دفترچه دعا

دفترچه دعا

یک روز قبل از اذان صبح خودم را آماده کرده بودم که دعای پر فیض سحر را بخوانم؛ دفترچه کوچکی که از کاغذ کناره های سفید روزنامه درست کرده……..

یک روز قبل از اذان صبح خودم را آماده کرده بودم که دعای پر فیض سحر را بخوانم؛ دفترچه کوچکی که از کاغذ کناره های سفید روزنامه درست کرده و ادعیه را در آن نوشته بودیم، در دستم بود ناگهان سرباز عراقی پشت پنجره متوجه دفترچه دعا شد و به یکی از اسرا که در آسایشگاه قدم می زد گفت(اشاره به من داشت) که بگو که دفترچه را بیاورد.

آن برادر با دقت خاصی که سرباز عراقی نفهمد من را متوجه کرد که عراقی دفترچه من را دیده است من با شلوغی آزادگان دفترچه را به دیگری دادم و با قرآن کوچکی که داشتم نزد عراقی کنار پنجره رفتم، ایشان گفت: برو دفتر دعا بیاور. پاسخ دادم که قرآن می خواندم.

او گفت: تو مسلمان هستی روزه می گیری؟ قران می خوانی؟ جواب دادم: بله. او گفت: پس دروغ نگو و اصرار داشت دفترچه ار بیاورم، نپذیرفتم و در نهایت ایشان تهدید کرد که فردا… اما با توسل به خداوند و ائمه معصومین علیه السلام سرباز عراقی پیگیر موضوع نشد.

برای انجام هر کاری که نشان دهنده حفظ اعتقادات مذهبی، اسلامی و ملی بود باید تاوان پس می دادیم. اگر می خواستی نماز بخوانی و دعا کنی باید اذیت و آزار نیروهای عراقی را تحمل می کردی و برای حفظ فرهنگ خود زیر شکنجه ها مقاومت از خود نشان می دادی.

 

راوی: آزاده فتاح محمدی
منبع:سایت سجاد



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *