خاطرات آزاده فاطمه ناهیدی (27)

  لباس‌ها را که پوشیدیم،‌ گفت جیب‌ها را خالی کنید. بچه‌ها همه منقلب شدند. به آنها حالی کردم که شما سرش را گرم کنید تا من ببینم چه‌کار می‌توانم بکنم. آنها این کار را کردند و کمی سر و صدا راه اندا...

خاطرات اسارت/ ناخن دردسر ساز

برخوردهای گرم و صمیمانه اش را همه می شناختند و چهره ای بشاش داشت. معروف بود که به مستحبات خیلی پایبند است. شنیده بود مستحب است ناخن را بعد از گرفتن خاکش کنند. گشت و گشت تا یک ناخنگیر پیدا کرد و نشست ...

پخش اخبار دروغین در اردوگاه

در عملیات والفجر ۴ وقتی اسرای عراقی را به عقبه انتقال می دادند من جثه خودم را با آنها مقایسه می‌کردم و ‌می‌گفتم: «این چه ترسی است که این افراد، با این هیکل بزرگ و تنومندشان دچارش می‌شوند؟» من در ۲۱ ت...