شهادت رزمندگان در پادگان الرشید

در پادگان الرشید هر روز از غرفه‌ها جنازه شهدا بیرون برده می‌شد. یکی از بچه‌ها در غرفه ما شهید گلبازی بود. طی عملیاتی، کنارش خمپاره منفجر شده و تمام بدنش پر از ترکش بود. جایی از بدن این شهید، سالم نبو...

زخم زبان هایی که به جان خریدم

بزرگ‌ کردن بچه‌ها بدون حضور پدرشان خیلی سخت بود. وقتی شب‌ها،  دیروقت، زنگ خانه را می‌زدند، دختر کوچکم می‌گفت بیدار شوید، بابا آمده؛ یا وقتی سفره پهن می‌کردیم، برایش بشقاب و قاشق سر سفره می‌گذاشت. هرو...

اسارت در بند ۸۰۰

خط مقدم شکسته شده بود و منافقین کوردل با حمایت نیروهای بعثی در حال پیشروی به پشت خط، از سه طرف ما را محاصره کردند. مقاومت فایده ای نداشت. مهمات ما تمام شده بود و عده ای از برادران شهید و یا مجروح شده...

جمعه ی خونین کمپ۹

در اردوگاه شماره ی ۹ شکنجه گران عراقی همیشه برای زدن کابل و باتوم دنبال کوچکترین بهانه ها بودند، اما این بار ظاهراً فرمانده اردوگاه بابت تنوع هم که شده حتی، بدون هیچ دلیلی، تصمیم به زدن بچه ها گرفته ...

روزهای اسارت محمدجواد برومندفر و سرور لکزان / روایت اسارت و رفاقت...

سن چندانی نداشتند. یکی‌شان بیست‌ساله و آن‌یکی بیست‌وهفت‌ساله بود و روزهای آخر خدمتشان را می‌گذراندند. هر دو اهل یک محله بودند. در یک روز و یک منطقه اسیر شدند؛ «۳۱تیر۱۳۶۷؛ منطقه سومار»، در یک شرایط به...

مأمور صلیبی که شاگرد شهیدبهشتی بود

زمانی که در اردوگاه رمادیه بودیم، یکی از برادران آزاده واقعه ی هفت تیر و خبر شهادت هفتاد و دو تن از شهدای حزب الله را به گوش بچه ها رساند. با شنیدن این خبر، برادران در همه ی کمپ ها ناراحت و عزادار بو...

روایتی از آخرین دقایق زندگی سیدآزادگان...

باد شدیدی می‌وزید و محاسن حاج آقا را تکان می‌داد. صحنه عجیبی بود. مانده بودیم چه کار کنیم. گاهی به سراغ حاج عباس آقا می‌رفتیم و دوباره دیوانه‌وار به سمت ماشین برمی‌گشتیم. بیست و هفتم ماه صفر سال ۷۹ ب...

ماجرای اسارت فرمانده استخبارات عراق

عراقی‌ها آنقدر مطمئن بودند که ساختمان‌شان غیرقابل نفوذ است که روی تخت‌هایشان خوابیده بودند و ما آن‌ها را در همان حالت با انفجار دیوار استخبارات غافلگیر کردیم… سردار جعفر جهروتی زاده از نوابغ تخریب که...

راهی به سوی اسارت

لحظه اول اسارت، احساس عجیب و غریبی داشتم. اولین باری بود که دشمن را روبروی خود میدیدی! دشمنی که سال‌ها با او جنگیده‌ای، دشمنی که به طرف او خمپاره پرتاب کرده‌ای؛ او هم با توپ و تفنگ از شما پذیرایی کرد...

توشه ای از اسارت

مرحوم ابوترابی را اولین بار در موصل ۳ دیدم. خبر دادند که یکی از شاگردان امام(ره) در آسایشگاه ۶ اسیر است. تا وارد اردوگاه شدم دیدم حاج آقا دور آسایشگاه چرخ باستانی می زند. جلو رفتم و بعد از سلام خودم ...