خاطرات آزادگان/ اجرای نقشه ی فرار از اسارت

خاطرات آزادگان/ اجرای نقشه ی فرار از اسارت

نفر اول، برادر عزیز آقا حمید اهل شیراز جزو تکاوران هوانیروز شیراز بود که بسیار ورزیده، قوی و شیردل بود .نفر دوم، جهانشاه سید محمدی اهل کرمانشاه، او هم تکاور و جزو هوانیروز کرمانشاه بود…..

اکنون به نقشه ی فرار از بند اسارت و به قول معروف هفت خوان رستم اشاره ای داشته باشم. پنج سال از اسارت را سپری کرده بودیم و هیچ گونه امید فرار از بند را نداشتیم که بتوان از چنگال دیو آزاد شد.

روزی در محوطه ی اردوگاه در حال مطالعه و حفظ لغات زبان های خارجی بودیم. یکی از دوستان به من مراجعه کرد. گفت: کتاب را ببند و در ایران باز کن.

گفتم: خواب دیدی خیر باشد ان شاء ا… ! گفت: خواب ندیدم، جدی می گویم بنشین با تو حرف دارم. گفتم: بفرمایید. گفت: حقیقتاً از چند نفر از دوستان شنیده ام که شما رزمی کار هستید و خیلی از دوره های نظامی را طی کرده اید. به این خاطر لازم دیدم مسئله ی بسیار مهمی را با شما در میان بگذارم.

دوست دارم یا علی گفته و با ما همراه باشید. گفتم: دوست عزیز، اصل مطلب را بفرمایید که بنده روی موضوع فکر کنم. اگر به خیر و صلاح بود، یا علی می گویم و دست شما را می فشارم.

گفت: ما سه نفریم که تصمیم به فرار  گرفته ایم. پرسیدم: چطور و از چه طریقی و با چه وسیله ای؟ گفت: ما از انبار یک تیغ اره پیدا کردیم که به راحتی می توانیم حفاظ پنجره ی حمام را ببریم. حتی آن پنجره ی مورد نظر را مشخص کرده ایم.

در جواب گفتم: خوب حالا بهتر است دوستان را صدا بزنید تا با همدیگر در این رابطه، مفصل صحبت داشته باشیم و یک نقشه بدون عیب و نقص را طرح کنیم که بتوانیم فرار کنیم. او رفت و طولی نکشید دوستانش را همراهش آورد. دیدم که آن دو نفر از دوستان نزدیک خودم هستند، درواقع به پیشنهاد آن دو نفربه سراغ من آمده بود. در گوشه ای از اردوگاه خلوت کردیم و مفصل در مورد چگونگی فرار و تهیه خوراکی و غیره صحبت کردیم.

قرار بر این شد اول مکان را ببینیم و از داخل پنجره بیرون اردوگاه را کاملاً نگاه کنیم. راه فرار شب را مشخص کنیم. به طرف مکان مورد نظر حرکت کردیم. پنجره ی مورد نظر دوستان داخل حمام اردوگاه بود قبل از ادامه موضوع، لازم هست دوستان را یکایک معرفی کنم.

نفر اول، برادر عزیز آقا حمید اهل شیراز جزو تکاوران هوانیروز شیراز بود که بسیار ورزیده، قوی و شیردل بود. نفر دوم، جهانشاه سید محمدی اهل کرمانشاه، او هم تکاور و جزو هوانیروز کرمانشاه بود، بسیار ورزیده و دوره دیده بود، لاغراندام وخوش برخورد بود. و نفر بعدی ، آقای جهانبخش دلفانی اهل صحنه، حومه کرمانشاه و جزو ژاندارمری سابق بود. ایشان هم انسان قوی، چهار شانه، با صورت پهن و دندان های درشت و بسیار خوش قول و قرار و متدین بود.

ما چهار نفر به داخل حمام رفتیم که موقعیت وضعیت بیرون اردوگاه را بسنجیم. یکی از دوستان نشست و گفت آقای فتاحی برو روی شانه ی من و بیرون را کاملاً نگاه کن تا راه فرار را مشخص کنیم. رفتم روی شانه ی آقا حمید و بیرون را کاملاً نگاه کردم. دیدم در پنجاه متری دورتا دور اردوگاه سیم خاردار چیده اند و زیر سیم خاردار هم کانال بود و مقداری هم آب به داخل کانال به چشم می خورد. درست روبه روی پنجره یک کیوسک گذاشته بودند. به این نتیجه رسیدیم که باید درست از وسط دو نگهبان، راه فرار و عبور از سیم خاردار را در نظر بگیریم.

به آسایشگاه برگشتیم، مسئله ی مهمی که ناگفته مانده بود، به نظرم رسید و آن این بود که موقع فرار دو عدد پتو همراه خود ببریم و از روی سیم عبور کنیم . دوستان پذیرفتند و از فردا شروع کردیم به برش میله حافظ که صدا می داد. بنده گفتم دوستان مقداری خرما بخریم و همراه با خرما میله را ببرید که مقداری صدا برش کمتر به گوش می رسد. چون اسرا به داخل حمام تردد داشتند و عبور و مرور زیاد بود. هنگام برش یک نفر به عنوان نگهبان می ایستاد و یک نفر در حال برش بود.

این کار در حدود چهل و پنج روز طول کشید تا توانستیم میله را کاملاً ببریم و مجدداً با همان خرما سر جایش گذاشتیم که عراقی ها نفهمند، اما غافل از آن بودیم که برادر عزیزمان آقای جهانشاه سیدمحمدی ما را لو داده بود و هیچکدام خبر نداشتیم!

راوی: آزاده حیدر فتاحی /سایت جامع آزادگان



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *