شب های قدر در اسارت

شب های قدر در اسارت

ورود شبانه عراقی‌ها به آسایشگاه‌ها در لیالی قدر

همچون سال‌های گذشته با فرا رسیدن شب‌های قدر بچه‌ها در آسایشگاه‌ها برای اجرای برنامه‌های مذهبی و معنوی خود را آماده می‌کردند. در شب ۱۹ رمضان یعنی اولین شب از لیالی قدر مراسم عزاداری اولین سرباز مظلوم اسلام حضرت علی(ع) از ساعت ۹/۳۰ دقیقه شب در آسایشگاه ما آغاز شد. اما آن شب سربازان دشمن سر ناسازگاری داشتند.

سرگرد جدید اردوگاه که بسیار خشن می‌نمود در بدو ورود خود سعی داشت از اردوگاه زهر چشم بگیرد. لذا به سربازان خود دستور داده بود که جلو مراسم عزاداری را بگیرند، سربازان دائماً در پشت پنجره‌ها ظاهر می‌شدند و بچه‌ها را تهدید به تنبیه می‌کردند. به نظر می‌رسید که تعداد سربازان در آن شب بیش از حد معمول بود. با وجود مزاحمت‌های سربازان مراسم شب ۱۹ رمضان در بیشتر آسایشگاه‌ها برگزار شد. فردای آن روز در اردوگاه نیز مراسم عزاداری برقرار بود اما باز هم با جنگ و گریز!!! ولی با هر زحمتی که بود بچه‌ها از تعطیل شدن مراسم جلوگیری کردند.

در شب ۲۱ رمضان که شب جمعه هم بود گویا سرگرد عراقی به سربازان خود دستور داده بود که شبانه وارد آسایشگاه‌ها شوند و مخالفین را برای شکنجه بیرون آورند. آن شب در تمامی آسایشگاه‌ها نخست مراسم دعای کمیل برقرار بود در حالی که تازه مراسم دعا تمام شده بود و بچه‌ها خودشان را برای مراسم دعای جوشن کبیر آماده می‌کردند. تعداد زیادی از سربازان وارد اردوگاه شدند.

یک افسر عراقی نیز همراه آن‌ها بود. سربازان یکسره به طرف آسایشگاه ۱۰ رفتند و به دستور آن افسر در را باز کردند و وارد آسایشگاه شدند. ورود شبانه به آسایشگاه در تمامی طول اسارت به ندرت انجام می‌شد زیرا عراقی‌ها کلاً از شب وحشت عجیبی داشتند. حتی اگر کسی به شدت بیمار می‌شد برای بردن او به درمانگاه مشکلات زیادی وجود داشت. اما آن شب مسئله مراسم شب احیا برای فرمانده تازه وارد عراقی امری غیرقابل تحمل بود لذا چنین دستوری را صادر کرد.

سربازان وارد آسایشگاه ۱۰ شدند و پنج نفر از بچه‌ها منجمله آقایان ابوالقاسم محسنی و رامین تراز را که هر دو از بچه‌های بهبهان بودند، از آسایشگاه بیرون آورده و به پشت درب ورودی اردوگاه که مقر عراقی‌ها بود بردند. چشم‌های آن‌ها را بستند و آن طوری که آقای محسنی می‌گفت: «خود سرگرد مزاحم ــ که در آن شب با دشداش عربی در اتاق بود ــ با کابل بچه‌ها را می‌زد» البته ضرب و شتم از کنار آسایشگاه شروع شد اما اصل شکنجه در اتاق مخصوص بود.

به دستور سرگرد بچه‌ها را در حالی که چشم‌هایشان بسته بود از یک چوب بلند آویزان کردند به طوری که در بعضی مواقع فک آن‌ها با زمین تماس کوچکی پیدا می‌کرد. آن‌گاه سرگرد مزاحم گاهی خودش کابل را به دست می‌گرفت و بر پاهای آن‌ها می‌کوبید و گاهی به سربازان دستور می‌داد. آقای محسنی می‌گفت: »ما زمانی از زیر شکنجه رهایی پیدا کردیم که چند نفر دیگر را برای شکنجه آوردند!!!» عراقی‌ها بعد از آسایشگاه ۱۰ به سراغ سایر آسایشگاه‌ها رفتند و از هر آسایشگاه چند نفر را به عنوان سهمیه برای شکنجه بیرون بردند. برای مثال وقتی بچه‌های‌ آسایشگاه ۱۱ وضعیت بچه‌های ۱۰ را دیدند مراسم را موقتاً تعطیل کردند اما در همان حال که مراسم تعطیل بود

