شهادتی غریبانه در دوران اسارت

سید‌محسن حیدری ،به در سلول کوبیدیم و نگهبانان عراقی را خبر کردیم‌. و لوله‌ای در سلولمان برپا شد‌، مجید بر اثر شکنجه زیاد به شهادت رسیده بود‌.

پس از مدتی نگهبانان عراقی بدن مطهر‌ش را به حیاط انتقال داده‌، لای پتو پیچیده و با سیم بستند و او را از اردوگاه خارج کردند.، شهید مجید محمدپور در پادگان الرشید بغداد مظلومانه و

غریبانه و در‌ حالی‌ که تنها فرزند پسر خانواده بود‌، به شهادت رسید‌

یکی از دوستان دوران اسارتم مجید محمدپور نام داشت‌. با او در آبان سال ۱۳۶۵ در پادگان شهید برونسی اهواز که یکی از مقرهای لشگر ۵ نصر خراسان بود‌، آشنا شدم‌. او جزو

نیروهای سپاه صد هزار نفری حضرت محمد‌(ص) بود که به دسته ما در گردان ثارا… پیوسته بود‌. مجید از افراد آرپی‌جی‌زن دسته و جزو گروه ویژه بود‌. بعد از عملیات و پس از اسارت

در مقر تاکتیکی سپاه سوم عراق در بصره او را دیدم که ترکش خورده بود‌. مجید را موج انفجار گرفته بود‌؛ چیزی یادش نمی‌آمد‌. تقریبا دو روز پس از اسارت هنگامی که او را برای

بازجویی بردند‌، چون چیزی یادش نمی‌آمد شکنجه زیادی شد‌. او در جواب کتک‌ها، فقط با صدای بلند تکرار می کرد: نزنید‌، نزنید‌، شکایت‌تان را به علی‌(ع) ‌می‌کنم‌.

شهادتی غریبانه در دوران اسارت

در پادگان الرشید من و مجید و هفت نفر دیگر در یک اتاق ۹‌متری بودیم‌. مدت سه روز به کسی آب و غذا ندادند‌. در روز سوم پس از آنکه شوربا (صبحانه) را آوردند‌، مجید ناله

می‌کرد و چیزی نمی‌خورد‌. تا اینکه همه بچه‌ها سهمیه شوربای خودشان را خوردند و ته ظرف را برای مجید گذاشتند. سهمیه هر اتاق فقط یک ظرف بود و از بشقاب‌، قاشق و کاسه

خبری نبود؛ همه باید ازداخل همان ظرف غذا می‌خوردند‌.

هر‌چه منتظر شدیم‌، دیدیم غذا نمی‌خورد و فقط ناله می کرد‌. من گفتم‌، مجید! نگاه کن اگر می خواهی بمیری خوب بمیر و خیال خودت را راحت کن‌؛ اگر هم‌ غذا می‌خوری‌، بخور و

این‌قدر ما را اذیت نکن! من به گوشه‌ای رفتم و روی کف سیمانی سلول نشستم و به فکر فرو رفتم. بعد از مدتی با خودم فکر کردم چرا این حرف را زدم ؟

طاقت نیاوردم و رفتم کنارش نشستم‌. او را در بغل گرفتم و سرش را روی شانه‌ام گذاشتم. گفتم ‌مجید جان، اینجا همه مثل همهستیم‌، همه اسیر شده‌ایم و باید همدیگر را درک کنیم، چرا غذایت را ‌نمی‌خوری‌؟

داشتم صحبت می‌کردم که ناگهان سنگینی بدنش به روی شانه‌هایم افتاد‌. انگار سال‌ها بود که جان داده است.

به در سلول کو‌بیدیم و نگهبان عراقی را خبر کردیم‌. ولوله‌ای در سلولمان برپا شد‌، مجید بر اثر شکنجه زیاد به شهادت رسیده بود‌.

پس از مدتی نگهبانان عراقی آمدند، بدن مطهر‌ش را به حیاط انتقال داده‌، لای پتو پیچیده و با سیم بستند‌و او را از اردوگاه خارجکردند‌. روزهای اول آزادی‌،سال ۱۳۶۹ بود و درست

چهار روز از آزادی ام می گذشت‌. خانواده ما از محله سابق به محله عیدگاه در نزدیکی حرم مطهر امام رضا(ع)، نقل مکان کرده بودند. وی می‌افزاید‌: ظهر نهم شهریور بود‌؛ روز اولی

که تازه‌ وارد مشهد شده بودم‌. افراد و اقشار مختلف برای دید‌ و‌ بازدید می‌آمدند‌. مادران و پدران شهدا‌، مفقودین و حتی کسانی که فرزندانشان در اسارت بودند و هنوز نیامده بودند‌، به

دیدارم آمدند‌. ظهر در جمع اقوام نشسته بودیم که مادرم گفت‌‌ خانواده‌ای آمده‌اند و می‌خواهند عکس فرزندشان را نشان بدهند‌.

هرچه تعارف کردم‌، داخل منزل نیامدند‌. دم در دیدم مرد مسنی همراه با یک خانم ایستاده‌اند‌. مادرم گفت از همسایه‌های آخر کوچه هستند‌. آن خانم عکسی را در آورد و نشان داد و گفت:از فرزندم خبری ندارید‌؟

در همان لحظه اول حالم دگرگون شد. زبانم بند آمده بود‌. چشم‌هایم را اشک گرفته بود‌. خودم را جمع‌و‌جور کردم و گفتم: اسمش چیست‌؟

مادرش گفت‌: منوچهر، ولی همه مجید صدایش می کنند‌. تنها پسرم است‌، از او خبری دارید؟

مانده بودم چه جواب بدهم‌. با خودم گفتم چرا باید بین این همه آدم بیایند و از من بپرسند ؟ عکس را گرفتم و نگاهی به آن انداختم‌.

خودش بود، مجید محمد‌پور؛ دوستی که آخرین لحظه‌های عمرش کنارش بودم. گفتم اشکالی ندارد عکس دست من باشد؟ بایدخوب ببینم و با بقیه بچه‌ها صحبت کنم که آیا کسی از او خبر

دارد یا نه. آن‌ها پذیرفتند‌، خداحافظی کرده و رفتند‌ به داخل خانه آمدم. می‌خواستم از این همه ظلمی‌ که در حق دوستم شده بود‌، منفجر شوم‌. سر بر دیوار گذاردم و لحظاتی را سخت گریستم‌.

شکنجه و آزار و اذیت مجید را به یاد آوردم. من ماندم با هزاران سوال بی جواب و اینکه چگونه پاسخ خانواده اش را بدهم. درنهایت این موضوع را بعد از چند روز برای شوهرخواهرش

تعریف کردم‌. همچنین چند نفر دیگر از بچه‌های اردوگاه بامراجعه به منزلشان نحوه شهادت مجید را برای پدر و مادرش تعریف کردند. در تابستان سال ۱۳۸۵ بعد از حدود ۲۰‌سال

پیکر مطهر او را آوردند و طی مراسم با شکوهی در مشهد تشییع کرده و در قطعه شهدا به خاک سپردند‌.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *