کینه‌ی سرگرد محمودی از شیرازی‌ها و اصفهانی‌ها

کینه‌ي سرگرد محمودی از شیرازی‌ها و اصفهانی‌ها

تابستان سال ۶۱ تازه ماه رمضان تمام شده بود که یکهو سرگرد محمودی در حلقه سربازانی که بسان بردگانی حلقه بگوش در اطرافش خم و راست می‌شدند…..

تابستان سال ۶۱ تازه ماه رمضان تمام شده بود که یکهو سرگرد محمودی در حلقه سربازانی که بسان بردگانی حلقه بگوش در اطرافش خم و راست می‌شدند شبانه در آسایشگاه را باز کردند و مثل گله‌ای گوسفند ریختند تو. ارشد آسایشگاه زود دوید جلو و صدا زد برپا. همه ایستادند و محمودی تا وسط آسایشگاه آمد و ایستاد. نمی‌دانستیم چه در کله دارد. انتهای آسایشگاه بچه‌های کرمان بودند. سمت راست آن‌ها محلاتی‌ها و اصفهانی‌ها و بعد ازآنها تا نزدیکی‌های در بچه‌های تهران و جنوب و بوشهری‌ها بودند و آخر اتاق به مهدی طحانیان ختم می‌شد.

در سمت چپ شیرازی‌ها بودند که از ابوالفضل صادق زاده شروع می‌شد و سیدعلی‌اکبر موسوی و عبدالعلی تجرد و غلامرضا شاه‌علی مهدی کوه‌پیما و عباس خواجه و حامد مصلی‌نژاد و رستم فیروزی بودند و جای دو سه تا یزدی هم بعد از آن‌ها بود و الله‌قلی هم در بین اینها جا داشت.

بعد عباس کربلایی شهر بابکی بود و من و آخرین نفر هم مهدی جوکار بود. همه بی‌حرکت ایستاده بودند و محمودی داشت همه را نگاه می‌کرد. محمودی لبخندی زد و پرسید بچه‌های اصفهان چند نفرند؟ اصفهانی‌ها دست‌ها را بردند بالا. بعد پرسید: شیرازی‌ها چند نفرند‌؟ شیرازی‌ها هم انگشت‌ها را بردند بالا.

محمودی گفت: خب اصفهانی‌ها و شیرازی‌ها بیایند بیرون. محمودی داشت لبخند می‌زد و لابد خبرهای خوشی در میان است. یک لحظه در دلم با مادرم گفتگو کردم: ای مادر کاش مرا در اصفهان می‌زاییدی!!

به قول حمید رضایی کاش منهم خودم را اصفهانی جا می‌زدم. ای بابا اینها رفتند برای خوش گذرانی یا شاید هم آزادی و بازگشت به ایران و ما چه گناهی داریم که با اصفهانی‌ها و شیرازی‌ها همشهری نیستیم که باید این گوشه بمانیم و آن‌ها راست راست بروند ایران. حمید بیخ گوشم گفت: به محمودی بگوئیم اصفهان به ما نزدیک است و اصلاً قرار بود ما برای ادامه زندگی به اصفهان برویم که اسیر شدیم و به جان سیدالرئیس اگر ما را با این گروه آزاد کنید قول می‌دهیم که برویم اصفهان یا شیراز و یا هر جایی که آن سرگرد محترم امر بفرمایند ساکن شویم.

آنها را بردند بیرون جلوی آسایشگاه و در دو ردیف که از روبه‌رو در زیر نورافکن‌های پرنور با چشمانی جمع شده ایستاده بودند و منتظر تصمیمات بعدی بودند و سرگرد محمودی داشت دور آن‌ها راه می‌رفت و براندازشان می‌کرد.

لحظاتی گذشت و سرگرد فارسی‌زبان و متکبر عراقی که پی‌در‌پی پک‌های عمیق به سیگار سومر پایه بلند می‌زد و ته سیگار را زیر پوتینش خاموش می‌کرد لب از لب باز کرد و شروع کرد به حرف زدن: ای اصفهانی‌های پدر سوخته! شما یک شعری دارید که می‌گوئید عرب در بیابان ملخ می‌خورد بقیه‌اش چیه؟ اصفهانی‌ها که تازه متوجه نقشه محمودی شده بودند خود را به بی‌خبری زدند که گوئی در تمام عمرشان چنین چیزی به گوششان نخورده. محمودی دید کسی جواب نمی‌دهد شروع کرد به چپ و راست کردن اصفهانی‌ها و خودش ادامه داد: که این‌طور! سگ اصفهان آب یخ می‌خورد و با هر بار خواندن این شعر چند کشیده آبدار به گوش آن‌ها می‌زد.

اصفهانی‌ها با صورت‌های سرخ شده به آسایشگاه برگشتند و ماندند شیرازی‌ها. محمودی هم آمد توی آسایشگاه و پرسید باز هم اصفهانی دارید؟ همه با هم گفتیم: نننننننخیر. از یک بوشهری پرسید تو اصفهانی نیستی گفت: اتفاقا پدرم می‌گفت بریم در اصفهان زندگی کنیم ولی من و مادرم قبول نکردیم. محمودی پرسید چرا‌؟ گفت: چون اصفهانی‌ها برای عرب‌ها شعر می‌خوانند. محمودی گفت: آفرین و رفت بیرون. هرچه به ذهنمان فشار آوردیم که شیرازی‌ها چه چیز مشابهی دارند که الان محمودی می‌خواهد به آن گیر بدهد چیزی به خاطرمان نرسید.

نوبت شیرازی‌ها شد. سرگرد محمودی گفت: شما شیرازی‌های فلان فلان شده می‌خواستید انقلابتان را به عراق صادر کنید. شما می‌خواستید ما را مسلمان کنید. من خودم سال ۱۳۵۵ در جشن‌های دوهزار و پانصد ساله در شیراز بودم و می‌دیدم رقاصه‌های ایرانی چه کارها که نمی‌کردند حالا شما می‌خواهید ما را مسلمان کنید؟ اینها را می‌گفت و بناگوش شیرازی‌ها را نوازش می‌داد تا اینکه آن‌ها هم با صورت و گونه‌های سرخ برگشتند به آسایشگاه و سرگرد محمودی رفت و سربازها هم در را قفل کردند و رفتند.

از حمید رضایی پرسیدم کجایی هستی؟ گفت: من محلاتی هستم و تا حالا پایم به اصفهان نخورده. گفتم: من هم قمی هستم و تا حالا اصلا اسم شیراز و اصفهان را نشنیده‌ام. محمدرضا یعقوبی بچه اصفهان که در صف دستشویی ایستاده بود می‌گفت: « مرتیکه هَنچین ناقافلکی زِد تو گوشِم جلدی برق از کلِّم پرید آ اومدم بش بوگوام را نیمبری با یه مشت اسیر طرِفی؟ بیخودکی اسیر زدن هنر نی دادا. اِگه راس میگوی بیا اصفهان همادورو بیبینیم.» یکی از بچه‌های شیراز هم گفت: « بپوکی محمودی عامو باکیت نی رفتیم ایران بی فلکه گازو حسابت برسم.»

برگرفته از کتاب کشکول دربند ( حسن نوری )



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *