جسدهای بی گور

جسدهای بی گور

ضرب دست ها،ابتدا نامنظم بود.اما وقتی یک دست و یک نواخت شد، سوله با فریاد «یا حسین یا حسین» به لرزه درآمد…………

بزرگ ترین شانس من، بازگشت رضا به گروه بود که پس از انجام انتخابات، یکی از اعضای شورای مرکزی شد. بنا به وظیفه اش، برای فراهم کردن امکانات رفاهی اسرا، دائم در تلاش بود. این میان، فردی مسن با ریش بلند، به تازگی میان مان ظاهر شده بود که بین تمامی اسرا، متمایز و شاخص بود.

بعضی ها با احترام با او برخورد می کردند و چند بار شنیدم او را «حاج آقا» صدا می کنند. نقشش را در تصمیمات شورا به راحتی حس می کردم.اولین نماز جماعت را هم، او در سوله برپا کرد.آن روز، من رو به رویش نشسته بودم. هنوز زمانی نگذشته بود، نگهبان ها داخل سوله ریختند. صف ها از هم پاشید و بعضی ها همان جا که بودند، روی زمین دراز کشیده و دست ها را روی سر گذاشتند.اولین ضربهء شلاق هم، نصیب حاجی شد.اما از جایش تکان نخورد. حتی دستش را برای پاک کردن خون صورتش، بالا نیاورد.

در آن وضع، خیلی ها شروع گریه کردند و جماعتی به سینه کوبیدند. هجوم ناجوانمردانه عراقی ها به هنگام نماز، مثل دردی بود نفس های عمیق می کشیدند. نوحه خوان هم وقت را غنیمت شمرد و آرام آرام و زیر لب، شروع به خواندن کرد.

ضرب دست ها،ابتدا نامنظم بود.اما وقتی یک دست و یک نواخت شد، سوله با فریاد «یا حسین یا حسین» به لرزه درآمد. همان موقع، صدای ناله دردناک رضا راشنیدم. بی اختیار جلو رفتم تا از وضعش اطلاع پیدا کنم که چند ضربهءمحکم،حوالهء سر و صورتم شد و روی زمین افتادم.

دو روز بعد، وقتی در سوله باز شد، باد تیز و سرد جای ضرب شلاق عراقی ها را گرفت. زخمی ها، زیر پتو چمباتمه زده و با چشمان پرالتماس، از نگهبان ها می خواستند درها را ببندند. اما آن ها، میان اورکت های گرم، آب بینی ها را بالا می کشیدند و با چشمان پر از آتش کینه، مثل کرکس های گرسنه به انتظار جان دادن ما بودند. شاید منتظر بودند مثل روزهای گذشته، جسدی را بی آنکه نشانی بر گورش بگذارند، در دل خاک سرد، پنهان کنند.

راوی: آزاده سورن هاکوپیان

منبع:جامع آزادگان



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *