مابسیجی هستیم مفهومه!

ظهربود آمار گرفته بودند و کلیه اسرا به جز جماعت کارگرهمه داخل آسایشگاه بودند من بودم خدابیامرز امیرعسگری، اسماعیل اسکینی که همتون ازحالش باخبریدخوش رقصی برای بعثیون و حرف کشیدن ازما و انتقال به نگهبا...

بعثیها در لحظات آخر اسارت هم به حاج آقا ابوترابی متوسل شدند...

از روزی که زمزمه آزادی اسراء به گوش بچه ها رسید . اردوگاه حالت خاصی به خود گرفت . هر کس حرف خاص خودش را می زند . و بیشتر با حاج آقا نشست و برخواست داشتند . چند روز قبل از آزادی شایعه شده بود که در دو...

خاطره معصومه اباد از محرم در اسارت

در زمان شروع جنگ با حکم فرماندار آبادان، نماینده وی درسازمان بهزیستی بودم. به علت شرایط جنگی و خروج اکثر مردم از شهر، بچه های بی سرپرست بدون وجود مسئول در شهر به حال خود رها شده بودند. من و دوستانم م...

حرف هایی نا گفته از مرداد ۱۳۶۹

اوایل مرداد ماه که می شود کم کم صدای دلنشین بال پرندگانی به گوش می رسد که سال های دور از وطن را به زیبایی تحمل کردند و حال با تنی خسته و دلی آرام پا به خاک کشورشان میگذارند. پرندگانی که بال های زخمی ...

روایت خواندنی آزاده سید علی اکبر هاشمی از اسارت و محرم...

سید علی اکبر هاشمی هستم جمعی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران که در سال۱۳۵۹ به اسارت نیروهای بعثی در خرمشهر درآمدم ودر سال ۱۳۶۹ در تبادل اسرا آزاد شدم. به یاد دارم ۲۴ روز ازآغاز جنگ گذشته بود که...

گفت وگو با سید مدهت الحسینى، هنرمند عراقى که بعد از اسارت درایران ماند...

سال ها بود که همدیگر را ندیده بودیم یک ماه که گذشت مشکلاتى براى او پیش آمد. شهید نظران پیشنهاد داد که او بماند و ما کارهاى پناهندگى او را انجام دهیم ولى برادرم قبول نکرد و شهید نظران گفت او را با هوا...

هفت روز آوارگی

درعملیات مرصاد اسیر شدم. با شروع عملیات و گم کردن همرزمانم، هفت روز، من و یکی از دوستانم درکوها و بیابانهای منطقه، آواره وسرگردان بودیم تا اینکه درکنار رود خانه ای  که آبش ازقصرشرین به طرف عراق در جر...