فرهنگ آموزش در تکریت دوازده

فرهنگ آموزش در تکریت دوازده

یک‌سال و نیم از دوران مفقودیت ما در اردوگاه تکریت دوازده گذشته بود که دشمن متجاوز و نیروهای حزب بعث که خط مشی از استکبار جهانی و سازمان‌های مخوف جاسوسی ضد بشری آمریکا و صهیونیست پلید می‌گرفتند و می‌آ...
آشپز در دیگ آب جوش

آشپز در دیگ آب جوش

آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده محمدرضا یزدیان است: ما آشپز نبودیم، فقط چیزهایی از آشپزی شنیده بودیم، به همین لحاظ هر روز غذا خراب می شد. البته دلایل دیگری هم مزید بر علت بود و آن دخالت های بیجا ...
خاطرات اسارت/آجیل مخصوص

خاطرات اسارت/آجیل مخصوص

شوخ طبعی‌اش باز گل کرده بود. همه ‌ی بچه‌ ها دنبالش می‌ دویدند و اصرار که به ما هم آجیل بده ؛ اما او سریع دست تو دهانش می‌کرد و می‌گفت: نمی‌دم که نمی‌دم. آخر یکی از بچه‌ها پتویی آورد و روی سرش انداخت ...
انتقام از استوار بعثی

انتقام از استوار بعثی

استوار عراقی بود بنام حمزه با قد بلند و لاغر که به جای اینکه یک تخته‌اش کم باشد چند تخته‌اش کم بود. سربازان عراقی او را تحویل نمی‌گرفتند؛ او سعی می‌کرد تلافی را سر بچه‌ها در بیاورد که معمولاً با اقدا...

تولید برق با انار

مدتها بود باتری رادیویی که در اردوگاه داشتیم تمام شده بود و ما از اخبار مربوط به ایران و جهان بی اطلاع بودیم. نمی دانستیم چگونه باتری تهیه کنیم و یا از چه طریقی ۵/۱ الی ۲ولت برق تولید نماییم. مدت زیا...
زنده به گوری با بلدوزر

زنده به گوری با بلدوزر

دایی کاظم خنیفر با بعثی ها به خاطر خشونت های مکرر دعوایش شده بود. او را زدند و از مسئولیت اردوگاه برکنار کردند. من در یک روز هم مسئول اردوگاه، هم مترجم و هم مسئول آسایشگاه۲ بودم. رمقی برایم نمانده بو...
خاطرات آزادگان/ صید رادیو با قلاب!

خاطرات آزادگان/ صید رادیو با قلاب!

با برنامه ریزی قبلی چوبی تهیه کردیم و سیم خارداری را به حالت قلاب مانند به آن نصب نمودیم. تنی چند از برادران روی دوش یکدیگر رفتند…… رادیو از مهمترین ابزاری بود که توسط آن می توانستیم با د...
نسخه فراموش نشدنی دکتر عراقی

نسخه فراموش نشدنی دکتر عراقی

در انتهای اردوگاه موصل اتاقی بزرگی بود. مسئول اردوگاه آن را به شکل درمانگاه درآورده بود و از آن به عنوان درمانگاه اسیران موصل استفاده می‌کرد. سه اسیر در آن درمانگاه خدمت می‌کردند و دکتر ثابتی نداشت. ...
فرار با تونل زیرزمینی

فرار با تونل زیرزمینی

آغاز اولین اندیشه های فرار به روزهای آخر سال ۱۳۶۷ بر می گردد. سیم های خاردار اطراف که ابتدا چند رشته کوتاه بود، تبدیل به توده ای فشرده و طولانی از انواع حلقوی و ردیفی شد که عبور از آن تقریباً غیر ممک...
تئاتر پر ماجرا

تئاتر پر ماجرا

بچه ‌ها در اسارت پس از گذشت سال ‌ها و ماه‌ ها با شرایط آنجا خو گرفتند و برای اینکه با ایجاد تنوعی ، یکنواختی کسالت‌ بار روزهای اسارت را از بین ببرند، در صدد تدارک سرگرمی ‌هایی برآمدند که از آن جمله ب...
تلویزیون در اسارت

تلویزیون در اسارت

تلویزیون عراق جمعاً روزی دو ساعت برنامه فارسی پخش می کرد که یک ساعت آن مربوط به سیمای عراق بود و یک ساعت دیگر شامل صحبت های مجری و تفسیرهای مقاومت منافقین بود. برای آسایشگاه ما یک تلویزیون آوردند که ...
رهایی از گودال مرگ

رهایی از گودال مرگ

تلاش خود را شروع کردم تا هیئت صلیب سرخ را مجاب کنم که طبق قرار داد ژنو، یا باید مرا از اسارت رها کنند یا برای درمان به کشور ثالثی بفرستند. ولی….. روزی را به یاد می آوردم که اسیر کردند و در آن گ...

خاطره ای غیر قابل تصور از اسارت

فقط لحظه های از شب اول در بغداد بگویم . ما را بصورت ۱۰ نفره در جاهایی به اندازه سرویس های wc به زور جا دادند بطوریکه فقط در حالت ایستاده و عمودی می توانستیم تحمل آن مکان را داشته باشیم البته به نوبت ...
خاطرات آزادگان /درس هایی از انفرادی

خاطرات آزادگان /درس هایی از انفرادی

مراسم آمار که شروع شد دیدم همان سرباز دیشبی به سراغم آمد و مرا به اتاق بازجویی برد. در آنجا افسر عراقی مسئول بازجویی پرسید: چرا دیشب نخوابیدی؟….. پاسی از شب گذشته بود اما خواب به سراغم نمی آمد....
آزاده ای که نام ونشانی نداشت

آزاده ای که نام ونشانی نداشت

صدای چکاندن تفنگ آمد ولی من احساس کردم که به من تیتری اصابت نکرده. چند تا تیر دیگر هم شلیک شد اما اتفاقی نیفتاد…… لحن صادقانه اش بوی شهید باکری را دارد. فضای باطراوت آذربایجان عزیز را. سی...
خاطره یک اسیر از آزادی در اربعین

خاطره یک اسیر از آزادی در اربعین

شب آخر شب اربعین بود و اتفاقا شبی بود که طارق عزیز وزیرخارجه عراق در ایران بود و تبادل اسرا هم شروع شده بود. ما هم چون شب آخر و هم شب اربعین بود …. دکتر علی خاجی در دوران دبیرستان آموزش نظامی ر...
کربلا در اردوگاه

کربلا در اردوگاه

فرمانده اردوگاه به میان بچه‌ها آمد و در حالی که استیصال و بیچارگی از سر و رویش می‌بارید شروع کرد به حرف زدن که از هر آسایشگاه یک نفر نماینده بیاید تا صحبت کنیم. اگر خودمان توانستیم خواسته‌هایتان را ب...
خاطره ای غیر قابل تصور از اسارت

خاطره ای غیر قابل تصور از اسارت

فقط لحظه های از شب اول در بغداد بگویم . ما را بصورت ۱۰ نفره در جاهایی به اندازه سرویس های wc به زور جا دادند…….. فقط لحظه های از شب اول در بغداد بگویم . ما را بصورت ۱۰ نفره در جاهایی به ا...
خاطرات اسارت /۵۰۰ ضربه کابل خوردم

خاطرات اسارت /۵۰۰ ضربه کابل خوردم

وقتی اسیر شدم پانزده‌سال داشتم و در مدت چهار سال اسارت هیچ‌کس از من خبر نداشت‌. هرسال برایم مراسمی‌به عنوان شهید مفقودالاثر برگزار می‌کردند‌. اما در این میان فقط مادرم بود که معتقد بود من هنوز زنده ه...

با خاطرات آزاده، فاطمه ناهیدی ۲۸و پایانی/ جدایی مان سخت بود...

آنچه در ادامه می خوانید، قسمت بیست و هشتم از کتاب خاطرات خانم فاطمه ناهیدی یکی از چهارشیر زن اسیر ایرانی با عنوان «چشم درچشم آنان» است. کتاب خاطرات فاطمه ناهیدی را که در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ۴ ...
فقط در اسارت می‌توان فهمید که اسرای کربلا چه حسی داشتند

فقط در اسارت می‌توان فهمید که اسرای کربلا چه حسی داشتند...

غیب‌علی دوستی آزاده خلخالی از رنج‌ها و خاطره‌ای اسارت گفت و چشمانش پر از اشک شد وقتی که فهمیده بود از قافله شهادت بازمانده است. آرزوی من شهادت بود ولی قسمت نشد که در صف شهدا قرار گیرم و لی اسیر شدم ف...
با خاطرات آزاده، فاطمه ناهیدی ۲۷/اسامی ستون پنجم ها را به ایران آوردم

با خاطرات آزاده، فاطمه ناهیدی ۲۷/اسامی ستون پنجم ها را به ایران آوردم...

 آنچه در ادامه می خوانید، قسمت بیست و هفتم از کتاب خاطرات خانم فاطمه ناهیدی یکی از چهارشیر زن اسیر ایرانی با عنوان «چشم درچشم آنان» است. کتاب خاطرات فاطمه ناهیدی را که در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ۴...