فقط در اسارت می‌توان فهمید که اسرای کربلا چه حسی داشتند

غیب‌علی دوستی آزاده خلخالی از رنج‌ها و خاطره‌ای اسارت گفت و چشمانش پر از اشک شد وقتی که فهمیده بود از قافله شهادت بازمانده است.

آرزوی من شهادت بود ولی قسمت نشد که در صف شهدا قرار گیرم و لی اسیر شدم

فقط در اسارت می‌توان فهمید که اسرای کربلا چه حسی داشتند وقتی دست‌ها و چشم‌ها بسته و مسیر حرکت نامعلوم باشد.

من با جمعی گروهان سه گردان ۲۳۴ تیپ ۴۰ سراب از استان آذربایجان‌شرقی به خدمت سربازی در رسته ارتش به منطقه میمک اعزام شده بودم، تازه ۱۱ ماه بود که لباس خدمت به وطنم را در تن داشتم و آن زمان درست زمانی بود که کشورمان در حال نبرد با رژیم عراق بود.

ما نیز چون برای انجام وظیفه در منطقه حاضر بودیم در سپیده دم ۲۱ سال ۱۳۶۷ بعد از چهار روز محاصره در جبهه‌های غرب در محاصره دشمن قرار گرفتیم و پس از ساعت‌ها مقاومت و دفاع از خاک کشورمان پس از تمام شدن مهمات و شهید شدن تعداد زیادی از افراد گروهان در دست بعثی‌ها اسیر شد.

در بین ما کسانی بودند که تیر خورده و زخمی شده بودند همه را دست و چشم بسته پس از نصف روز نگهداری در قرنطینه با خودروهای مخصوص به منطقه بعقوبیه عراق انتقال دادند.

بعقوبیه در نزدیکی شهر بغداد قرار گرفته و اکثر اردوگاه‌های عراق در نزدیکی شهر بغداد و حاشیه ۵۰ تا ۷۰ کیلومتری بغداد بود.

شب هنگام به اردوگاه بعقوبیه رسیدیم ساعت‌ها بود که همه تشنه بودند و تعداد نفراتی که از گردان ما اسیر شده بود بالغ بر ۷۰ نفر بود گرمای سوزان طبیعت عراق و بین‌النهرین خواب را از چشمان همه گرفته و رنج اسارت حس عجیب و نگران‌کننده را در وجود ما آشکار ساخته و نگرانی درباره آینده شومی که در انتظار ما بود فکر همه چیز را از سر ما دور کرده بود.

تحمل تشنگی را نداشتم به ناچار برای نوشیدن آب به سوی سکوی آبخوری اردوگاه رفتم در همان لحظه ضربه شدیدی بر روی گردن، کتف و دستم حس کردم وقتی به هوش آمدم سرم را بر روی دستان نظام طالب‌پور دیدم همرزم و آزاده‌ای که لقمه بر دهانم گذاشت تا زخم‌ها زودتر مرحم یابد و خوب شود.

کسی که از سهم غذای اسارت خود به من داد تا بدنم در مقابل زخم و شکستگی کتف و دستم مقاوم باشد و چه روزهایی که با عسگر هامونی، نظام طالب‌پور و مرحوم هادی کرباسی که در اردوگاه بعقوبیه داشتم.

وقتی اسیر شدم یاد کاروان اسیر شده دشت کربلا افتادم آخر من هم اسیر همان جا بودم شاید زمان اسارت فرق می‌کرد اما حسی در وجودم می‌گفت که در راه کربلا و امام حسین (ع) اسیر شده‌ام.

یاد رشادت‌های خونبار سید و سالار شهیدان حسین‌ابن علی (ع) افتادم، یاد قافله اسرا لحظه‌ای در اردوگاه مرا آرام نمی‌گذاشت.

دسته جمعی در ایام محرم عزاداری می‌کردیم و بعد از عزاداری هم تنبیه و شکنجه مفصل می‌شدیم.

بعد از ۶ ماه تازه اسرا را ساماندهی کرده و در گروه‌های ۱۰ نفری تقسیم‌بندی کردند.

غذاهای اردوگاه از نظر کمی و کیفی وضعیت مناسبی نداشت اما به ناچار چاشنی غذای اسرا کتک‌کاری کادر اردوگاه بود.

