ساخت اسلحه در اسارت

گاهی یک تئاتر را صبح شروع می کردیم، ولی به خاطر مزاحمت عراقی ها تا غروب طول می کشید.

یک بار مجبور شدیم تئاتری را که قبلاً از سیما پخش شده بود- به نام سنگ می شوم- با ده ها قرمز به پایان ببریم؛ چرا که تمرینات و اجرای نمایش آن قدر قرمز می شد که گاهی یک صحنه ۵ دقیقه ای سه ساعت طول می کشید و این صحنه چندین بار تکرار می شد.

کار نمایشنامه نویسی هم به دست بچه ها انجام می شد. البته بعد از تکمیل نمایشنامه، مسئول روحانی اردوگاه آن را می خواند و با برطرف کردن نواقص و ضعف ها، به اجرا گذاشته می شد.

آن یکی – دو سالی که برای داشتن قلم و کاغذ آزاد بودیم، این کار راحت تر انجام می گرفت؛ ولی وقتی که از داشتن قلم و کاغذ محروم شدیم،- اگرچه مشکل تر- باز هم این کار ادامه پیدا کرد.

با لایه لایه کردن ظرف های مقوایی پودر ظرفشویی، کاغذ می ساختیم و از آنها استفاده می کردیم. زرورق سیگار و یا هر چیزی که می شد روی آن نوشت هم برای این کار استفاده می شد. نمایشنامه نویس، به هر زحمتی بود، این کار را به پایان می رساند و بعد نمایشنامه را به کارگردان می دادیم و او کار را شروع می کرد.

بعضی از نمایش ها، در آسایشگاه به نمایش درمی آمد؛ یعنی هر روز در یک اتاق سعی می شد که وسایل مورد نیاز تئاتر با ظرافت خاصی ساخته بشود و تا جای ممکن، به اصل آن شبیه باشد. بچه ها با چوب، یک ژ۳ ساخته بودند که خیلی شبیه ژ۳ واقعی شده بود. با دوده هم آن را رنگ کرده بودند و اگر کسی مراحل ساخت آن را نمی دانست، فکر می کرد که خود ژ۳ است.

یک بار درحالی که نقش فرمانده عملیات را به عهده داشتم، مشغول اجرای نمایش شدم که یک عراقی سر رسید و مرا گرفت. لباس آرم دار به تن، پیشانی بند به سر و دوربین هم به گردنم بود. بین بچه ها پیچید که فرمانده اسیر شد. عراقی، مرا برد پشت آسایشگاه، کنار دستشویی. من هم زرنگی کردم و هرچه وسیله داشتم، توی دستشویی مخفی کردم.

گاهی پیش می آمد که گیر عراقی ها می افتادیم. اگر کسی را با لباس نمایش می گرفتند. با همان قیافه، او را توی اردوگاه می چرخاندند. عراقی ها، دیگر پی برده بودند که ما تئاتر اجرا می کنیم. به همین خاطر، با ساختن سن تئاتر در آسایشگاه ها، از ما خواستند که به طور آشکار نمایش اجرا کنیم تا بچه ها را شناسایی کنند. ما که دست آنها را خوانده بودیم، گفتیم: “ما اصلاً نمی دانیم تئاتر چی هست و توی عمرمان اصلاً چنین چیزی ندیده ایم!”

می گفتند: “پس آن نمایش ها که اجرا می کنید، چیست؟”

می گفتیم: “ما شوخی می کردیم که حوصله مان سر نرود!”

گاهی می شد کمین می کردند و ما را موقع اجرای نمایش می گرفتند و می گفتند این کار، تئاتر است و ما خودمان را می زدیم به آن راه و می گفتیم: “برو بابا کی تئاتر بلده! تئاتر چیه؟ برای اینکه بچه ها کمی بخندند، یک چیزهایی می گوییم!”

وقتی دیدند کاری از پیش نمی برند، سن را خراب کردند.

راوی: آزاده صادق اسکندری



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *