کارت دانشجویی مرا از مرگ نجاتم داد

برای آمارگیری و هوا خوری، پیکر بی رمق حمید را با یکی از بچه ها، به سختی به داخل محوطه می بریم. گوشه ائی از محوطه روی زمین می خوابانیم، همه باید منظم توی صف آمار گیری صبح گاهی بایستیم. وضع نابهنجارحمی...

زود باش مرا بکش

من برای پیروزی آمدم و شهید شدن منتهای آرزوی من است. اگر قرار بود از کشته شدن بترسم و به امام بد بگویم، غلط کردم به جبهه بیایم. زود باش مرا بکش....

شعاری که روزه‌ اسرا را باطل می‌کرد

یک آزاده دفاع مقدس گفت: عراقی‌ها در برنامه‌های صبحگاه از اسرا می‌خواستند علیه امام (ره) شعار دهند؛ روز اول رمضان با اسرا قرار گذاشتیم اگر بعثی‌ها خواستند شعاری بدهیم، بگوییم امروز، اول رمضان است و اگ...

نمازش را نشکست، دستش را شکستند

با عربی و فارسی دست‌و‌پا شکسته بهمان فهماند. شعبان هیچ توجهی به فرهان نکرد. فرهان همیشه خدا یک نبشی نیم‌متری آهنی توی دستانش بود. وقتی با آن روی شانه بچه‌ها می‌زد، تا مدتی ردش می‌ماند. نبشی را تندتند...

خاطرات اسارت/ تونل مرگ

    معمولاً بعثی‌ها هنگام انتقال اسرا، از اردوگاهی به اردوگاه ديگر، برنامه‌ گسترده‌ای برای ضرب و شتم آنان اجراء مي‌كردند. در اين گونه برنامه‌ها بسیاری از اسرا مجروح و زخمی ‌شده و تعدادی نيز...

خاطرات اسارت/ دژبان مركز يا زندان الرّشيد (مركز العامة للضباط العسكري...

  اتوبوس با سرعت زياد به سمت بغداد پيش می‌رفت. هر كسی نسبت به آینده‌ای كه در پيش روی او بود، تصوراتی داشت. بغداد شهری بود كه هر اسيری خاطرات تلخ و ناگواری از آن داشت. زيرا زندان‌های بغداد همواره...

چگونه سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد؟...

دورا دور نگاه می‌کردم؛ در ابتدا مادرم مرا نشناخت و دائماً از برادرم سراغ مرا می‌‌گرفت؛ چهره رنج کشیده مادرم، دلم را آتش زد؛ او همچنان با چشم‌هایش دنبال من می‌گشت؛ درحالی که پاهایم می‌لرزید خودم را به...

افطاری هر اسیر ۵ قاشق برنج بعد از ۱۸ ساعت روزه‌داری بود...

بچه‌ها گفتند حاج آقا اجازه بده الله اکبر بگوییم و از شما حمایت کنیم. اما ایشان گفت آنها با من کار داشتند نه شما. هیچ‌کس هیچی نگوید. بچه‌ها گریه می‌کردند. وقتی لباسشان را در آوردند خط‌های شلنگ روی بدن...