در اردوگاه بعقوبیه بیش از ۱۵ هزار اسیر ایرانی از همه استان‌ها اسکان داده شده بود در موقع ظهر در زیر گرمای سوزان تابستان اسرا را در زیر آفتاب نگه داشته که بعضی وقت‌ها ساعت‌های طولانی این شکنجه برای تمام اسرا ادامه داشت.

آب سالم در اختیار اسرا نبود، یک روز تابستان داغ عراق دیدیم که یک تانکر آب وارد اردوگاه شد البته اردوگاه آب و برق داشت ولی آب کافی در اختیار اسرای ایرانی نبود.

همه اسرا برای رفع تشنگی خود به تانکر رساندند و هر که موفق به نوشیدن آب شد، اطلاع دادند که از خوردن آب اجتناب کنید زیرا آب حاوی تانکر مملو از پودر رختشویی بود به همین علت تعداد زیادی از اسرا به اسهال خونی، بیماری‌های مختلف و مسمومیت مبتلا شدند و گروهی به لحاظ آلودگی آب جان خود را از دست دادند.

هر کسی نای اعتراض داشت به سختی شکنجه می‌شد و چه گل‌هایی که از تشنگی و از شدت شکنجه دژخیمان بعثی در اردوگاه بعقوبیه چه عاشقانه رخت شهادت پوشیدند، یادشان گرامی باد.

یک روز خبر آوردند که امام رحلت نموده یک هفته عزای عمومی در اردوگاه حاکم شد ما دست به اعتصاب غذا زدیم و تازه فهمیدیم که پدر خود را از دست داده‌ایم.

ما سال‌های رنج اسارت را برای لحظه‌ای دیدن امام (ره) تحمل کردیم اما بعد از بازگشت از اسارت واقعا جای امام خالی بود.

کادر اردوگاه خبر از جابه‌جایی ما دادند در مدتی که ما بودیم اصلا صلیب سرخ سراغ ما نیامد و فقط آمار اسرا توسط خود اردوگاه تهیه می‌شد و ما اجازه نوشتن هیچ نامه‌ای را نداشتیم در صورت مشاهده به شدت به صورت تک تک از سقف آویزان شده و ساعت‌ها به همان صورت شکنجه را تحمل می‌کردیم وقتی به آسایشگاه بر می‌گشتیم چشمانمان سیاهی می‌رفت به طوریکه ساعت‌ها بیهوش می‌شدیم.

افتخار می‌کنم که توانستم حتی برای یک لحظه برای رسالت خاک پرمهر وطنم در اسارت باشم و اگر الان رهبرم ندای نبرد در جبهه‌ها بر علیه کفر دهد باز آماده جانفشانی هستم.

غیب‌علی دوستی متولد سال ۱۳۴۵ است و هم اکنون ۴ فرزند دارد.

وی پس از دوران اسارت به همت مسئولان در آموزش و پرورش خلخال مشغول بوده و اکنون نیز بازنشسته شده است.

از مسئولان می‌خواهم که توجه بیشتری به ایثارگران در جامعه داشته باشند و فرزندان بیکار آزادگان به کارگیری شود زیرا در بعضی از خانواده‌ها به علت کهولت سن آزادگان وضعیت معیشت به دوش فرزندان است.

وقتی وارد خانه‌ام شدم مادرم را نشناختم قیافه پیر و فرتوت او در دوران اسارت از رفته بود وقتی یکبار دیگر آغوش مادرانه او را حس کردم دوباره روح زندگی در کالبدم دمیده شد.

مسئولان شهرستان با استقبال گرم و مناسب تمامی مشکلات آن زمان ما را از مشکل مسکن گرفته تا اشتغال برطرف کردند و اکنون نیز به توجه مسئولان نیاز داریم.

در بین اسرای خلخالی و کسانی که من می‌شناسم آقایان حاج غضنفر حمیدپور، عادل صبوری، عارف شمشیری، داداش داودی، سید احمد حافظی، آیت‌الله منصورپور، سید کمال‌الدین صدری و محمد جواد مرادی کسانی بودند که بیش از ۷۰ ماه در اردوگاه‌های رومادیه یک، دو، شرق بغداد، بعقوبیه، العماره و تکریت رنج اسارت را به دوش کشیدند.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *