خاطرات آزادگان /درس هایی از انفرادی

خاطرات آزادگان /درس هایی از انفرادی

مراسم آمار که شروع شد دیدم همان سرباز دیشبی به سراغم آمد و مرا به اتاق بازجویی برد. در آنجا افسر عراقی مسئول بازجویی پرسید: چرا دیشب نخوابیدی؟…..

پاسی از شب گذشته بود اما خواب به سراغم نمی آمد. احساس می کردم دیواره های اردوگاه قلبم را سخت فشار می دهد و غمی گنگ تار و پود وجودم را فرا گرفته است.

برخاستم و آیاتی چند از کلام الله مجید تلاوت کردم، سپس به اقامه ی نماز شب پرداختم. نماز را که به پایان رساندم، نگهبان عراقی که از پشت پنجره مرا نگاه می کرد با لحنی توهین آمیز از من خواست نزد او بروم. جلوی پنجره که رسیدم، گفت: سرت را جلو بیاور!

همین که نزدیک تر رفتم سیلی محکمی به صورتم نواخت که از صدای آن برادران دیگر نیز از خواب بیدار شدند.

فردای آن روز مراسم آمار که شروع شد دیدم همان سرباز دیشبی به سراغم آمد و مرا به اتاق بازجویی برد. در آنجا افسر عراقی مسئول بازجویی پرسید: چرا دیشب نخوابیدی؟ مگر نمی دانی شب بیداری در اردوگاه ممنوع است؟

گفتم: ناراحت خانواده و بستگان بودم و خوابم نمی برد.

درحالی که مرا مسخره می کرد، گفت: حالا تو را به بازداشتگاه می فرستیم که دیگر بی خوابی به سرت نزند.

با ورود بازداشتگاه مشغول دعا و راز و نیاز شدم و هنگام ظهر به نماز ایستاده بودم که ناگهان نگهبان وارد شد و تا مرا مشغول نماز دید، با پوتین لگد محکمی به صورتم زد. شدت ضربه ی او طوری بود که به یک سمت سلول پرتاب شدم و سپس با کابل و پوتین مرا بشدت مضروب کرد، بطوریکه تمام بدنم سرخ و کبود شده بود و توان حرکت نداشتم.

طی چهار روزی که آنجا زندانی بودم، گرچه نسبت به اردوگاه لحظات سخت تری را گذراندم اما در رابطه با تأیید و چگونگی انجام فرضیه ی نماز در محیطی سراسر شکنجه و درد، درس هایی را آموختم که تا آن وقت تجربه نکرده بودم.

راوی: آزاده احمد صابری



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *