زیارت مرقد امام حسین(ع) و بین الحرمین برایم همچون رویا بود

فرج الله رمضانی کوشش متولد ۱۳۴۲از تهران کوچکترین فرزند پسر خانواده بوده که در ۲۲سالگی پدر را از دست می دهد واز آن پس مسوولیت معاش خانواده را برعهده می گیرد. پس از مدتی تصمیم می گیرد تا زودتر به خدمت سربازی اعزام و با اتمام آن بیشتر به وضعیت خانواده رسیدگی کند.

وی می گوید: خدمت آموزشیم را در دژبان مرکز گذرانده و هشت ماهی را هم در اردوگاه های نگهداری اسرای عراقی خدمت کردم. سپس به منطقه اعزام شدم که در تک دشمن در منطقه زبیدات عراق (چند روز قبل یک عراقی را اسیر گرفته بودیم که او گفت قرار است این منطقه را مجدد عراق بازپس گیری نماید که فرماندهان باور نکردند و گفتند او می خواهد روحیه سربازان و نیروهای ما را ضعیف کند و حرف او را باور نکردند) من همان شب در همان منطقه با موج انفجار مجروح شدم . یک هفته دربیمارستان استراحت پزشکی داشتم. با خود گفتم می روم گردان استراحت می کنم. در گردان نیرو کم بود و مرا به خط اعزام کردند و در آنجا به اسارت دشمن درآمدم.

وی در ادامه می گوید: علاوه بر من پنج شش نفر مجروح دیگر هم بودند. سربازان عراقی ما را روی تانک گذاشتند. شدت گرمای اگزز تانک به حدی بود که تمام پوتین هایمان آب شده بود تا این که به شهر رومادی رسیدیم. ۲شب ما را در آنجا نگه داشتند و پس از آن برای بازجویی به استخبارات عراق فرستادند. ۲هفته ای هم آنجا بودیم و بعد هم ما را به اردوگاه کمپ۶ رومادی۱ انتقال دادند.

ارتباط با خانواده

ما از طریق کاغذهای آبی رنگی که فقط مجاز بودیم نام و مشخصات مان را در آن بنویسیم و دست آخر یک امضا پای آن بزنیم، با خانواده ارتباط داشتیم و این پیام یعنی “زنده ایم”. یکی دو ماه بعد هم جواب نامه مان از سوی خانواده می رسید. البته عراقی ها بیشتر نامه های خانواده های ما را در دستگاه می ریختند تا پودر شود و به دست ما نرسد.

وضعیت اسرا در اردوگاه کمپ۹

شرایط واقعا سختی بود. این اردوگاه دارای ۴سالن در طبقات بالا و پایین بود که هرکدام از این سالن ها ۱۰۷ نفر اسیر را در خود جای داده بود. چیزی حدود ۳۰سانت برای هر نفر! وضعیت بسیار بدی از نظر بهداشت و غذا بود به طوری که آب جیره بندی بود یعنی برای هرنفر در ۲۴ساعت ۳لیوان آب. غذا هم که برای هر۱۰نفر یک ظرف غذا بود. غذای ناچیزی که فقط به مقدار زنده ماندن در اختیارمان می گذاشتند. گوشت یخ زده ای که با همان کارتون بسته بندی شده و نایلون روی آن، می پختند و درون غذا هم موادی می ریختند که باعث مریضی بچه ها می شد.

رفتارسربازان عراقی

رفتار سربازان عراقی با اسرا واقعا بد بود و هیچ رحمی در دل شان نبود. زمانی که بیمار می شدیم و می خواستیم به درمانگاه برویم سربازان عراقی از اردوگاه تا درمانگاه را با ضربات کابل و شیلنگ و هرآنچه دم دستشان بود بچه ها را می زدند به طوری که اگربیمارهم نبودیم با ضربات کابل و شیلنگ حتما مجروح و بستری می شدیم.

روزهای طاقت فرسای اسارت

روزهای مان را با قدم زدن در محوطه آسایشگاه و ساختن کارهای دستی که اغلب با دانه های خرما تسبیح درست می کردیم و یا گیوه بافی می گذراندیم تا گذشت زمان را حس نکنیم. در ایام دهه فجر هم با مدادهای رنگی و تکه کاغذهایی که صلیب سرخ برایمان آورده بود پرچم درست می کردیم و داخل آسایشگاه را آذین بندی می کردیم.

آموزش زبان های مختلف مانند ژاپنی، انگلیسی و فرانسوی داشتیم که من زبان انگلیسی را فرامی گرفتم.

اسارت و خبر رحلت امام خمینی(ره)

روز بعد از رحلت حضرت امام(ره) صلیب سرخ به اردوگاه ما آمد. ما هم که از این موضوع بی خبر بودیم صلیب بچه ها صلیب را یکجا جمع کرد و موضوع رحلت امام را اطلاع داد. سه روز هم عزای عمومی در اردوگاه اعلام شد. حضرت امام رهبر ما بودند و با آن که سربازان عراقی در اردوگاه سخت گیری هایی داشتند اما عزاداری می کردیم. بچه ها هم با خرما و شیرینی هایی که با خمیر نان درست کرده بودند از دوستان و عزاداران پذیرایی می کردند.

محرم در اسارت

در ایام عزاداری ایام محرم هم از چند روز قبل به بچه ها واکسن هایی تزریق می کردند که بازوان مان ورم می کرد به طوری که از شدت ورم نمی توانستیم دستان مان را حرکت بدهیم و سینه بزنیم. ساعت های عزاداری هم یکی از بچه ها را نگهبان می گذاشتیم تا از طریق آیینه نزدیک شدن نگهبان عراقی را به عزاداران خبر بدهد.

مقایسه شرایط نگهداری اسرای عراقی در ایران

بنده خودم چندماهی که سرباز بودم مدتی در اردوگاه های ایران خدمت می کردم. بدون اغراق باید بگویم شرایط رسیدگی به اسرای عراقی در ایران واقعا خوب بود به طوری که خانواده اسرای عراقی از شهرهای مرزی به دیدن فرزندانشان می آمدند. در ایران اسرای عراقی را به راحتی به زیارت مشهد و قم می فرستادند و خاطرم هست من خودم بارها و بارها تعدادی از آنان در نمازجمعه می بردم.

ورزش در اسارت

ورزش دسته جمعی در اردوگاه ممنوع بود اما فوتبال و والیبال تقریبا آزاد بود و گاهی هم با خود سربازان عراقی مسابقه می دادیم و آنها را می بردیم.

خاطره

یک بار عراق از تعدادی خبرنگار و عکاس دعوت کرده بود که به اردوگاه بیایند تا از اسرا فیلم و عکس تبلیغاتی بگیرند. برای ما هم لباس های نو آوردند که بپوشیم. هیچ کدام از بچه ها قبول نکردند از آسایشگاه بیرون بیایند. خبرنگاران هم مدتی در محوطه سرگردان بودند و بعدهم دست خالی برگشتند.

هوشیاری اسرای ایرانی

هرشش ماه یک بار منافقین به اردوگاه می آمدند و با تبلیغ سعی می کردند بچه ها را با وعده و وعید تشویق به پناهندگی کنند. یک بار هم مریم رجوی و ابریشم چی به اردوگاه ما آمدند. بچه ها آن ها را به سنگ و لنگه دمپایی بستند و اجازه ورود به آسایشگاه را به آنها ندادند و از آن به بعد دیگر منافقین جرات نکردند به اردوگاه ما بیایند.

بهترین خاطره اسارت

خاطره من به زمانی برمی گردد که می خواستند ما را برای زیارت به کربلا ببرند. چون می دانستیم این یک کار تبلیغاتی دشمن است کسی حاضر نبود که برود. بعدها تعدادی از اسرای قدیمی ه اردوگاه های دیگر را که به اردوگاه ما آوردند، با ما صحبت کردند که زیارت است و شما به جنبه زیارتی این موضوع نگاه کنید و ما هم قبول کردیم و رفتیم آن سفرزیارتی همچون یک خواب و رویا برایم بود و هیچوقت باور نمی کردم که من در حرم اباعبدالله الحسین(ع) و بین الحرمین باشم. در آن جا برای سربلندی و سعادت ایران دعا کردم.

بازگشت پیروزمندانه به میهن

داخل هر آسایشگاه اکوی بزرگی بود که وقت و بی وقت برنامه پخش می کرد تا بچه ها نتوانند استراحت کنند و یا بخوابند. چند روز قبل از آزادی، اطلاعیه ای صادرشد و هم زمان صدام جشنواره ای را ترتیب داده بود به نام “جشنواره بابل عراق” که تعداد ۱۰۰۰میهمان خارجی از کشورهای مختلف به این جشن دعوت شده بودند و همان موقع به دستور صدام ۱۰۰۰ نفر از اسرای ایرانی را یکجا آزاد کردند و بدین ترتیب صدام حسن نیت خود را به ایران نشان بدهد. سه روز بعد هم لباس های نویی را بین ما تقسیم کردند. البته اندازه لباسهای به قدری بزرگ بود که ما چند روز روی آن کار می کردیم تا اندازه تن مان شود. بعد از چند روز اسامی ما را به ترتیب اسامی خواندند و ما هم سوار اتوبوس های عراقی شدیم و به مرز رسیدیم. در مرز اتوبوس های ایرانی منتظر ما بودند و یک اسیر ایرانی با سه اسیر عراقی معاوضه می شد.

نسیم خوش آزادی

مردم شهرهای مرزی واقعا برای آزادگان سنگ تمام گذاشته بودند و استقبال بسیار خوبی از آزادگان می کردند. چند روزی در قرنطینه بودیم و سپس ما را برای زیارت به حرم امام (ره) بردند در آنجا زیارت کردیم و پس از نماز، ما را به استادیوم راه آهن فرستادند که اکثر خانواده ها برای استقبال از فرزندانشان به آنجا آمده بودند. خاطرم هست در عراق از شدت گرمای هوا رنگ موهای من کاملا زرد شده بود به طوری که برادرم که روبه روی من ایستاده بود مرا نمی شناخت. عصر همان روز ما به سمت خانه مان روانه شدیم. مادرم همان لحظه اول از شدت هیجانی که به او وارد شده بود روانه بیمارستان شد زیرا او برای من هم مادر بود و هم پدر. پس از بازگشت هم ابتدا به خدمت ایران خودرو درآمدم مدتی در آنجا بودم که بر اثر مشکلات جسمی و روحی که در اسارت برایم به وجود آمده بود نتوانستم در آنجا بمانم بعد از مدتی در سایپا مشغول به کار شدم و اکنون بازنشسته سایپا هستم.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *