ناگفته‌های اسارت‌ از زبان‌ مرحوم‌ ابوترابی

ناگفته‌های اسارت‌ از زبان‌ مرحوم‌ ابوترابی

مرحوم سید علی‌اکبر ابوترابی سیدآزادگان در خاطره‌ای از یک پیرمرد شجاع می‌گوید.

مرحوم ابوترابی می‌گوید: یکی‌ ازبرادران‌ عزیزمان‌ ” حاج‌ مهدی‌ مخمل‌ چی‌ ” بود. ایشان‌ جزو عده‌ای‌ بودند که‌ از موصل‌ یک‌ به‌ اردوگاه‌ موصل‌ ۴ تبعید شدند. فرماندهی‌ که‌ با گارد برای‌ سرکوب‌ شورش‌ (در مرداد ۶۱) به‌ اردوگاه‌ آمده‌ بود، می‌گوید:” من‌ هیچ‌ پروایی‌ برای‌ کشتن‌ همه شما ندارم‌ ؛ برای‌ اینکه‌ برای‌ ما برگشتن‌ اسرای‌ عراقی‌ اصلاً مطرح‌ نیست؛ چون‌ آنها دیگر بعثی‌ نیستند و اگر هیچ‌ کدامشان‌ هم‌ برنگردند برای‌ ما مهم‌ نیست‌. لذا وقتی‌ که‌ ما نظری‌ به‌ بازگشت‌ آنها نداریم‌، پس‌ برای‌ ما مهم‌ نیست‌ که‌ همه‌ شما را بکشیم‌ “. با هوشیاری‌ برادرانمان‌، جلو این‌ فتنه‌ای‌ که‌ بخواهند جمع‌ بیشتری‌ از برادرانمان‌ را به‌ شهادت‌ برسانند، گرفته‌ شد. دشمن‌ تا چند روز افراد را شناسایی‌ کرد و آنهایی‌ که‌ به‌ نظر عراقیها در بلوا شرکت‌ داشتند را فرستاد داخل‌ اردوگاه‌ جدید؛ یعنی‌ موصل‌ ۳ قدیم‌. آمدند، حاج‌ مهدی‌ را بگیرند. به‌ او می‌گویند:”پیرمرد! تو هم‌ در این‌ بلوا شرکت‌ داشتی‌. تو هم‌ حزب‌اللهی‌ هستی‌. بیا ریشت‌ را خشک‌ خشک‌ بتراش‌؛ چون‌ باید به‌ اردوگاه‌ جدید بروی‌ و به‌ زندان‌ بیفتی “! ارشد اردوگاه‌ در آن‌ وقت‌، آقای‌ گودرزی‌ بود اهل‌ اصفهان‌ و از درجه‌دارهای‌ متعهد و خوب‌. می‌رود پیش‌ افسر بعثی‌ و می‌گوید:”این‌ درست‌ نیست‌. این‌ پیرمرد، سنش‌ از پدر تو هم‌ بیشتراست‌ که‌ در این‌ هوای‌ سرد، صورتش‌ را خشک‌ خشک‌ بتراشد و تو هم‌ تبعیدش‌ کنی‌. اولاً او را تبعید نکن‌ و اگر این‌ کار را کردی‌، او را از تراشیدن‌ صورت‌ معاف‌ کن‌ “! او هم‌ یک‌ نگاه‌ به‌ حاج‌ مهدی‌ می‌کند و می‌گوید:” عیب‌ ندارد. من‌ تو را می‌بخشم‌ “. حاج‌ مهدی‌ به‌ او می‌گوید:” من‌ این‌ عفو و بخشش‌ تو را نمی‌خواهم‌ و زیر بار منّت‌ تو نمی‌روم‌. صورتم‌ را همان‌ طور که‌ گفتی‌ می‌تراشم‌ “. لذا همان‌ جا صورتش‌ را می‌تراشد و با ضرب‌ و شتم‌، ایشان‌ را