سربازان وارد آسایشگاه شدند و چند نفر را انتخاب نمودند و برای شکنجه بیرون آوردند. بعد از این که کار سربازان با آسایشگاه‌های ۸ تا ۱۴ به پایان رسید به سمت دیگر اردوگاه آمدند. در آسایشگاه ما هنوز مراسم دعا برقرار بود سربازان در را گشودند و وارد شدند و تعدادی را در همان آسایشگاه به باد کتک گرفتند و چند نفر را با خود بردند از جمله آقای سیدیعقوب که در آن شب مصیبت نیز خوانده بود اما بعد از رفتن آن‌ها مراسم تعطیل نشد گویا در آن شب هیچ کدام از دو طرف قصد عقب‌نشینی نداشت تمامی آسایشگاه‌ها سهمیه خود را برای دریافت کابل‌‌های عراقی تقدیم کردند جنگ و گریز تا حوالی سحر‌گاه ادامه پیدا کرد. بچه‌های آسایشگاه ما را حوالی نیمه شب از شکنجه‌گاه آوردند و چقدر زیباست شلاقی که به‌ خاطر عزاداری مولای موحدان بر پیکر انسان فرود آید.

با وجود تمام محدودیت‌ها و اذیت و آزارهای سربازان احساس همه ما در آن شب این بود که امیرالمؤمنین هنوز هم مظلوم است و ما باید بر این مظلومیت او بگرییم. چگونه است که پس از ۱۴۰۰ سال هنوز نام علی و گریه بر علی بر اندام ستمگران لرزه می‌افکند گویا هنوز بنی‌امیه و بنی‌عباس بر بلاد اسلامی حاکم هستند و هنوز محبان علی باید در زیر شکنجه‌ها جان دهند تا عشق به مولای خود را تفسیر کنند. به هر حال مراسم احیای شب ۲۱ رمضان نیز به پایان رسید در این شب علاوه بر مراسم دعا و نیایش بچه‌ها اقدام به خواندن نماز صد رکعتی نیز کردند.

صبح روز بعد هر کسی که وارد آسایشگاه می‌شد گمان می‌کرد که اینان یک گردان عملیاتی هستند که شب گذشته در عملیات شرکت داشته‌اند و اینک خسته و کوفته به خواب رفته‌اند. مراسم شب ۲۳ رمضان نیز مشابه با دو شب قبل بود باز هم جنگ و گریز اما به نظر می‌رسید که دشمن متوجه شده است که ما دست‌بردار نیستیم و از آویزان شدن و کابل خوردن باکی نداریم اگر آن‌ها نشنیده‌اند ما شنیده‌ایم که در زمان خلفای بنی‌عباس مردم برای زیارت قبر امام حسین(ع) دست خود را تقدیم می‌کردند تا قطع شود اما زیارت قطع نگردد. ما نیز این علاقه را می‌خواستیم به دشمن اثبات کنیم که این شکنجه‌ها مانع ابراز علاقه ما نخواهد شد.

در شب ۲۳ رمضان مراسم با نمازهای صد رکعتی شروع شد و سپس برنامه قرآن بر سر اجرا گردید و تا ساعت ۱۲ به طول انجامید و از آن به بعد تا ساعت ۱/۳۰ دقیقه مراسم دعای جوشن کبیر در گوشه‌ای از آسایشگاه برگزار شد البته آن سال دعای جوشن کبیر به علت طولانی بودن هنوز جزو مراسم عمومی و کلی نبود اما در گوشه‌ای از آسایشگاه برگزار می‌شد و هر کس علاقه داشت شرکت می‌نمود اما در سال‌های بعد به صورت عمومی اجرا می‌گشت. مراسم شب‌های قدر سال ۶۵ باشکوه‌تر از سال قبل بود و این روال اسارت بود که ما هر سال گامی به جلو برمی‌داشتیم و عراقی‌ها قدمی به عقب. سرانجام با رسیدن سحر بیست و سومین روز ماه رمضان مراسم آخرین شب از لیالی قدر به پایان رسید و به نظر من سربازان عراقی با شنیدن صدای اذان صبح نفس راحتی کشیدند. در این سه شب تعداد نگهبانان دشمن چند برابر شده بود و به قول یکی از سربازان که می‌گفت: «چند شب است که خواب درست و حسابی نداریم و دائماً در فشار سرگرد برای کنترل شما هستیم!!» آری زندانبانان بیشتر از زندانیان در فشارند و برای چه؟ خودشان هم نمی‌دانند!!

نقل از کتاب سال های اسارت اثر محمد جواد اسکافی

 

 

پیام آزادگان



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *