خاطرات اسارت/ چرا عقب نشینی کنیم؟

روز دوم مهر ماه 1359 نماز صبح را در سنگرهای پشت سپاه قصر شیرین که در تیررس دشمن بود، اقامه کردیم. شهر قصر شیرین بر اثر انفجارهای پیاپی در دودی سیاه فرو رفته بود. من و یکی از برادران پاسدار مأمور شدیم...

خاطرات اسارت/ارتش بعث در تهران

در بین ما پیرمردی بود که به همراه پسرش اسیر شده بود که عراقی ها می خواستند او را از فرزندش جدا کنند. افسر عراقی یقه ی پالتویش را گرفت و او را کشید که ناگهان خون بچه ها به جوش آمد و به او پرخاش کردند ...

خاطرات اسارت/ فهرست روزه داران

هنگامی که روزه گرفتن ما حتمی شد، اعلام کردند ؛ کسانی که می خواهند روزه بگیرند، باید نامشان را به فرمانده اردوگاه بدهند. برخی احتمال می دادند که این کار، برای اذیت و آزار بچه هاست و نباید اسامی را به ...

خاطرات اسارت/ آن تکه کاغذ

یک روز که یکی از بچه ها در حین رد شدن از مقابل پنجره ، متوجه شد که یکی از این نوشته ها روی زمین افتاده است، با زحمت فراوان و به گونه ای که عراقی ها متوجه نشوند به یکی از بچه های ما که در بیرون آسایشگ...

خاطرات اسارت/ آن مادر دلاور

  شاید چند روزی بود که دست ها و چشم هایمان را باز نکرده بودند و جز ظلمت ، چیزی در نگاهمان نبود که ناگهان پارچه ی ضخیم چشم هایمان را پایین کشیدند. بعد از چند دقیقه که چشم هایمان می سوخت، زنی را؛ ...

خاطرات اسارت/ هدیه ای از شهید رجایی

  نماز اولم که تمام شد،عزیز بابایی به من گفت: بیا قرآن بخوان.سپس یک جلد قرآن کریم به من داد و اضافه کرد:این قرآن هدیه ی آقای محمد علی رجایی است که من چند سال است مانند چشمانم از آن مراقبت میکنم....

خاطرات اسارت/ عجب چای دلچسبی!

در هنگام ورود به اردوگاه موصل، بعد از تهدیدات فرمانده اردوگاه ، که قصد ترساندن ما و جلب همکاری مان با حزب بعث را داشت، مقداری نان عراقی و چای به ما دادند. چای در یک قوطی به ما داده می شد. زیاد هم شیر...

خاطرات اسارت/ دو خواهر شجاع

روزی دو خواهر آزاده، به نام های« معصومه آباد »و «فاطمه ناهیدی »از زندان های بغداد به اردوگاه آورده شده و در یکی از بندها بازداشت بودند. با ورود آن ها به اردوگاه، از راه های مختلف؛ از جمله ظروف غذا ،ا...

خاطرات اسارت/ عراق، شکست می خورد

در مسیر، مردمی که هلهله و شادی می کردند ، با توهین ها و فحاشی ها به ما خوش آمد می گفتند و به طرف ما کفش و سنگ پرت می کردند اما ما با توکل به خداوند ، روحیه ی خود را حفظ کردیم و خم به ابرو نیاوردیم بل...