تبعید می‌کنند. آن‌ ضرب‌ و شتمها در اسارت‌ باعث‌ شد که‌ ایشان‌ عوارض‌ قلبی‌ پیدا کرد و بعد از بازگشت‌ ایران‌، به‌ پزشک‌ قلب‌ مراجعه‌ می‌کرد. یک‌ روز توی‌ منزلشان‌ در حالی‌ که‌ حالشان‌ هم‌ خیلی‌ خوب‌ بوده‌، یک‌ لحظه‌ می‌گوید:” قلبم‌. آب‌ برسانید “. چند لحظه‌ بیشتر طول‌ نمی‌کشد که‌ برایش‌ آب‌ می‌آورند. همان‌ طور که‌ لیوان‌ را به‌ دست‌ گرفته‌ نگاهی‌ به‌ آب‌ می‌کند و می‌گوید:” یا حسین‌ “!و لیوان‌ ازدست‌ مبارکشان‌ به‌ زمین‌ می‌افتد و پایش‌ هم‌ به‌ طرف‌ قبله‌ دراز می‌شود و به‌ شهادت‌ می‌رسد که‌ انشاء الله‌ روح‌ پاکش‌، جزو اصحاب‌ امام‌ حسین‌ بن‌ علی‌ (ع) و با حبیب‌ مظاهر محشور بشوند! پسر حاج‌ آقا مهدی‌ تاکسی‌ داشت‌. بعضی‌ وقتها هم‌ خود حاج‌ آقا مهدی‌ می‌نشستند پشت‌ فرمان‌ و کار می‌کردند. یک‌ شب‌ دکتری‌ که‌ مسافر بود، سوار ماشین‌ ایشان‌ می‌شود. بعد از سوار شدن‌، حاج‌ مهدی‌ متوجه‌ می‌شوند آقایی‌ که‌ سوار ماشین‌ شده‌ دکتر است‌ و به‌ عیادت‌ مریض‌ می‌رود. حاج‌ مهدی‌ مسافر دیگری‌ نمی‌گیرد و نزدیکترین‌ مسیر را برای‌ اینکه‌ دکتر را به‌ مریضش‌ برساند انتخاب‌ می‌کند و به‌ سرعت‌ پیش‌ می‌رود. مریضِ این‌ دکتر در خانه‌ بود و خانه‌ هم‌ در خیابان‌ فرعی‌ و کوچه‌ پس‌ کوچه‌ بوده‌ و ایشان‌ از دکتر می‌پرسند: کدام‌ خیابان‌ است‌ و کدام‌ کوچه‌ و کدام‌ فرعی‌؟ دکتر تعجب‌ می‌کند که‌ ایشان‌ چرا اینقدر تلاش‌ می‌کند و جلوی‌ درب‌ منزل‌ مریض‌ می‌رساند. این‌ قضیه‌ بعد از ساعت‌ ۱۲ شب‌ بوده‌. دکتر هم‌ فکر می‌کند وقتی‌ او را به‌ مقصد برساند یک‌ پول‌ اضافی‌ متناسب‌ با اینکه‌ آخر شب‌ است‌ و کوچه‌ پس‌ کوچه‌ و تا در خانه‌ مریض‌ آوردن‌ را می‌گیرد؛ ولی‌ هرچه‌ اصرار می‌کند که‌ پول‌ اضافه‌ بدهد حاج‌ مهدی‌ آقا قبول‌ نمی‌کند و فقط‌ کرایه‌ تا سرخیابان‌ را می‌گیرد و بقیه‌ مسیر را نمی‌گیرد. او تعجب‌ می‌کند و می‌رود. یکی‌ دو روز بعد همان‌ دکتر با برنامه‌ سلام‌ صبح‌ بخیر مصاحبه‌ می‌کند و مشخصات‌ حاج‌ مهدی‌ را می‌دهد و پیگیری‌ می‌کند. بعد متوجه‌ می‌شود که‌ ایشان‌ از برادران‌ آزاده‌ بوده است‌.



دیدگاهها بسته شده است.