کرامات شهیدان؛ قامت نورانى

کرامات شهیدان؛ قامت نورانى

با خود گفتم: حتماً از فرط ناراحتى دچار خیالات شده ام! چون على اصغر را همین امروز دفن کرده ایم . بر همین اساس براى اینکه بر خیالات و تصورات خود غلبه پیدا کنم.

نزدیک ظهر بود که چند تن از خواهران سپاه خبر شهادت همسرم را آورند. پس از شنیدن این خبر جانسوز به آنها گفتم: تنها سؤالى که از شما دارم این است که جنازه همسرم الآن کجاست؟ می خواهم آن را از نزدیک ببینم. همراه آنان به سردخانه مصلاى سبزوار که اجساد مطهر شهدا را به آنجا می بردند رفتیم و از نزدیک جسد غرقه به خون شوهرم را دیدم.

پس از مراسم تشییع و تدفین پیکر مطهر شهید به سردخانه رفتم. شب هنگام اطرافیانم به خواب رفته بودند ولى من خوابم نمی برد. ناخودآگاه متوجه محلى شدم که هر وقت على اصغر به خانه پدرم مى آمد در آن محل سجاده اش را پهن می کرد و نماز اول وقت می خواند، تا چشمم به آن محل افتاد دیدم گویا شوهرم به حال قیام ایستاده و در حال نماز است و سرتاپا و اطراف او را نور زردرنگى که به سفیدى متمایل بود فرا گرفته است.

با خود گفتم: حتماً از فرط ناراحتى دچار خیالات شده ام! چون على اصغر را همین امروز دفن کرده ایم . بر همین اساس براى اینکه بر خیالات و تصورات خود غلبه پیدا کنم، صورتم را از آن نقطه برگرداندم ولى حس غریبى به من می گفت دوباره به آن نقطه نگاه کن .

از فرط کنجکاوى توأم با شوق دوباره صورتم را برگرداندم و به آن نقطه نگاه کردم، دیدم نه خیالات نیست خدا می داند خود على اصغر بود که در آن نقطه ایستاده بود و از سر تا پایش نور مى بارید. پس از اینکه باور کردم دچار خیال نشده ام، با دیدن قامت نورانى او آرامش عجیبى سراپاى وجود مرا فرا گرفت. این آرامش چنان مرا در خود فرو برد که بلافاصله به خواب رفتم.

راوی: طیبه پسوندى، همسر شهید على اصغر کلاته سیفرى

منبع: لحظه های آسمانی کرامات شهیدان( جلد اول)، غلامعلی رجائی۱۳۸۹



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *