سه پرده از زندگی و شهادت شهید سرسپرده تیپ فاطمیون «ضمیر حسینی»

سه پرده از زندگی و شهادت شهید سرسپرده تیپ فاطمیون «ضمیر حسینی»

شخصیت و منش ضمیر به حدی خوب بود که گاهی در بحث هایمان حتی اگر حق با او بود باز هم عذر خواهی می کرد. ضمیر روح بزرگی داشت. چیزی را که می دانست به اقتضای سنم دوست دارم، داشته باشم برایم می خرید و همیشه تاکید برحفظ حجاب داشت. با شهادت ضمیر من هم تنها و بی پناه شدم اما من افتخار می کنم که برادرم در سوریه شهید شده است.

در اسفند ماه ۱۳۹۴، خبری منتشر شد؛ جوان رزمنده مدافع حرم از تیپ فاطمیون « ضمیرحسینی» به خیل همرزمان شهیدش پیوست. این جوان افغان نیز مانند همه جوانان مدافع حرم جان را در راه آرمان مقدسش فدا کرد. مراسم تشییع این شهید گرانقدر هم مانند همه شهدای مدافع حرم افغان با شرکت با شکوه مردمی بر دستان مسلمانان ایرانی و افغانی انجام شد.

شهید مدافع حرم « ضمیر حسینی» فرزند «حسینعلی» در سال ۱۳۷۴، در افغانستان ایالت بامیان چشم به جهان گشود. وی به ایران مهاجرت کرد و در زمان حمله داعشیان ملعون به جبهه مقاومت اسلامی و تیپ فاطمیون پیوست. وی در سوریه در تاریخ دهم اسفند ماه ۱۳۹۴، به شهادت رسید. تربت پاک شهید در گلزار شهدای روستای بختیار واقع در نظرآباد البرز در کنار سایر شهدای ایران اسلامی آرمیده است.

کم نیستند مدافعانی که در راه حرم سر و جان سپردند و شهدایی که بی سر بازگشتند. «ضمیر حسینی» هم مانند مولایش تیزی تیغ نامردان را بر گلویش حس کرد. به طور دقیق از کم و کیف نحوه به شهادت رسیدن این شهید بزرگوار اطلاعی در دست نیست اما بر همگان واضح و مبرهن است که این جوان غیرتمند افغان از ایران برای دفاع از حرم آل الله راهی سوریه می شود و بعد از جانفشانیهای فراوان و بی دریغ در آخرین اعزامش به همراه رزمندگان مقاومت اسلامی با داعشیان ملعون مبارزه می کند و در دفاع از حریم اهل بیت عصمت و طهارت و مقدسات مسلمانان جان را به جانان تقدیم می کنند و به سوی معبودی ابدی پر می گشاید و جاودانگی را در دفتر روزگار برای خود رقم می زند.

پدر شهید مدافع حرم « ضمیر حسینی» پرده از رازی بر می دارد که مادر شهید هرگز نمی دانست و آن این است که ضمیر سر پر از سودای اهل بیت را در راه مولایش حسین(ع) و بانوی گرامی اسلام حضرت زینب(س) می دهد و به فرجامی همچون مولای بی سرش می رسد.

پدر شهید در گفتگویی کوتاه از فرزند شهیدش چنین بیان می کند؛ 

من «حسینعلی حسینی» پدر شهید ضمیر حسینی هستم، شهید از افغانستان به ایران برای کار آمد و در بازگشتی که به افغانستان داشت من را برای زیارت کربلا به ایران آورد و ما در ایران ماندیم و ضمیر در هشتگرد کار می کرد و اوقات فراغت خود را به ورزش می پرداخت. تا اینکه تصمیم گرفت که به سوریه برود البته این فکر رفتن به سوریه را پسر عمه اش در سرش انداخت و من به شدت با او مخالفت کردم اما او عشق به ائمه را به ماندن کنار ما ترجیح داد و سرانجام در دو مرتبه به سوریه اعزام شد و هر سری چند ماه ماند تا اینکه در اعزام دوم بعد از چند ماه خبر شهادت او را به ما رسید. پیکرش را در گلزار شهدای روستای بختیار به خاک سپردیم و در تشییع او جمعیت زیادی آمده بودند . به ما اجازه دیدن پیکر را ندادند و گفتند که پیکر بی سر بازگشته است. من نتوانستم به مادر ضمیر بگویم که ضمیر بی سر از سوریه بازگشته است. به او گفتیم که تیر به قلب ضمیر اصابت کرده است.

مادر شهید چنین اظهار می کند؛

 ما در ایالت بامیان در منطقه نهاوند زندگی می کردیم پدر من در آنجا ملک داشت و ضمیر هم در آنجا مدرسه می رفت و او در کار دامداری و کشاورزی هم کمک می کرد تا اینکه به سرش افتاد که به ایران مهاجرت کند و با پسر عمه اش به ایران آمد. ضمیر فرزند یکی مانده به آخر بود و بعد از او یک دختر دارم.  ضمیر فدای حضرت زینب شد.

ضمیر در ایران کشاورزی می کرد و خرج ما را می داد. تا اینکه تصمیم رفتن به سوریه از باشگاه ورزشی که می رفت نشات گرفت و در اولین اعزام بی خبر و خداحافظی از ما رفت. او می دانست که ما اجازه نمی دهیم برود. در بازگشتش خیلی از سوریه و حرم حضرت زینب تعریف می کرد. ضمیری که از سوریه برگشته بود ضمیر قبلی نبود. تا اینکه در آخرین اعزام بیست روز از رفتنش می گذشت که خبر شهادتش را آوردند. خوش به حال ضمیر که به بهترین مرگ رفت. ضمیر لیاقت شهادت را داشت. او کسی بود که ایرانی و افغانی از او راضی بودند. وقتی از سوریه برگشته بود می گفت: من از دعای شما برگشتم و گرنه باید شهید می شدم.

خواهر شهید « صابره حسینی» نیز چنین مطرح کرد؛ 

ضمیر یار و هم بازی کودکی های من بود. خاطرات کودکیم پر از «داداش ضمیرم »است. در افغانستان ایالت بامیان زندگی می کردیم که ضمیر در حالیکه دانش آموز بود هوای ایران به سرش زد و گفت: اینجا جای زندگی نیست. من به ایران مهاجرت می کنم و شرایط زندگی که در ایران فراهم شد برمی گردم و شما را هم با خود می برم. ضمیر به همراه پسر عمه ام به ایران آمد. در ایران شغلی یافت و برای ما پول می فرستاد تا اینکه به افغانستان بازگشت و از خانواده خواست که به ایران بیایند اما پدرم راضی به جلای وطن نبود. ضمیر روزها در گوشش خواند و از شرایط بد زندگی در افغانستان گفت: پدر راضی نشد تا اینکه ضمیر وعده زیارت کربلا را به پدرم داد و پدر را راضی کرد. خانواده به عشق زیارت امام رضا و پدر به هوای کربلای حسینی از افغانستان حرکت کردیم و به ایران آمدیم در هشتگرد روستای بختیار ساکن شدیم.

ضمیر به وعده خود عمل کرد و خانواده را به پابوس امام رضا برد و پدرم را دو بار به کربلا برد. او دو بار با پدرم به کربلا رفت.

شخصیت و منش ضمیر به حدی خوب بود که گاهی در بحث هایمان حتی اگر حق با او بود باز هم عذر خواهی می کرد. ضمیر روح بزرگی داشت. چیزی را که می دانست به اقتضای سنم دوست دارم، داشته باشم برایم می خرید و همیشه تاکید برحفظ حجاب داشت. با شهادت ضمیر من هم تنها و بی پناه شدم اما من افتخار می کنم که برادرم در سوریه شهید شده است.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *