«مسجد» شاهدی بر پاکی شهیدی از تبار حر

تابوتت را می‌گذارند روی زمین؛ روبه‌روی مسجد. مگر نه این که خودت وصیت کرده بودی که همین جا، همین جایی که حد خوردی و پدرت را شرمنده و بی‌آبرو کردی، تو را روی زمین بگذارند تا پدرت قد راست کند و بایستد و تو را نگاه کند و آه بکشد و چشم‌هایش خیس اشک شود.

شب چهارم عزاداری محرم اختصاص به یکی از شهیدان سربلند کربلا یعنی «حر بن یزید ریاحی» دارد. حر الگوی توبه و حقیقت‌جویی است. او در آغاز برخورد با امام حسین (ع) مأمور بود و معذور! او از فرماندهان سپاه یزید بود. حر با ژرف‌بینی، حق را بر باطل ترجیح داد و پیشانی پشیمانی بر سجده‌گاه توبه فرود آورد. او، جذاب ترین الگوی توبه برای خطاکاران است.

به مناسبت تقارن هفته دفاع مقدس با دهه اول ماه محرم به نمونه عاشورایی دفاع مقدس اشاره خواهیم داشت.
«یا رب از هر چه خطا رفت هزار استغفار»

پوستت مثل برف سفید است و موهات مثل طلا. نامت «محمدعلی» است ولی «مندلی‌طلا» صدایت می‌زنند. شاید زیبایی‌ات حسرت خیلی‌ها باشد؛ شاید. خیلی‌ها هنوز نمی‌دانند که در «شاندیز» و «گراخک» بعضی‌ها دلشان به بشکه‌های مشروبی که خودت درست می‌کنی و می‌فروشی‎‌، خوش است. خیلی‌ها نمی‌دانند ولی حالا نیروهای کمیته انقلاب شناسایی‌ات کرده‌اند و حالا، همه خواهند دانست؛ حتی…!

باید تاوان بدهی؛ همین‌جا. جلو همین مسجد؛ در حالی که همه مردم به تماشای شلاق‌خوردنت ایستاده‌اند. همه مردم و پدرت! باید تو را روی همین چهارپایه بخوابانند و حد را بر تو جاری کنند. باید پدرت بایستد و تو را نگاه کند. نگاه کند و زجر بکشد و پیشانی‌اش خیس عرق شود. باید پیش بیاید و خشمش را جمع کند در دستش و آن را بکوبد به صورتت. تف کند روی زمین و بگوید: «خیر نبینی که آبروی مرا بردی و مرا از نماز خواندن در مسجد محروم کردی!»

پدرت دست‌ به‌ کمر و عرق‌ ریزان دور می‌شود. تو مایه ننگ پدرت هستی! حرف‌ها و نگاه‌ها و عرق‌ها و اشک‌های پدرت، گلوله می‌شوند و کوبیده می‌شوند به صورتت و دلت. تو را چه شده است که رو به مسجد می‌کنی و طلب بخشش می‌کنی؟! متحول شده‌ای؟! با همین حرف‌ها؟!

مغزت که نه، دلت تکان خورده‌ است. می‌خواهی بروی جبهه. می‌خواهی مندلی که نه، طلا باشی.

… آرام و سرشکسته و سرخورده، به خانه باز می‌گردی. چه کسی حاضر است تو را، یک مشروب‌فروش را، بفرستد جبهه؟ مگر جبهه جای تو و امثال توست؟!

همان‌جا پشت در می‌نشینی روی زمین. از لابه‌لای غبارهای دلت، ناله‌ای برمی‌خیزد و از میان تاریکی‌های کوچه رد می‌شود و گراخک و شاندیز و مشهد و شهرهای ایران را پشت سر می‌گذارد و در کربلا می‌ایستد. آنجا زانو می‌زند و سلام تو را به حسین(ع) می‌رساند.

… خواسته‌ات شنیده شده و به جبهه دعوت شده‌‌ای. می‌­خواهی دست و صورت پدرت را ببوسی. اما او نمی‌خواهد. او سرخم نمی‌کند. تو کمرش را خم کرده‌ای. تو مایه ننگ پدرت هستی.

… به دوستت می‌گویی: «من ۲۷ روز دیگر شهید می‌شوم و بدنم تا بیست روز در بیابان می‌ماند…» دوستت اگرچه سر تکان می‌دهد ولی دلش تکان نمی‌خورد. ما آدم‌ها سخت باورمان می‌شود که کسی مثل تو، توبه کند و توبه‌اش پذیرفته شود و شهید هم بشود!

… این تیر که از خشاب خارج شده و در جانِ لوله پیش می‌آید، می‌آید تا جان تو را بگیرد و جان دیگری به تو بدهد. این‌ها که کنارت ایستاده‌اند، منتظرند تا دهان بازکنی و بگویی «روی مرا به طرف کربلا بگردانید». دست راستت منتظر است تا رویت که به طرف کربلا شد، روی سینه‌ات قرار بگیرد و لب‌هایت منتظرند تا دستت روی سینه‌ات قرار بگیرد و آن‌ها به حرکت درآیند و بگویند: «السّلام علیک یا ابا عبدالله!»

… تابوتت را می‌گذارند روی زمین؛ روبه‌روی مسجد. مگر نه این که خودت وصیّت کرده بودی که همین جا، همین جایی که حد خوردی و پدرت را شرمنده و بی‌آبرو کردی، تو را روی زمین بگذارند تا پدرت قد راست کند و بایستد و تو را نگاه کند و آه بکشد و چشم‌هایش خیس اشک شود. سپس دوباره پیش بیاید و خم شود و همه اندوه و غصه‌اش را جمع کند در دستش و سینه ­ای که هدف گلوله دشمن قرار گرفته را نوازش کند و بگوید: «خیر ببینی که آبروی مرا خریدی!» و سرخم کند و کمر خم کند و صورتت را ببوسد. تو مایه افتخار پدرت هستی! تو مایه افتخار پدرت خواهی بود…

بر اساس زندگینامه شهید محمدعلی پورعلی



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *