رویای فرار از بند اسارت

رفتم اسلحه را برداشتم و مسلح کردم. همه ترسیدند و گفتند که اسلحه را بگذارم سرجایش و بروم بنشینم. نقشه ام را به آن ها گفتم ولی هیچ کس قبول نکرد. گفتند جایی را نمی شناسیم و هر جا برویم پیدایمان می کنند.

مردم در خیابان ها تجمع کرده بودند. به طرف مان تف می انداختند و با سنگ و یا چیزهای دیگر به شیشه ماشین می زدند. ساعت های طولانی در ماشین بودیم و نمی دانستیم ما را کجا می بردند. بچه هایی که تا حدودی عراق را می شناختند، می گفتند از خانقین و کرکوک و سلیمانیه گذشته ایم.

در هیچ یک از آن مسیرها خبری از نیروهای نظامی عراق نبود. عراق تمام نیروهای خود را در جلو جبهه متمرکز کرده بود. پشت جبهه احساس نمی شد که این کشور در حال جنگ است.

به یک منطقه نظامی رسیدیم. دیگر شب شده بود. آنجا ما را قبول نکردند و به ما جا ندادند ما را از آنجا به یک منطقه نظامی دیگر بردند.

نمی دانم کجا بود ولی از آنجا ریل قطار هم می گذشت. وقتی ماشین ایستاد، هر چهار نظامی عراقی پیاده شدند و دو نفر از آن ها اسلحه هایشان را داخل ماشین جا گذاشتند. نظامیان عراقی سر مکان اسرا با همدیگر بحث و مشاجره می کردند و حواس شان به ما نبود.

باز این فکر به ذهنم خطور کرد برای فرار کردن فرصت خوبی است. با اینکه جایی را نمی شناختم ول احساس می کردم اگر با آن دو اسلحه آن ها را تهدید و یا بکشیم، شاید بتوانیم از منطقه فرار کنیم. چون آن منطقه نظامی خارج از شهر بود و شاید هم همگی به دام می افتادیم و تیرباران مان می کردند.

رفتم اسلحه را برداشتم و مسلح کردم. همه ترسیدند و گفتند که اسلحه را بگذارم سرجایش و بروم بنشینم. نقشه ام را به آن ها گفتم ولی هیچ کس قبول نکرد. گفتند جایی را نمی شناسیم و هر جا برویم پیدایمان می کنند.

صالح مقدسی که اهل بیله سوار بود گفت: «تو می روی و موفق هم می شوی ولی خدا می داند چه بلایی سر ما می آورند.» سعی کردم بچه ها را متقاعد کنم ولی هیچ کس همراهی ام نکرد. خوب که فکر کردم دیدم، راست می گویند و کار خطرناکی است. اسلحه را گذاشتم سر جای خودش. سیگار راننده جلوی ماشین بود. چند نخ برای خودم برداشتم. بقیه را هم بین بچه ها پخش کردم. عراقی ها بعد از ساعتی مشاجره و تماس های بی سیمی و تلفنی ما را آن نزدیکی پیاده کردند و با مشت و لگد به یک سالن بزرگ بردند که شبیه زندان بود و مانند سلول های زندان توسط نرده هایی از هم جدا می شد.

شب را آنجا ماندیم. هوا خیلی گرم بود. یکی از سربازان عراقی آمد و با داد و بیداد گفت که دراز بکشیم. همه دراز کشیدیم ولی کسی خوابش نبرد.

نگران بودم و خواب به چشم هایم نمی آمد. یاد پدر و مادرم می افتادم و با خود می گفتم: «آیا آن ها تا حالا فهمیده اند اسیر شده ام؟ اگر مادرم بفهمد حتماً دق می کند. اصلاً این ها می خواهند با ما چکار کنند؟ شاید تیرباران مان کردند.»

داشتم به این چیزها فکرمی کردم. شنیده بودم یکی از اسرا به عراقی گفته که من زن و بچه دارم مرا اذیت نکنید و همین کارش هم موثر واقع شده بود. خواستم روش او استفاده کنم و با نگهبانی که آنجا بود رابطه ی دوستانه برقرار کنم. به حالت درازکش کمی جلوتر رفتم. برای اینکه او را متوجه خود کنم، با دست به آرامی به مچ پای راستش زدم. نگهبان از ترس، زهره ترک شد. با صدای بلند فریاد زد و از جا پرید.

لابد فکر کرده بود می خواهم پای او را بکشم و روی زمین بیندازم. ترسیده بود. به زبان خود چیزهایی می گفت و داد می کشید.

بقیه نگهبان های عراقی با شنیدن صدای او بر سرم ریختند و مرا آن قدر زدند که از سر و رویم خون جاری شد. ترسیده بوددم. حتی چند روز بعد از آن به دستشویی نرفتم. می ترسیدم با دیدن من دوباره قضیه یادشان بیفتد و کتکم بزنند. تقریباً یک هفته در آنجا ماندیم و من تمام سعی ام این بود که به چشم آن ها دیده نشوم.

راوی: آزاده عادل خانی

 



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *