خاطرات آزادگان /مداوای یک رزمنده با ساطور!

خاطرات آزادگان /مداوای یک رزمنده با ساطور!

خورشید کم کم بالا می آمد. با طلوع خورشید، چند سرباز وحشی بعثی با یک جعبه ابزار در دست، در میان اسرای زخمی می گشتند و به شکل بی رحمانه ای مداوا می کردند!

خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذابهایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده رسول کریم آبادی است:

خواب و بیداریم به هم آمیخته بود. ناگهان دلم هری ریخت پایین؛ نمازم. نمی دانستم قبله کدام طرف است؛ در قلبم ادا کردم. سومین نمازم، بدون وضو، بدون قبله، بدون مهر. همه جای وجودم، قبله در قلبم و خدا در متن جاری بود.

الله اکبر؛ بی صدای موذن. بچه ها گاهی تکانی می خوردند و دوباره به خواب می رفتند. بعضی ها هم زانو در بغل کشیده بودند، نمی دانم کجا سیر می کردند. با همان حال، افتاده بر زمین، صورت روی سنگ، بدون وضو نماز صبح را خواندم. وادی به وادی ذکر گفتم و سنگر به سنگر دعا کردم. حال مناجات عجیب بود. یاد مادرم افتادم. نماز صبح چه قدر برایش اهمیت داشت. گاه چشمانش را به هم می گذاشت، مثل یک مرد دلواپس جنگی و دوباره تکانی می خورد و بیدار می شد. دراز کشیده بودم روی زمین سیمانی محوطه. بچه ها از درد می نالیدند و گاه یکی در فاصله ای دور فریاد می کشید.

مدتی گذشت و هوا روشن نشد. کنارم رزمنده ای با شکم روی زمین خوابیده بود. روی لباسش از پشت لخته ای خون نشسته بود و نرم نرم حرف می زد؛ جوری که مشکل می شد فهمید چه می گوید. نماز را می خواند. زیارت عاشورا، زیر نور مهتاب. او می نالید و من تماشا می کردم. او آه می کشید و باد صدایش را می برد به هر کجا که دلش می خواست.

دیدم صبح نمی شود، دوباره نماز خواندم. هیچ موقع این همه دلواپس نبودم. نماز دوم را که خواندم، خودم را کشیدم سمت آن رزمنده ای که با شکم روی زمین افتاده بود. فهمیدم ترکش به نخاعش خورده و قطع نخاع شده. درد داشت، اما ذره ای داد نمی کشید. آن قدر حالش وخیم بود که حال خودم یادم رفت. پاهایم بی حس شده بود و حرکت نمی کرد.

به جای این که به فکر اسارت باشم، دلواپس قضا شدن نماز صبح بودم. دوباره سرم را روی خاک گذاشتم و چشمانم را بستم. یاد روستا افتادم. اذان صبح که می شد، صدای باز شدن در آهنی مسجد، بعد صدای پای چند رهگذر، صدای سرفه حاج علی اصغر، قنبر، خادم مسجد و صدای اهالی. ناگهان با ضجه رزمنده ای رشته افکارم پاره شد.

خورشید کم کم بالا می آمد. با طلوع خورشید، چند سرباز وحشی بعثی با یک جعبه ابزار در دست، در میان اسرای زخمی می گشتند و به شکل بی رحمانه ای مداوا می کردند! به بهانه ی مداوا، زخم ها را چنان تیغ می کشیدند که بچه ها، همه وجودشان پر از درد می شد، اما برای اینکه دشمن شاد نشود، ناله های شان را فرو می خوردند.

تن رزمنده کناری ام که روی شکم خوابیده بود سرد بود و من بی رمق در کنارش افتاده بودم. به هر زحمتی بود، روی زمین نشستم و پیراهنش را از پشت بالا کشیدم. درست روی نخاعش، ترکش بزرگی نشسته بود. همان لحظه شروع کردم به فریاد و با عربی و فارسی در هم، هر چه یاد گرفته بودم، فریاد زدم که زخم رفیقم کاری است. یک ساعت تمام داد کشیدم؛ بعد سه سرباز مثلا امدادگر بالای سرمان ایستادند. با ایما و اشاره به آنها فهماندم که حال رفیقم وخیم است. ترکشی در نخاع دارد.

در کیفشان را باز کردند و بعد لباس آن رزمنده را با تیغ پاره کردند. یک تیغ جراحی که بیش تر شکل یک ساطور بود، از کیف شان بیرون آوردند. دسته بلندی داشت و لبه اش برق می زد. لکه های خشک شده خون بر لبه تیغ پیدا بود. معلوم نبود که سلاخ اند، نه امدادگر. وقتی تیغ را روی نخاع آن رزمنده کشید، حالت تهوع گرفتم و حالم بد شد. بدون بی حسی، بدون الکل و بدون ضد عفونی کردن پیکرش را شکافتند. چند بار با یک انبردست، ترکش را تکان دادند و بی رحمانه بیرون کشیدند. بعد بدون اینکه پانسمان کنند، گوشه لباسش را انداختند روی جراحت و راه شان را کشیدند و رفتند. آن رزمنده حتی یک آخ هم نگفت. گریه ام گرفت. صورتش زرد شده بود؛ شکل شهدا.

دردهای خودم را به کلی فراموش کردم. دستم را توی دستش گذاشتم و گونه ایش را بوسیدم. بچه ها کم کم حواس شان را به ما دادند و زیر لب روضه ی عباس خواندند. ذکر می گفتند و اشک می ریختند. آن رزمنده زخمی هیچ نمی گفت. کم کم انگشتانش سست شد، دستم که تودستش بود، سردی تنش را احساس کردم. بدون ذره ای آه و ناله با آن تن پاره، با همان آرامش، همان دم شهید شد.

خیلی آرام صورتش را به سمت آسمان گرداندم و چشمانش را بستم. آفتاب، عمود به صورتش می تابید. انعکاس غریبی داشت. کاش نامش را می پرسیدم. هیچ نشانی هم با خود نداشت. در گم نامی و مظلومانه به شهادت رسید.

یک ساعتی پس از شهادت کنارم بود تا این که دوباره با سر و صدا به آن بعثی های ملعون فهماندم که همرزمم شهید شده است. آمدندو او را روی برانکارد گذاشتند و بردند. فقط می دانم بسیجی بود و شاید شانزده، هفده سال بیش تر نداشت.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *