خاطرات اسارت/ حکایت ما آذری زبان ها

شما هر جمله ای که بگویید من ترکی اش را می گویم و زید برایتان ترجمه می کند تا بفهمید که من فارسی می فهمم. یک بار سلمان زادخوش همان کرمانی شوخ طبع و خوش مشرب گفت: بگو میزان رأی ملت است. عبدالرحمن گفت:م...

خاطرات اسارت/ پارچ چند کاره

  اتوبوس، تخت های داشت با سیم های فلزی و به شکل توری که دارای تشک بود که بچه های مجروح روی آن ها دراز کشیدند. من و حسن در جلوی اتوبوس روی صندلی نشستیم. ده دقیقه ای از حرکت ماشین نگذشته بود که بچ...

خاطرات اسارت/ ناخن دردسر ساز

برخوردهای گرم و صمیمانه اش را همه می شناختند و چهره ای بشاش داشت. معروف بود که به مستحبات خیلی پایبند است. شنیده بود مستحب است ناخن را بعد از گرفتن خاکش کنند. گشت و گشت تا یک ناخنگیر پیدا کرد و نشست ...

خاطرات اسارت/ دندان فهیم

  ساعت های دو نیمه شب بود. در کنار ستون سومی وسط آسایشگاه « فهیم عباسی» در زیر پتو هی وول می خورد و سرفه می کرد. ده دقیقه که گذشت مثل فنر از جا بلند شدم و با سرعت سنگی که از فلاخن جدا شده باشد خ...

خاطرات اسارت/نادر بهمن

“نادر پیراسته ” از اسرای قدیمی بود که به طور مخفیانه به فعالیت های فرهنگی می پرداخت . در شب جشن دهه فجر سال 1360 سرودی را که با چند نفر تمرین کرده بودند اجرا می کردند: ( بهمن شد بهمن شد ص...

اشعار آزاده/بیکرانه

چو ابری تیزرو در بیکرانه                                                گذشت آن لحظه های عاشقانه به دل ها عشق و پاکی موج می زد                                 چو عشق بی ریای کودکانه جوانانی که روی چه...

حرف دل همه ی آزاده ها

دیدن حجت و انکار ندانستم چیست عطش و سوز وشب و تار ندانستم چیست سالها در غل و زنجیر اسارت بودم بر سر نی سر سردار ندانستم چیست من هم از کوفه به بغداد و رمادی بردند خارجی خواندن اخبار ندانستم چیست تیر ب...

خاطرات اسارت / شعار وحدت

محمد گیتی از اسرای شیرازی بود که از اول جنگ او را به اردوگاه موصل برده بودند. او یک سفره بیست سانتی برای خودش درست کرده بود که وعده غذایش را روی آن می گذاشت و نوش جان می کرد. نان هایی که آنجا می دادن...