکتر بالای سر اسفندیار رفت و چند بار قفسه سینه اش را فشار داد و دیگر هیچ…
… آری، اسفندیار هم پیش مابقی بچه ها پَرکشید و رفت. اسفندیار از این ظلم طاقت فرسا راحت شد. حالا دیگر مجبور نبود هر روز صبح آن سرمای سخت را تحمل کند. حالا دیگر مجبور نبود هر روز از بعثی ها طعنه بشنود که تو چه قدر بد بو و غیر قابل تحملی. او رفت و راحت شد از جایی که انسان به اعتبار انسانیتش اهمیتی ندارد. حُب خمینی جرم است و محب خمینی مستحق انواع شکنجه ها. او رفت تا در جشن شادی شهدا با آن ها هم سفره باشد. او رفت تا با رهروان راستین محمد، صلی الله علیه و آله وسلم، محشور شود.

آری، او رفت و از میان آن جمع بیش تر از همه من را تنها گذاشت؛ چون من بیش تر از همه با او مأنوس بودم، و از نام و نشانش آگاهی داشتم و گه گاه که توان صحبت داشت، با من درد دل می کرد. البته من حتی فامیلش را هم به خاطر نداشتم، فقط می دانستم بچه نوشهر شمال است. چون در آن ردهه حال من از بقیه به نسبت بهتر بود، کارهایش را می توانستم انجام دهم، لذا مرتباً چشمش دنبالم بود. هر بار از پیش رویش رد می شدم، تمام مسیر حرکتم را دنبال می کرد.

یک بار از دستش عصبانی شدم و به او گفتم: «چی از جونم می خوای؟ چرا این قدر نگاهم می کنی؟ من هم مثل تو اسیرم و کاری از دستم برایت برنمی آید.» او جواب نداد و با چشمان مظلومش فقط نگاهم کرد. این سکوتِ معنی دار او، تیری بر قلبم نشاند. از کارم پشیمان شدم و خودم را نفرین کردم. و دوباره با او آشتی کردم.

اسارت در کربلای۴
احمد چلداوی


2 دیدگاه برای “داغ نگاه مظلومی که بر دل ماند/ محب خمینی مستحق انواع شکنجه هاست
    • مدیر سایت آزادگان ایران خبر اسفند ۲۴, ۱۳۹۶ در ۰۹:۱۸ - پاسخ

      سلام. من برای سود مادی این کار را نمیکنم به خاطر احیا فرهنگ ایثار و شهادت است و ازادگان و جانبازان هر لحظ شهید میشوند وزنده میشوند. پس بدان کار با ارزش انها باید برای نسل اینده بماند.ای عزیز مشکلات روز مره نباید ما را از اهداف والای خود دور کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *