خمینی مسلم، خمینی قائد

عراقیها ما را به اسارت گرفتند. دستهایمان را بستند و به عقبه خود بردند. در بین راه، یک سربازعراقی دست مرا گرفت و درون گودالی برد که از دید بقیه نیروهای عراقی پنهان بود. آنگاه رو به من کرد و پرسید: «عک...

خاطرات اسارت/ اسیری که آدم غیب می کرد!

  حسین باقری بچه تهران بود. او در یک ماموریت گشت، با علی حکیم آبادی اسیر می شود. پسر خوبی بود. اما نه تنها من، بلکه بچه های دیگر هم به رفتارش شک داشتند. شاید به این دلیل که، با هیچ کس صحبت نمی ک...

خاطرات اسارت/ عزاداران امام

  چهارده خرداد شب بود که خبر فوت حضرت امام را به ما دادند. انگار دنیا روی سرمان خراب شده بود! چند دقیقه سکوت مطلق بر کل اردوگاه حاکم شد. پریشانی و نگرانی،تمام وجودمان را فرا گرفته بود. نفسها در ...

خاطرات اسارت/ بازگشت

  در زمان تعویض تیمهای آتش پروازی، عراقیها دست به اقداماتی میزدند و کار تحویل و تحول را دچار اشکال میکردند. همین امر باعث میشد انجام مأموریت تیمها با تأخیر صورت بگیرد. برای شروع عملیات «محرم»، م...

خاطرات اسارت / شفای یک اسیر در اسارت

  یکی از اسرای اردوگاه تکریت، از ناحیه‌ی‌ دو پا فلج شده بود و به هیچ وجه قدرت حرکت نداشت. بنابراین دوستان برای بردنش به بهداری، دستشویی و دیگر کارها کمکش می‌کردند. او در آسایشگاه ۱۶ زندگی می‌کرد...

خاطرات اسارت/ اعدام مخالفین

  اعدام مخالفین ساعت ۴ صبح بود، من و ۷ نفر دیگر از آزادگان در سلول مخوف محجر در مرکز پلیس بغداد الرشید در بدترین شرایط سلول به ۱۲۰ سانت و طول ۲۲۰ سانت ختم شده بود که نوبتی میخوابیدیم ناگهان صدای...