آخرین شهید اردوگاه موصل دو

آخرین شهید اردوگاه موصل دو

در بعد از ظهر یکی از گرم ترین روزهای سال یعنی روز ۲۸/۴/۶۹ یک واقعه ی غم انگیز و درد آور تمامی اردوگاه را غرق در ماتم و عزا نمود واقعه ای که تا آخر اسارت نه تنها تمامی اردوگاه بلکه حتی سربازان عراقی را تحت تأثیر خود قرار داد و آنها را به شدت متأثر نمود درست در پایان نیمه ی اول یک بازی فوتبال جوانی به نام محمد صابری از بچه های اصفهان سر بر دیوار غربت نهاد و جان به جان آفرین تقدیم نمود و شهادت را راهی برای گریز از اسارت دنیا برای خود برگزید. چهره ی اردوگاه به یکباره دگرگون شد .

همه متوجه درمانگاه اردوگاه بودند . دکتر هادی آخرین تلاش های خود را بکار بست شاید بتواند کاری کند اما تلاش او بیهوده بود بسیاری از بچه ها از پشت پنجره دیده بودند که سرباز عراقی معروف به محمد طویل بر بالای پیکر این جوان اشک می ریخت و دو سرباز دیگر به شدت متأثر بودند . غروب غم انگیزی بود و خورشید در حال پنهان شدن در پشت کوهها .

به نظر می رسید که او نیز تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته است . شهادت در غربت و با لباس اسارت در عنفوان جوانی !!! عجب حدیث سوزناکی بود . ازدحام جمعیت در اطراف درمانگاه و میدان والیبالی به حدی بود که به نظر می رسید در هیچ نقطه ی دیگری از اردوگاه کسی نباشد .

بدون هیچ برنامه ی قبلی بچه ها از سرباز عراقی خواستند که اجازه دهد جنازه شهید را تا وسط اردوگاه تشییع کنند و نمی دانم چه شد که آنها نیز با این درخواست عجیب موافقت کردند !! سربازان بالافاصله « داوود » مسوول داخلی اردوگاه را خبر کردند و او به همراه چند سرباز دیگر وارد اردوگاه شد اما این زمانی بود که جسد شهید صابری بر روی دست بچه ها بود .

شهید صابری را بر روی برانکاری بسته بودند و بچه ها جنازه را بالا برده و فریاد « لا اله الا الله » و « الله اکبر » فضای اردوگاه را پر کرده بود . کسی احساس نمی کرد که اسارت است و در حصار دشمن؛ فریادهای سوزناک برآمده از سینه های دردمند اسرا فضا را می شکافت و به عرش می رسید خود را در خیابان های ایران و هنگام تشییع پیکر پاک شهدا می دیدیم

بر دوش زمانه لحظه ها سنگین بود خورشید و زمین وآسمان غمگین بود

از خون و گل و شکوفه تابوت شهید بر موج بلند دست ها رنگین بود»

سیل جمعیت به طرف خیابان اردوگاه سرازیر شد در حالیکه دنباله ی آن هنوز در کنار درمانگاه بود . کم کم شعارها رنگ دیگری به خود گرفت « این گل پرپر ماست هدیه به رهبر ماست » و « این گل پرپر از کجا آمده از سفر کرببلا آمده » و ..

کنترل اوضاع از دست سربازان خارج شده بود همه نوع شعاری به گوش می رسید در تمام مدت اسارت چنین روزی را به چشم ندیده و از هیچکس هم نشنیده بودم . و مطمئاً هیچ کدام از اسرا چنین صحنه ای را بیاد نداشتند . جمعیت از وسط اردوگاه گذشت و به منطقه ی ممنوعه رسید . هیچ کس نمی ترسید .

سربازان دچار اضطراب شده بودند ناگهان در نزدیکیهای در سربازان به صف اول جمعیت حمله کردند و ضرب و شتم آغاز شد آنها بازور جنازه را از دست بچه ها گرفتند فشار جمعیت برای پراکنده شدن و گذشتن از مقابل کابل های دشمن باعث شد تا تعداد زیادی کفش و دمپایی در خیابان وسط اردوگاه و کنار سیم خاردارها و درون باغچه ها باقی بماند .

صدای سوتهای پیاپی سربازان عراقی و فریادهای مکرر آنها که می گفتند : یا الله آمار ، حرک ، سریع ، آمار و …. » باعث می شد که ما متوجه شویم که در اسارت هستیم و هنگام آمار است !! صحنه ی بجا ماندن کفشها مرا به یاد درگیری های خیابانی در سال ۵۷ می انداخت آنجا که هجوم نظامیان حامی رژیم پهلوی صفوف راهپیمایان را به هم می ریخت و تعداد زیادی کفش در خیابانها به جا می ماند .

آن روز اغلب بچه ها با پای برهنه در آمار بعد ظهر حاضر شدند . بعد از ورود به آسایشگاه سکوت عجیبی حاکم شد همه اندوهگین بودند کسی سخن نمی گفت و یا اگر می گفت با تاسف از این واقعه یاد می کرد . بعد از ظهر روز پنج شنبه بود آن شب در همه ی آسایشگاهها دعای کمیل خوانده شد .

دعای کمیل آن شب در اسایشگاه ما حال و هوای عجیبی داشت همین که مداح شروع به خواندن کرد اشکها جاری شد گویا عقده های فراوان در دلها بود که آماده ی وا شدن بود و این ماجرا چه زیبا عقده ها را وا کرد .

دعای کمیل آن شب یکی از پر شورترین دعاهای اسارت بود . از آغاز تا پایان دعا همه گریه می کردند . بعد از دعا در یک تجمع کوچک در گوشه ای از آسایشگاه یکی از دوستان از من خواست تا نوحه ای بخوانم و من که تا آن روز در هیچ جمعی نوحه نخوانده بودم بی هیچ مقاومتی خواندم : « یاران چه غریبانه رفتند از این خانه …. » ناگهان این تجمع کوچک به کل اسایشگاه تبدیل شد و همه دوباره گریه سر دادند گویا غم و اندوه آن شب تمامی نداشت .

از حدود ساعت ۱۲ شب بچه ها با یک برنامه ریزی دقیق تا نماز صبح و بعد از آن مشغول ختم قرآن شدند . آنها به نوبت از خواب بلند می شدند و هر کدام دو حزب از قرآن را می خواندند و نفر بعد را از خواب بیدار می کردندبا وجود ۱۵ قرآن که در آسایشگاه بود بچه ها تا صبح چندین بار ختم قرآن کردند و ثواب آن را به روح این شهید بزرگوار تقدیم نمودند .

فردای آن روز در دو اسایشگاه در دو طرف اردوگاه مراسم فاتحه خوانی برگزار شد قاریان قرآن به قرائت قرآن مشغول شدند و مداحان به ذکر مصیبت . سربازان عراقی هم در این مجلس شرکت کردند . البته هنگام حضور آنها فقط قاریان قرآن می خواندند صوت زیبای آنان سربازان را به شدت جذب کرده بود .

فرماندهی عراقی نیز آن روزبه بچه ها تسلیت گفت و قول داد که جلو کالبد شکافی جسد شهید را بگیرد اما چند روز بعد عکسهای کالبد شکافی شده ی شهید را به اردوگاه آوردند و معلوم شد که فرمانده در این مورد هم یا ناتوان بود یا بد قول !!



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *